پارت19 وقتی (میدزدتت و...)
پارت19 وقتی (میدزدتت و...)
#هیونجین
خیلی راحت دهن مبارکتو باز کردی و گفتی:
میتونی اینجا انجامش بدی باهام بدون تختی یا میزی چیزی؟؟.... هومم؟
نفسِ سوالت که میاد بیرون، فضا یهویی سنگینتر میشه.
چند ثانیه فقط نگاهت میکنه.
نه شوخی تو چهرهشه، نه خنده.
پشت در یکی زیر لب میگه: «چی گفت…؟»
اون یکی آروم: «اگه ارباب الان منفجر نشه معجزهست…»
هیونجین دستش هنوز دور کمرته. اما این بار فشارش عوض میشه. محکمتر. جدیتر.
«اینجا؟»
صداش پایین و گرفتهست.
نگاهش از چشمات میره پایین، بعد دوباره بالا. طولانی.
یه قدم جلو میاد، طوری که دوباره پشتت به دیوار میخوره. دستش میاد کنار سرت روی دیوار، اون یکی هنوز دور کمرت.
«فکر میکنی من احتیاج به تخت دارم؟»
تو درحالی مستقیم تو چشماش نگاه کردی با پرویی گفتی: نمیدونممم.. 🙄... شاید کمرت درد بگیره رئیس ترسناک..
هیونجین... نفسش گرم و نزدیکه. اما حرکتش کنترلشدهست.
چند ثانیه صورتش خیلی نزدیک میاد… بعد ناگهانی مکث میکنه.
چشماش یه ذره تیرهتر میشه.
«تو زیادی راحت این سؤالو پرسیدی.»
و بعد چشماشو تنگ تر میکنه و میگه: هه... کمر درد؟؟ بیب... تو اگه بتونی راه بری شرطه... من از خودم مطمئنم...
صداش آرومتر میشه. نه خشمگین. نه عجول.
«من میتونم هر جا بخوام هر کاری بکنم.»
مکث.
انگشتاش آروم از روی کمرت پایین میاد… ولی کامل نمیره.
«ولی تو اشتباه آدمای منی. هنوز.»
که ی قدم تو رفتی جلو و تقریبا با حرص نگاهش کردی و گفتی: هه.. حالا اشتباه آدماتم... اینجوری داری قورتم. میدی؟؟ عوضی...
یه نیملبخند کج.
«من چیزی که میخوام رو… کثیف و عجولانه نمیخوام.»
سرشو میاره نزدیک گوشِت.
«اگه قراره اتفاقی بیفته… جوریه که یادت نره.»
بعد برخلاف انتظار، یه قدم عقب میره.
فاصله میندازه.
پشت در یکی نفسشو ول میکنه: «ارباب خودش عقب رفت…»
هیونجین نگاه آخر رو بهت میندازه.
«پس فعلاً… نه اینجا.»
اما تو لحنش معلومه این “نه” رد کردن نیست.
تعویق انداختنه.
#هیونجین
خیلی راحت دهن مبارکتو باز کردی و گفتی:
میتونی اینجا انجامش بدی باهام بدون تختی یا میزی چیزی؟؟.... هومم؟
نفسِ سوالت که میاد بیرون، فضا یهویی سنگینتر میشه.
چند ثانیه فقط نگاهت میکنه.
نه شوخی تو چهرهشه، نه خنده.
پشت در یکی زیر لب میگه: «چی گفت…؟»
اون یکی آروم: «اگه ارباب الان منفجر نشه معجزهست…»
هیونجین دستش هنوز دور کمرته. اما این بار فشارش عوض میشه. محکمتر. جدیتر.
«اینجا؟»
صداش پایین و گرفتهست.
نگاهش از چشمات میره پایین، بعد دوباره بالا. طولانی.
یه قدم جلو میاد، طوری که دوباره پشتت به دیوار میخوره. دستش میاد کنار سرت روی دیوار، اون یکی هنوز دور کمرت.
«فکر میکنی من احتیاج به تخت دارم؟»
تو درحالی مستقیم تو چشماش نگاه کردی با پرویی گفتی: نمیدونممم.. 🙄... شاید کمرت درد بگیره رئیس ترسناک..
هیونجین... نفسش گرم و نزدیکه. اما حرکتش کنترلشدهست.
چند ثانیه صورتش خیلی نزدیک میاد… بعد ناگهانی مکث میکنه.
چشماش یه ذره تیرهتر میشه.
«تو زیادی راحت این سؤالو پرسیدی.»
و بعد چشماشو تنگ تر میکنه و میگه: هه... کمر درد؟؟ بیب... تو اگه بتونی راه بری شرطه... من از خودم مطمئنم...
صداش آرومتر میشه. نه خشمگین. نه عجول.
«من میتونم هر جا بخوام هر کاری بکنم.»
مکث.
انگشتاش آروم از روی کمرت پایین میاد… ولی کامل نمیره.
«ولی تو اشتباه آدمای منی. هنوز.»
که ی قدم تو رفتی جلو و تقریبا با حرص نگاهش کردی و گفتی: هه.. حالا اشتباه آدماتم... اینجوری داری قورتم. میدی؟؟ عوضی...
یه نیملبخند کج.
«من چیزی که میخوام رو… کثیف و عجولانه نمیخوام.»
سرشو میاره نزدیک گوشِت.
«اگه قراره اتفاقی بیفته… جوریه که یادت نره.»
بعد برخلاف انتظار، یه قدم عقب میره.
فاصله میندازه.
پشت در یکی نفسشو ول میکنه: «ارباب خودش عقب رفت…»
هیونجین نگاه آخر رو بهت میندازه.
«پس فعلاً… نه اینجا.»
اما تو لحنش معلومه این “نه” رد کردن نیست.
تعویق انداختنه.
- ۳۱۷
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط