ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ³
ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺߺ ³
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
راز همیشه پنهان نمیماند.
وقتی فرشتهها فهمیدند، خشمگین شدند.
وقتی شیاطین فهمیدند، تمسخر کردند.
هر دو دنیا گفتند:
«این عشق غیرممکن است.»
اما عشق، هرگز از قوانین نپرسیده است.
جنی را به آسمان فراخواندند.
لیسا را به تاریکی بازگرداندند.
مرز مه، برای مدتی بسته شد.
اما عشق مثل نور است؛
حتی در تاریکی راه خودش را پیدا میکند.
یک شب، جنی دیگر نتوانست طاقت بیاورد.
بالهایش را باز کرد و از بهشت پایین آمد.
نه برای سقوط.
برای انتخاب.
لیسا در دل تاریکی ایستاده بود، فکر میکرد همهچیز تمام شده.
اما ناگهان نور، دوزخ را لمس کرد.
جنی روبهرویش فرود آمد.
«من انتخاب کردم.»
لیسا نفسش بند آمد.
«چی رو؟»
جنی لبخند زد.
«تو رو.»
در آن لحظه، اتفاقی افتاد که هیچکس پیشبینی نکرده بود.
نور و تاریکی به هم برخورد نکردند—
در هم حل شدند.
بالهای لیسا دیگر کاملاً سیاه نبودند.
بالهای جنی هم دیگر فقط سفید نبودند.
رگههایی از نور در تاریکی، و رگههایی از آتش در نور.
آسمان فهمید که عشق، نه سقوط است و نه گناه.
عشق، تبدیل است.
و از آن شب به بعد، مرز مه دیگر خط ممنوعه نبود—
پل بود.
شیطان و فرشته کنار هم ایستادند.
نه برای جنگ.
برای زندگی.
و لیسا آرام در گوش جنی گفت:
«تو بهم یاد دادی حتی تاریکی هم میتونه دوستداشتنی باشه.»
جنی لبخند زد و جواب داد:
«و تو بهم یاد دادی نور، بدون عشق، فقط روشناییه… نه گرما.»
و اینگونه، در جهانی میان بهشت و دوزخ،
عشقی متولد شد که نه سفید بود، نه سیاه—
بلکه انسانیترین رنگ ممکن را داشت.
#رܩߊܢߺ߭
#ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
#لܢߺ࡙سا
#ܟ᳝ߺنߺی
ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊرܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
ܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::ߊܩܢߺ࡙ࡋܢߺ࡙ دܢߺ࡙ࡏܢߺ߭سوܢߺ߭🦢
راز همیشه پنهان نمیماند.
وقتی فرشتهها فهمیدند، خشمگین شدند.
وقتی شیاطین فهمیدند، تمسخر کردند.
هر دو دنیا گفتند:
«این عشق غیرممکن است.»
اما عشق، هرگز از قوانین نپرسیده است.
جنی را به آسمان فراخواندند.
لیسا را به تاریکی بازگرداندند.
مرز مه، برای مدتی بسته شد.
اما عشق مثل نور است؛
حتی در تاریکی راه خودش را پیدا میکند.
یک شب، جنی دیگر نتوانست طاقت بیاورد.
بالهایش را باز کرد و از بهشت پایین آمد.
نه برای سقوط.
برای انتخاب.
لیسا در دل تاریکی ایستاده بود، فکر میکرد همهچیز تمام شده.
اما ناگهان نور، دوزخ را لمس کرد.
جنی روبهرویش فرود آمد.
«من انتخاب کردم.»
لیسا نفسش بند آمد.
«چی رو؟»
جنی لبخند زد.
«تو رو.»
در آن لحظه، اتفاقی افتاد که هیچکس پیشبینی نکرده بود.
نور و تاریکی به هم برخورد نکردند—
در هم حل شدند.
بالهای لیسا دیگر کاملاً سیاه نبودند.
بالهای جنی هم دیگر فقط سفید نبودند.
رگههایی از نور در تاریکی، و رگههایی از آتش در نور.
آسمان فهمید که عشق، نه سقوط است و نه گناه.
عشق، تبدیل است.
و از آن شب به بعد، مرز مه دیگر خط ممنوعه نبود—
پل بود.
شیطان و فرشته کنار هم ایستادند.
نه برای جنگ.
برای زندگی.
و لیسا آرام در گوش جنی گفت:
«تو بهم یاد دادی حتی تاریکی هم میتونه دوستداشتنی باشه.»
جنی لبخند زد و جواب داد:
«و تو بهم یاد دادی نور، بدون عشق، فقط روشناییه… نه گرما.»
و اینگونه، در جهانی میان بهشت و دوزخ،
عشقی متولد شد که نه سفید بود، نه سیاه—
بلکه انسانیترین رنگ ممکن را داشت.
#رܩߊܢߺ߭
#ܟ᳝ߺنߺࡋیߺسا
#لܢߺ࡙سا
#ܟ᳝ߺنߺی
- ۴۵۲
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط