{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}


من از همون روز اول، «نگران» به دنیا اومدم.
نگرانِ گم کردن، نگرانِ از دست دادن.
خوب که نگاه می‌کنم، می‌بینم من همه‌ی عمرم رو ترسیدم.
بچه که بودم، از همون اولین روز مدرسه نگران گم کردن کیف و دفتر و کلاهم بودم. هرچی بزرگتر شدم نگرانی‌هامم بزرگتر شد. از یه جایی به بعد نگران آدمایی شدم که هر لحظه می‌ترسیدم از دستشون بدم. آدمایی که بخاطرشون زندگی می‌کردم. تازه اونجا بود که فهمیدم من حتی برای خودمم زندگی نمی‌کنم.
من هیچوقت نفهمیدم وقتی کسی آدم رو ترک می‌کنه، توی ذهنش چی می‌گذره؟
اینکه آدم تا کجا می‌تونه یه نفر رو فراموش کنه؟
.
من تازگیا به نگرانی عجیبی مبتلا شدم.
نگرانم..
برای از دست دادنِ آدمی که نیست نگرانم!

#پویا_جمشیدی
#دلتنگی‌های_احمقانه
@Pe_Mesle_Paeiz
دیدگاه ها (۱)

🔻 چی‌ می‌شد اگه آدما به جای راه رفتن، پرواز می‌کردن؟ یا اصلا...

گاهی یه اسم، یه عکس، یه آهنگ، می تونه پرتت کنه به ناشناخته ت...

...📝 نرسیدن، تجربه ای به مراتب تلختر از، از دست دادنه.آدم وق...

💭 گاهی به خواستن نیست. وقتی چیزی قرار نباشه اتفاق بیفته، حتی...

تقریبا دو ماه دیگه (یعنی ۲۹تیر) من ۱۷ سالی ام به پایان میرسه...

گاهی زندگی مجبورت می کنه کاری رو انجام بدی که دوست نداری ......

part:16name:عشق وجداییویو بورااز عمارت خیلی دور شده بودم ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط