مادر خطاب به کودک خردسالش :

مادر خطاب به کودک خردسالش :

هیچ می‌دونستی وقتی که اون شیرینی رو یواشکی برمیداشتی در تمام مدت خدا داشت تو رو نگاه می‌کرد ؟
کودک : آره مامان جونم !
مادر : و فکر می‌کنی به تو چی می‌گفت ؟
کودک : می‌گفت غیر از ما دو نفر کسی نیست، پس می‌تونی دو تا برداری !

خداوند امید شجاعان است ، نه بهانه ترسوها !
دیدگاه ها (۱)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.30 (روایت از زبان ا.ت...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑 🍓🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «من خودم انتخابش کرد...

دو پارتی «من تنهات نمیذارم عزیزم» بعد ادامه داد:مینهو: «من ه...

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪 🖤🥀اسما با دیدن تصویر مادرش خشکش زد...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

رمان دختر خاص ماشین جلوی در خونهٔ جیمین نگه داشت. ات با خستگ...

پیمان نقره ای

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط