وانشات هانما
درحالی که باد بهاری میوزد و به آرامی موهای دختر را به رقص در میاورد؛ بوی گل ها مثل عطری می مانندن که آدم را مست خودش میکند و در حالی که دختر در میان باغ گل ها با معشوقه اش لحظه ای شیرین رو سپری میکند و تنها صدای که به گوش میرسید صدای وزش باد است که صدایی این سکوت رو می شکاند صدای ای مثل صدای لنز دوربین که عکس شاهکار خودش رو گرفته بود؛دوربین از جلوی صورت هانما کنار میرود و روی صورتش لبخندی کش دار اما شیرین دیده میشود دختر بعد از تموم شدن عکس ها به سمت معشوقه اش میرود و او را در آغوش میگیرد آغوشی گرم و دلنشین هانما هم متقابلاً او را در آغوش میگیرد و دختر در حالی هنوز دستانش دور کمر هانما حلقه شدن نجوا میکند «شوجی عکس هارو بده ببینم» و دستش را به سعی گرفتن دوربین دراز میکند اما هانما دوربین را بالای سرش نگه داشته بود ا/ت از هانما جدا میشود و کمی صورت در هم کشید شده اما باز هم چشمانش از ذوق مانند یاقوتی میدرخشد« این همه عجله برای چیه ژولیت؟ » دختر یکمی عقب میرود و نگاهش را به هانما میدهد و به او پاسخ میگوید «هه آقای رمئو شما خودتون به من قول این عکاسی رو دادید بعد خودتون هم دارید منو اذیت میکنی؟»
ا/ت بعد از زدن این حرف نگاهش را از هانما میگیرد. لبخنده هانما کمی بزرگتر میشود و خم میشود تا هم قد ا/ت شود دستای سردش رو روی صورت ا/ت میگذارد هانما با ولوم آرامی اسم دختر رو نجوا کرد که این باعث شد ا/ت نگاهش را به هانما بدهد «باشه ژولیت ببخشید قهر نکن » و دوربین را به سمت دختر میگیرد و ا/ت وقتی خواست دوربین را بگیرد هانما دوربین را پشت کمرش پنهان میکند و دختر کمی چشمانش تنگ میشود و از لحن حرف زدنش میشد کلافگی را به وضوح حس کرد « هیچ وقت عوض نمیشی فکر میکردم تو این 12 سال کمی هم شده بالغ شدی ولی واقعا هنوز شبیه دوران راهنمایی هستی»
صدای دلخوره ا/ت باعث شد هانما کمی لبخندش کم رنگ به شود اما هنوز هم روی صورتش میشود دیدش هانما کمی جلو میرود و دستش را دراز میکند و روی سر ا/ت میگذارد و سر او را نوازش میکند ا/ت با لحنی آرام اما جدی میگوید «برو اون ور» هانما هم بدون توجه به اعتراض ا/ت
او را به سمت خودش میکشاند و او را بار دیگر در آغوش میگیرد ا/ت را سفت بغل میکند جوری که انگار این دفعه آخری هست که او را در آغوش میگیرد سرش را در موهای دختر فرو میکند و بوی آن را استشمام می کند «ا/ت ناراحت نشو دیگه و مگه تو عاشق همین شوجی نیستی؟»
ا/ت سرش را به سینه هانما می چسباند و نجوا میکند «معلومه» هانما پوزخند میزند و دوربین را بار دیگر جلو ا/ت میگیرد ا/ت نگاهی به دوربین میکند و سخن میگوید «این دفعه که دیگه قرار نیست سر به سرم بزاری؟ آقای رومئو؟»
هانما بهش نگاهی میکند و پاسخ میدهد « به ماه سوگند میخورم این دیگه جدی هست»
ا/ت دوربین را از هانما میگیرد و دونه به دونه عکس ها را نگاه میکند عکس ها با کیفیت و زاویه درست گرفته شده بودن و با پس زمینه باغ گل باعث میشدن عکس دختر چندین برابر زیباتر به شوند «شوجی اینا واقعا خیلی قشنگ شدن تو واقعا توی این کار استعداد داری» شوجی چند قدم جلو میآید و کنار ا/ت می ایستد و با ا/ت در نگاه کردن عکس ها همراه میشود «بلاخره مدل ام خیلی درخشانه حتی بیشتر از خورشید » ا/ت بعد از شنیدن این حرف کمی مبهوت موند یکم غیر منتظره بود و همین طور آرامش بخش ولی بعد سریع خودتش را کنترل کرد و جواب هانما را داد«هه امروز روی شاعرانت زده بالا یا چی ؟» هانما کمی مکث کرد و دستش را دور کمر ا/ت حلقه کرد
«یا شایدم خانم ژولیت منو زیاد مست خودش کرده»
.・。.・゜✭・.・✫・゜・。..・。.・゜✭
وایییییی حاجی بد ریدم... من اصلا تو نوشتن سناریو اعتماد به بنفس ندارم
ولی @seiiiina باعث شد کمی جوگیر شم
احساس میکنم خیلی بد شده اما شما به بزرگی خودتون ببخشید
ویه توضیح ریز بدم برای کسایی که مانگا رو نخوندن نگاه یه چیز های اتفاق میفته بعد هرکی راه خودش رو میره و یه شغلی داره و هانما تو اون خط زمانی عکاسه
ا/ت بعد از زدن این حرف نگاهش را از هانما میگیرد. لبخنده هانما کمی بزرگتر میشود و خم میشود تا هم قد ا/ت شود دستای سردش رو روی صورت ا/ت میگذارد هانما با ولوم آرامی اسم دختر رو نجوا کرد که این باعث شد ا/ت نگاهش را به هانما بدهد «باشه ژولیت ببخشید قهر نکن » و دوربین را به سمت دختر میگیرد و ا/ت وقتی خواست دوربین را بگیرد هانما دوربین را پشت کمرش پنهان میکند و دختر کمی چشمانش تنگ میشود و از لحن حرف زدنش میشد کلافگی را به وضوح حس کرد « هیچ وقت عوض نمیشی فکر میکردم تو این 12 سال کمی هم شده بالغ شدی ولی واقعا هنوز شبیه دوران راهنمایی هستی»
صدای دلخوره ا/ت باعث شد هانما کمی لبخندش کم رنگ به شود اما هنوز هم روی صورتش میشود دیدش هانما کمی جلو میرود و دستش را دراز میکند و روی سر ا/ت میگذارد و سر او را نوازش میکند ا/ت با لحنی آرام اما جدی میگوید «برو اون ور» هانما هم بدون توجه به اعتراض ا/ت
او را به سمت خودش میکشاند و او را بار دیگر در آغوش میگیرد ا/ت را سفت بغل میکند جوری که انگار این دفعه آخری هست که او را در آغوش میگیرد سرش را در موهای دختر فرو میکند و بوی آن را استشمام می کند «ا/ت ناراحت نشو دیگه و مگه تو عاشق همین شوجی نیستی؟»
ا/ت سرش را به سینه هانما می چسباند و نجوا میکند «معلومه» هانما پوزخند میزند و دوربین را بار دیگر جلو ا/ت میگیرد ا/ت نگاهی به دوربین میکند و سخن میگوید «این دفعه که دیگه قرار نیست سر به سرم بزاری؟ آقای رومئو؟»
هانما بهش نگاهی میکند و پاسخ میدهد « به ماه سوگند میخورم این دیگه جدی هست»
ا/ت دوربین را از هانما میگیرد و دونه به دونه عکس ها را نگاه میکند عکس ها با کیفیت و زاویه درست گرفته شده بودن و با پس زمینه باغ گل باعث میشدن عکس دختر چندین برابر زیباتر به شوند «شوجی اینا واقعا خیلی قشنگ شدن تو واقعا توی این کار استعداد داری» شوجی چند قدم جلو میآید و کنار ا/ت می ایستد و با ا/ت در نگاه کردن عکس ها همراه میشود «بلاخره مدل ام خیلی درخشانه حتی بیشتر از خورشید » ا/ت بعد از شنیدن این حرف کمی مبهوت موند یکم غیر منتظره بود و همین طور آرامش بخش ولی بعد سریع خودتش را کنترل کرد و جواب هانما را داد«هه امروز روی شاعرانت زده بالا یا چی ؟» هانما کمی مکث کرد و دستش را دور کمر ا/ت حلقه کرد
«یا شایدم خانم ژولیت منو زیاد مست خودش کرده»
.・。.・゜✭・.・✫・゜・。..・。.・゜✭
وایییییی حاجی بد ریدم... من اصلا تو نوشتن سناریو اعتماد به بنفس ندارم
ولی @seiiiina باعث شد کمی جوگیر شم
احساس میکنم خیلی بد شده اما شما به بزرگی خودتون ببخشید
ویه توضیح ریز بدم برای کسایی که مانگا رو نخوندن نگاه یه چیز های اتفاق میفته بعد هرکی راه خودش رو میره و یه شغلی داره و هانما تو اون خط زمانی عکاسه
- ۲۱.۴k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط