پارت نهم[فصل اول] | یک بازی کوچک... 🎾✨
پارت نهم[فصل اول] | یک بازی کوچک... 🎾✨
زنگ تفریح هنوز تمام نشده بود.
آنیا، بکی و الیزه کنار باغچهی آکادمی قدم میزدند.
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «الیزه! دوست داری بریم توپبازی کنیم؟! 🥜✨»
الیزه با کمی تردید سر تکان داد.
الیزه: «آره... ولی من تا حالا با همسنوسالام بازی نکردم...»
بکی لبخند زد.
بکی: «اشکالی نداره، خودمون یادت میدیم.»
💭 ذهن الیزه:
"واقعاً... دوست داشتن این حسه؟" 🌸
همان موقع...
چند نفر از بچههای کلاس، توپ را برای هم پاس میدادند.
یکی از آنها ناگهان محکم توپ را شوت کرد.
توپ مستقیم به سمت الیزه رفت.
آنیا: «الیزه! مواظب باش! 😨»
الیزه جا خورد و چشمهایش را بست.
اما...
یک دست توپ را قبل از برخورد گرفت.
همه با تعجب برگشتند.
لئو بود.
توپ را با یک دست گرفته بود و با بیخیالی گفت:
لئو: «مواظب باش، خواهر کوچولو.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «ممنون...»
چند متر آنطرفتر...
دامیان همهچیز را دیده بود.
امیل با غرور گفت:
امیل: «اگه رئیس اونجا بود، خودش توپ رو میگرفت! 😤»
اوئن: «آره! دامیان از همه بهتره!»
دامیان شانه بالا انداخت.
دامیان: «فقط یه توپ بود.»
لئو که حرفش را شنید، نگاهی به دامیان انداخت.
لئو: «درسته... فقط یه توپ بود.»
لحنش طوری بود که انگار میخواست دامیان را حرص بدهد.
دامیان اخم کرد، اما چیزی نگفت.
بکی یواشکی به لئو نگاه کرد.
💭 ذهن بکی:
"هم خوشتیپه..."
"هم از خواهرش مراقبت میکنه..."
"اَه... چرا هر کاری میکنه باحال به نظر میاد؟!" 😳
آنیا طبق معمول ذهن بکی را خواند.
💭 ذهن آنیا:
"اوهووو... بکی دیگه کاملاً روی لئو کراش زده! 😂🥜"
بکی که دید آنیا دارد لبخند میزند، سریع گفت:
بکی: «چ... چیه؟!»
آنیا: «هیچییی... 😏»
در همان لحظه...
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ پایان تفریح به صدا درآمد.
همهی دانشآموزها به سمت کلاسها حرکت کردند.
لئو و دامیان موقع برگشتن، برای چند ثانیه کنار هم قرار گرفتند.
هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، فقط یک نگاه کوتاه به هم انداختند...
رقابتشان تازه شروع شده بود.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
زنگ تفریح هنوز تمام نشده بود.
آنیا، بکی و الیزه کنار باغچهی آکادمی قدم میزدند.
آنیا با ذوق گفت:
آنیا: «الیزه! دوست داری بریم توپبازی کنیم؟! 🥜✨»
الیزه با کمی تردید سر تکان داد.
الیزه: «آره... ولی من تا حالا با همسنوسالام بازی نکردم...»
بکی لبخند زد.
بکی: «اشکالی نداره، خودمون یادت میدیم.»
💭 ذهن الیزه:
"واقعاً... دوست داشتن این حسه؟" 🌸
همان موقع...
چند نفر از بچههای کلاس، توپ را برای هم پاس میدادند.
یکی از آنها ناگهان محکم توپ را شوت کرد.
توپ مستقیم به سمت الیزه رفت.
آنیا: «الیزه! مواظب باش! 😨»
الیزه جا خورد و چشمهایش را بست.
اما...
یک دست توپ را قبل از برخورد گرفت.
همه با تعجب برگشتند.
لئو بود.
توپ را با یک دست گرفته بود و با بیخیالی گفت:
لئو: «مواظب باش، خواهر کوچولو.»
الیزه لبخند زد.
الیزه: «ممنون...»
چند متر آنطرفتر...
دامیان همهچیز را دیده بود.
امیل با غرور گفت:
امیل: «اگه رئیس اونجا بود، خودش توپ رو میگرفت! 😤»
اوئن: «آره! دامیان از همه بهتره!»
دامیان شانه بالا انداخت.
دامیان: «فقط یه توپ بود.»
لئو که حرفش را شنید، نگاهی به دامیان انداخت.
لئو: «درسته... فقط یه توپ بود.»
لحنش طوری بود که انگار میخواست دامیان را حرص بدهد.
دامیان اخم کرد، اما چیزی نگفت.
بکی یواشکی به لئو نگاه کرد.
💭 ذهن بکی:
"هم خوشتیپه..."
"هم از خواهرش مراقبت میکنه..."
"اَه... چرا هر کاری میکنه باحال به نظر میاد؟!" 😳
آنیا طبق معمول ذهن بکی را خواند.
💭 ذهن آنیا:
"اوهووو... بکی دیگه کاملاً روی لئو کراش زده! 😂🥜"
بکی که دید آنیا دارد لبخند میزند، سریع گفت:
بکی: «چ... چیه؟!»
آنیا: «هیچییی... 😏»
در همان لحظه...
🔔 دینگ... دینگ...
زنگ پایان تفریح به صدا درآمد.
همهی دانشآموزها به سمت کلاسها حرکت کردند.
لئو و دامیان موقع برگشتن، برای چند ثانیه کنار هم قرار گرفتند.
هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، فقط یک نگاه کوتاه به هم انداختند...
رقابتشان تازه شروع شده بود.
ادامه دارد... 🌸✨
#مرزهای_ممنوعه #پارت_اول #الیزه_ولین #لئو_ولین #SpyxFamily #فن_فیکشن #آنیا_فورجر #آکادمی_ادن #داستان #رمان #ویسگون #دوقلوها #خانواده_ولین #EliseVallin #LeoVallin#SpyxFamily #فن_فیکشن #مرزهای_ممنوعه #آنیا #دامیان_دزموند #آکادمی_ادن #الیزه_ولین #لئو_ولین #رمان #پارت_اول #ویسگون #داستان_جدید
- ۲۸۸
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط