سوژه ۷ آزمایشگاه
سوژه ۷ آزمایشگاه
فصل ۴ پارت ۱
ویو لارن
امروز مثل همیشه داشتم از مدرسه برمیگشتم که یهو دیدم بجای راه خونه تو جنگلم!
نگاهی به اطراف کردم بجز خودم کسی اینجا نبود و هیجارو نمیشناختم
کمی رفتم جلوتر که یهو افتادم و قل خوردم چون کمی زمین شیب داشت همینطور رفتم
بلاخره وایسادم،هووف چخبره؟
یهو دیدم از دستام یه نور سفید ظاهر شد بعدش خودمو دوباره تو همون جنگل دیدم
اما صدا هایی از اونور میومد رفتم سمت صدا و با چیزی که دیدم چشام گرد شد
مامان و بابا با خاله بکی و عمو رایان بودن فقط انگار همسنم بودن
نکنه دوباره تو زمان سفر کردم؟
برگشتم همون جایی که بودم و دوباره به دستام نگاه کردم و جملات عجیبی که به ذهنم میومد رو تو دلم گفتم که یهو حس کردم جایی که بودم عوض شد
رفتم اونور و الان دیگه مامان و بقیه اونجا نبودن!
فکنم فهمیدم چجوری از قدرتم استفاده کنم!
ویو انیای ۲۰ ساله - خونه ی فورجر ها
باورم نمیشد الان بعنوان یه مهمون اومدم خونه ای که توش بزرگ شدم
و حالا با کسی که باهاش جنگ داشتم یعنی پسردوم ازدواج کردم
اما یه حسی میگفت قراره اتفاقات عجیبی بیافته
یه خبر خوب هم دارم!مامانم حاملست
یعنی قراره بزودی کارن رو ببینم!واییی خیلی هیجان زده ام
شام رو هم همونجا خوردیم،میدونستیم بچه مامانم پسره برا همین گفتم اسمشو کارن بزارن
و خب اونا از اسم کارن خوششون اومد و اسمشو قرار شد بزارن کارن
از بکی نگم هر روز دوبار زنگ میزنه و هربار چیزای چرت و پرت میگه😑
دامیان هم یه شرکت از غول مرحله اخر(منظورش داناوانه)به ارث برده و اونجا کار میکنه
و من هم الان یه جاسوس خفنم!!!
خب دیگه بسته بریم سراغ داستان
وقتی برگشتیم خونه(خودشون یه خونه دارن)یه راست رفتم سمت اتاق و رو تخت ولو شدم
ساعت ۱۲:۳۰ بود.
اونقدر حرف زدیم متوجه گذرزمان نشدیم
یهو باد پنجره روباز کرد و دیدم یکی بیرون از پنجرست،ولی بخاطر اینکه همه جا تاریک بود صورتشو نمیدیدم بلند شدم
بنظرم اشنا میومد!صبر کن ببینم نکنه که اون......
تادا!پارت اول رو گزاشتم
فصل ۴ پارت ۱
ویو لارن
امروز مثل همیشه داشتم از مدرسه برمیگشتم که یهو دیدم بجای راه خونه تو جنگلم!
نگاهی به اطراف کردم بجز خودم کسی اینجا نبود و هیجارو نمیشناختم
کمی رفتم جلوتر که یهو افتادم و قل خوردم چون کمی زمین شیب داشت همینطور رفتم
بلاخره وایسادم،هووف چخبره؟
یهو دیدم از دستام یه نور سفید ظاهر شد بعدش خودمو دوباره تو همون جنگل دیدم
اما صدا هایی از اونور میومد رفتم سمت صدا و با چیزی که دیدم چشام گرد شد
مامان و بابا با خاله بکی و عمو رایان بودن فقط انگار همسنم بودن
نکنه دوباره تو زمان سفر کردم؟
برگشتم همون جایی که بودم و دوباره به دستام نگاه کردم و جملات عجیبی که به ذهنم میومد رو تو دلم گفتم که یهو حس کردم جایی که بودم عوض شد
رفتم اونور و الان دیگه مامان و بقیه اونجا نبودن!
فکنم فهمیدم چجوری از قدرتم استفاده کنم!
ویو انیای ۲۰ ساله - خونه ی فورجر ها
باورم نمیشد الان بعنوان یه مهمون اومدم خونه ای که توش بزرگ شدم
و حالا با کسی که باهاش جنگ داشتم یعنی پسردوم ازدواج کردم
اما یه حسی میگفت قراره اتفاقات عجیبی بیافته
یه خبر خوب هم دارم!مامانم حاملست
یعنی قراره بزودی کارن رو ببینم!واییی خیلی هیجان زده ام
شام رو هم همونجا خوردیم،میدونستیم بچه مامانم پسره برا همین گفتم اسمشو کارن بزارن
و خب اونا از اسم کارن خوششون اومد و اسمشو قرار شد بزارن کارن
از بکی نگم هر روز دوبار زنگ میزنه و هربار چیزای چرت و پرت میگه😑
دامیان هم یه شرکت از غول مرحله اخر(منظورش داناوانه)به ارث برده و اونجا کار میکنه
و من هم الان یه جاسوس خفنم!!!
خب دیگه بسته بریم سراغ داستان
وقتی برگشتیم خونه(خودشون یه خونه دارن)یه راست رفتم سمت اتاق و رو تخت ولو شدم
ساعت ۱۲:۳۰ بود.
اونقدر حرف زدیم متوجه گذرزمان نشدیم
یهو باد پنجره روباز کرد و دیدم یکی بیرون از پنجرست،ولی بخاطر اینکه همه جا تاریک بود صورتشو نمیدیدم بلند شدم
بنظرم اشنا میومد!صبر کن ببینم نکنه که اون......
تادا!پارت اول رو گزاشتم
- ۱۷۸
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط