اسم رمان در جستجوی چه چیزی
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
(بالاخره انتخاب شد 🎉)
پارت ۷
لیلی نمیدونست کجای کار رو اشتباه کرده چون اون کالسکه دقیقا اومد و جلوی لیلی وایستاد ، زیاد نگذشت که فردی از کالسکه پیاده شد و به سمت اون اومد !
نمیدونست باید چکار کنه اما اینو میدونست که این چیز خوبی نیست .
فرد مقابل قدم قدم به سمتش میومد ،
نه اشتباه نکنید !
لیلی حتی نگاهش هم نمیکرد و فقط از روی صدای قدم هاش اینو متوجه شده بود .
توجهش به فرد کناریش جلب شد ، یک پدر و فرزند ، داخل دست اون بچه چند تا شیرینی بود که معلوم بود برای هدیه دادن به پادشاه اونارو درست کرده . داشتن از کنارش رد میشدن که برن و به پادشاه سلام کنن و اون شیرینی هارو بهش هدیه بدن .
اما لیلی ادمی نبود که از این موقعیت سو استفاده نکنه !
اون همچنان در حالت زانو زده بود و سر خودشو پایین نگه داشته بود تا مبادا کسی چهرشو ببینه ، در همون حالت دستشو بلند کرد و گوشه لباس پدر اون بچه رو گرفت و کشید که باعث شد زمین بخوره ، لیلی هم از موقعیت برای فرار استفاده کرد .
اون از قبل تماماً دور و بر خودش رو بررسی کرده بود و میدونست که کوچه ای تقریبا کوچک پشت سرش قرار داره پس از همون برای فرار کردنش استفاده کرد .
دوید و دوید ، میدونست که با این کارش اون فرد رو عصبانی کرده و دلیل اون لشکر ادمی که افتادن دنبالش هم همینه !
اما براش اهمیتی نداشت ، مثلا اون فرد با عصبانیتش میخواست چکار کنه؟
یا اون لشکری که دنبالشن ! لیلی راحت میتونست دورشون بزنه .
اینکارا واسه اون مثل اب خوردن بود .
کوچه طولانی بود اما بالاخره تموم شد ، اما داشت به کوچه های تنگ و باریک بیشتری میرسید ، دقیقا مثل یه هزار تو !
لیلی سرعت خودش رو بیشتر کرد و همین باعث شد افراد اون لشکر فکر کنن فعلا قصد وایستادن نداره ، البته ناگفته نماند هیچ کدومشون تا حالا نتونسته بودن حتی به گرد پای لیلی برسن!
یکم که سرعت خودش رو بیشتر کرد یهویی پرید داخل یه کوچه و کنار دیوار پشت یه سطل خودش رو پنهون کرد و صبر کرد تا دیگه خبری از اون سربازا نباشه ، یکم که گذشت یواشکی سر و گوشی اب داد و وقتی مطمئن شد که رفتن نفس راحتی کشید ، نشست و به دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت .
داشت به این فکر میکرد که بعد از این میخواد چکار کنه مخصوصا الان که تحت تعقیب هم شده بود ، سعی کرد خودش رو اروم کنه تا به یه فکر بهتری برسه ، سرش رو چرخوند ولی با چیزی که دید چشمهاش گرد شد !
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆
برو تو کامنتا و نظرتو راجبش بگو 💫
(بالاخره انتخاب شد 🎉)
پارت ۷
لیلی نمیدونست کجای کار رو اشتباه کرده چون اون کالسکه دقیقا اومد و جلوی لیلی وایستاد ، زیاد نگذشت که فردی از کالسکه پیاده شد و به سمت اون اومد !
نمیدونست باید چکار کنه اما اینو میدونست که این چیز خوبی نیست .
فرد مقابل قدم قدم به سمتش میومد ،
نه اشتباه نکنید !
لیلی حتی نگاهش هم نمیکرد و فقط از روی صدای قدم هاش اینو متوجه شده بود .
توجهش به فرد کناریش جلب شد ، یک پدر و فرزند ، داخل دست اون بچه چند تا شیرینی بود که معلوم بود برای هدیه دادن به پادشاه اونارو درست کرده . داشتن از کنارش رد میشدن که برن و به پادشاه سلام کنن و اون شیرینی هارو بهش هدیه بدن .
اما لیلی ادمی نبود که از این موقعیت سو استفاده نکنه !
اون همچنان در حالت زانو زده بود و سر خودشو پایین نگه داشته بود تا مبادا کسی چهرشو ببینه ، در همون حالت دستشو بلند کرد و گوشه لباس پدر اون بچه رو گرفت و کشید که باعث شد زمین بخوره ، لیلی هم از موقعیت برای فرار استفاده کرد .
اون از قبل تماماً دور و بر خودش رو بررسی کرده بود و میدونست که کوچه ای تقریبا کوچک پشت سرش قرار داره پس از همون برای فرار کردنش استفاده کرد .
دوید و دوید ، میدونست که با این کارش اون فرد رو عصبانی کرده و دلیل اون لشکر ادمی که افتادن دنبالش هم همینه !
اما براش اهمیتی نداشت ، مثلا اون فرد با عصبانیتش میخواست چکار کنه؟
یا اون لشکری که دنبالشن ! لیلی راحت میتونست دورشون بزنه .
اینکارا واسه اون مثل اب خوردن بود .
کوچه طولانی بود اما بالاخره تموم شد ، اما داشت به کوچه های تنگ و باریک بیشتری میرسید ، دقیقا مثل یه هزار تو !
لیلی سرعت خودش رو بیشتر کرد و همین باعث شد افراد اون لشکر فکر کنن فعلا قصد وایستادن نداره ، البته ناگفته نماند هیچ کدومشون تا حالا نتونسته بودن حتی به گرد پای لیلی برسن!
یکم که سرعت خودش رو بیشتر کرد یهویی پرید داخل یه کوچه و کنار دیوار پشت یه سطل خودش رو پنهون کرد و صبر کرد تا دیگه خبری از اون سربازا نباشه ، یکم که گذشت یواشکی سر و گوشی اب داد و وقتی مطمئن شد که رفتن نفس راحتی کشید ، نشست و به دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت .
داشت به این فکر میکرد که بعد از این میخواد چکار کنه مخصوصا الان که تحت تعقیب هم شده بود ، سعی کرد خودش رو اروم کنه تا به یه فکر بهتری برسه ، سرش رو چرخوند ولی با چیزی که دید چشمهاش گرد شد !
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆
برو تو کامنتا و نظرتو راجبش بگو 💫
- ۱.۳k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط