{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🗝 امید را از نجاری آموختم،

🗝 امید را از نجاری آموختم،
که مغازه اش سوخت،
ولی او با همان چوب های
سوخته مغازه ذغال فروشی باز کرد




─═हई╬🎀 💠 🎀 ╬ईह═─
دیدگاه ها (۴)

یک لحظه فکر کن فقط 😱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌─═हई╬🎀 💠 🎀 ╬ईह═...

من همین گوشه و کنارِ حوالی ات؛زیرِ گوشِ دوست نداشتن هایت؛سال...

یه زمانی میرفتی خواستگاری دخترا میگفتن نباید اهل دود باشی..ا...

خنده از لطفت حکایت می کندگریه از قهرت شکایت می کنداین دو پیغ...

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

پارت ۱۳بعد از اینکه از کافه بیرون اومدیم، تهیونگ گفت:ـ حالا ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط