{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با سریعترین حالت امگای بیهوش و تب دار که هنوز هیت بود رو به ...

𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 5
با سریعترین حالت امگای بیهوش و تب دار که هنوز هیت بود رو به خونه رسوند و یونگی رو خبر کرد.
یونگی در حال چکاپ کردن بود و گرگ تهیونگ داشت رسما تهیونگ رو خفه میکرد.
-چیزی به شکمش تزریق کردی؟
-ضد هیت
-بیار ببینمش
تهیونگ ضد هیت رو به یونگی داد. یونگی نگاهی بهش انداخت و هینی کشید.
-این چه فاکیه؟! اینو تزریق کردی به شکمش؟!!
-اره دیگه چندبار میپرسی!!
-احمق!! میدونی نزدیک بود رحمش رو از دست بده؟! میدونی نزدیک بود دیگه بچه دار نشه؟!
تهیونگ خشک شد.
-این دوزش خیلی بالاست!!دیگه هرگز... هرگز!! اینکارو نکن! اون امگا خیلی ظریف و نحیف تر از اونیه که بتونه اینو هندل کنه!
-حالا... باید چیکار کنم؟
-یه ضد هیت خیلی ضعیف بهت میدم که تا اخر امروز نیازی به مصرف نیست و یه سری ویتامین و تقویتی... ضد هیت رو با اینکه ضعیفه زیاد نباید مصرف کنه... اونم وقتی الفاش سر و مر و گنده اینجاس
و چشم غره ای به تهیونگ رفت.
...
با پیچیدن بوی خوبی زیر بینیش کم کم چشم هاش رو باز کرد و درد خفیفی زیر دلش پیچید. بلند شد و نشست که دلش بیشتر درد گرفت. با خودش فکر کرد حتما برای هیتشه و یادش اومد که وقتی الفاش فهمید تو هیته یه سوزنی بهش تزریق کرد. با یاداوریش لبخند خفیفی زد و از تخت پایین اومد که همون سوزن رو روی عسلی دید.
-پ-پیداش ک-کلدم!( پیداش کردم! )
سوزن رو برداشت و روی تخت دراز کشید و لباسش رو کمی بالا داد رو اروم سوزن رو زیر شکمش، جایی که درد میکرد فرو کرد و وقتی خواست مایع رو توی شکمش خالی کنه دست بزرگی سرنگ رو سریع بیرون کشید.
-چیکار میکنی؟!
قطره ای خون روی شکم سفیدش شروع به خودنمایی کرد و سوزشش و داد الفاش باعث شد چونه امگا بلرزه و چشماش پر از اشک بشه.
-ا-الفا
-چرا اینکارو کردی؟!
-ا-الفا و-وقتی ک-کوکی د-دلد د-داشت ا-ا-اینتالو ت-ترد( الفا وقتی کوکی درد داشت اینکارو کرد )
-درد داری؟!
جونگکوک هق هق کنان با چشمای براق از اشک سر تکون داد.
تهیونگ چشمش به قطره خون سرخ روی شکم پنبه ای سفیدش افتاد و چشماش ته رنگ نگرانی گرفت.
دستمالی برداشت و بعد از پاک کردن قطره خون چسب زخمی روش زد و کمی بعد با یه کیسه اب گرم سراغ جونگکوک اومد و اون رو روی شکمش گذاشت.
-دیگه گریه نکن
جونگکوک دهن باز کرد تا چیزی بگه ولی حرفش با ورود اجوما با یه کاسه سوپ گرم به اتاق قطع شد و اشک هاش خشک شدند.
-ب-بوی خ-خوب!
اجوما لبخندی زد و کاسه رو روی عسلی گذاشت و رفت.
جونگکوک دقیقه ای محلت نداد و مشغول خوردن سوپ شد.
-مممم خ-خومزش!( مممم خوشمزس )
...
{دستی دستی داشتی بهش اسیب میزی! تو چجور هیولایی هستی؟!
خفه شو خفه شو خفه شو!!!
مگه اون چیکارت کرده؟! اجازه نمیدم ردش کنی!
من نمیخوامش!!
گوه خوردی!! غلط کردی!! اون پاک ترین و معصوم ترینه و تو میخای نابودش کنی! اگه ردش کنی گرگش میمیره!
{...
به چهره خوابیده امگاش نگاه کرد. اون واقعا مظلوم ترین بود... گرگش راست می گفت... اون چجور هیولایی بود؟
...
امروز هم اجوما نمیتونست بیاد و اون مجبور بود جونگکوک رو با خودش ببره.
-پس قرار شد چیکار کنی؟؟
-ا-اینجا ب-بشینم و م-منتژل ا-الفا بمونم!( اینجا بشینم و منتظر الفا بمونم! )
تهیونگ اهی از الفا گفتن جونگکوک کشید چون هزاربار گفته بود الفا صداش نکنه!
رایحه رو برای اروم کردن گرگش بویید و بعد از مطمعن شدن ازینکه جونگکوک روی مبل بازی میکنه دفترش رو به مقصد جلسه در طبقه پایین ترک کرد.
...
-قبل از اینکه کسی متوجه بشه برو و بیارش... اگه گیر افتادی خودتو راحت کن وگرنه با بدترین شکل راحتت میکنم! فهمیدی؟!
-بله.
گوشی رو قطع کرد و خیلی معمولی به طبقه پنجم که بالاترین طبقه بود رفت. در اتاق دو محافظ درشت هیکل ایستاده بودند.
دوبار پلک زد و به همدستش علامت داد و چند لحظه بعد دعوایی صورت گرفت و اون دو محافظ برای متوقف کردن دعوا پا تند کردن.
بعد از مطمعن شدن از اینکه کسی نمیبینتش وارد اتاق شد.
...
داشت با خرگوشش بازی میکرد که از گوشه چشم حس کرد چیز سیاهی دیده ولی وقتی برگشت چیزی نبود... خرگوش و زانوهاشو بغل کرد. ترسیده بود.
-ا-ا-الفا...ب-بلگشتی...؟( الفا... برگشتی...؟ )
حس سوزشی تو گردنش کرد و سیاهی...
#رمان#فیک#تهکوک
دیدگاه ها (۸)

سیلاممماز این ادیته خیلی خوشم میادددداصن🛐🛐و خیلی دوست دارم ی...

بخش یک پارت شش

اینم پارت ۴

پارت سه بخش دو

پارت دو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط