{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در نقطه ای از زندگی ایسـتاده ام

در نقطه ای از زندگی ایسـتاده ام
که دیگر مهم نیست
چه کسی خوآهد آمد
و
چه کسـانی رفته اند ...

و حتی دیگر مهم نیست
دوست داشتم در بعضی لحظات چه کسی را داشته باشم !


در این نقطه ایسـتاده ام رو به رویِ خودم
کسی که
ساعت ها
روزها
سال هـا
فراموشش کرده ام ... بخاطر دیگران !

دستی به چهره یِ خاک خورده ام
در خیالم میکشم
لبخندی پُر از درد تحویل خودم میدهم ...

چقدر غریبه ام به چشمانم
بُغض میشود
تمام ثانیه هایی که له شدم
زیرآواره تنهایی
ولی
محکم ایستادم ... چون تکیـه گاهِ کسانی بودم که
بعد از تمام شدن سختی هایشـان
آوارم را به جا گذاشتند ...

خسته از دویدن
ایسـتاده ام رویِ زانوهایی که
فقط
ایسـتادگی را تمرین کرده است
ولی حالا
خسته است از این همه تظاهر ...

در نقطه ای از زندگی ام ایسـتاده ام
که
بـه خودم و تنهـایی ام
لبخند میـزنم ....
دیدگاه ها (۴)

🔻در خصوص علی‌الطاهر، ما روایت دشمن را مبنا قرار نمی‌دهیم و م...

ایتایار:به راستی ، دیپلماسی آقایان کی آورده ای برای ما یا هم...

‌♻️ مسئولیت این روزها با چه کسانی‌ست؟🔹ادعای صهیونیست‌ها علی ...

پارت سیزدهمباران هنوز می‌بارید.آرون وسط سالن ایستاده بود، ان...

🌱اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم...دوست دا...

امروز روز تولد کسیه که شاید هیچ‌وقت نفهمه در گوشه‌ای از این ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

پارت: 16 (بخش4) **زاویه دید: هیزل*ساعت ۹ شب. هوا به قدری سرد...

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

تک پارتی ( دخترا لطفاً وقتی کاما ( ، ) میزارم کمی مکث کنید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط