{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو کلارا

ویو کلارا
یه آقا هه اومد و شروع کرد به خوندن اسم اسم لیانا رو خوند دختری که پیشم بود
¥کیم لیانا....ببریدش
لیانا با گریه داد زد
•نه توروخدا
بادیگارد ها اومدن و بردنش
¥ج...کلارا یونگ بوک لی

با من بود‌؟ولی فامیلی من کیمه بادیگارد ها اومدن و از دستام گرفتن
=م..من اون نیستم
و با حس کردن سوزن تو بدنم سرم گیج رفت و سیاهی...
ویو جونگین
راه فرار و پیدا کرده بودم و خب با سنجاق قفل در و باز کردم و دنبال کلارا گشتم دیدم اسمش و صدا زدن ولی گفتن یونگ بوک لی؟مگه کلارا بچه تهیونگ نیست؟بیخیال شدم و دیدم بادیگارد ها یه آمپول با دستش زدن و بیهوش شد و بردنش منم از گوشه دنبالشون رفتم و دیدم بردنش تو یه فضای زندان طور و انداختنش داخل یکی از سلول ها و درش و با هزارتا قفل بستن بی اختیار داد زدم
®بی ناموسا مگه دارین مافیا زندانی می‌کنین
با یه لحنی که انگار بچه بودم گفتن
∆کوچولو اینجا چیکار میکنی؟؟سلولت کجاست؟‍؟چرا در اومدی ازش؟
اون یکی گفت
$فک کنم برای بخش A هست‌.. کوچولو برو تو سلولت...
®هه...من برای هیچ قبرستونی نیستم.... گمشید...
$ خب‌...میدونی که بی احترامی ممنوعه و تنبیه سختی داره...ببرش تو سلول انفرادی تا آدم بشه
∆اک..بیا بریم

ببخشید بابت دیر گذاشتن
دیدگاه ها (۱۷)

کامنتاااا(عذر میخوام بابت تاخیر امروز بازم میزارم )

سی....کتونو بزنید کامنتا کص..خالای من🤣🪽

دفعه بعد که گفتن فیک اعضا رو اذیت می‌کنه اینو نشونشون بدین

¥تهیونگ حرفم و باور کرد چون بهم اعتماد کرد و گفت بهش کمک کنم...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 7جو ه...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!...... Part 9چند ...

پارت ۴۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط