دیر کرده بود. هیچوقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش

دیر کرده بود. هیچوقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی میکند. گفتند : “ از شما بعید است ؟؟؟ نماز دیر شد.” رو به بچه کرد و گفت : “شترت را با چند گردو عوض میکنی ؟”
بچه چیزی گفت …
گفت : “ بروید گردو بیاورید و مرا بخرید.”
کودک میخندید ، پیامبر(ص) هم
دیدگاه ها (۵)

توجه به کودکبِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم گروهی از ک...

‍ شوخی حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم مرا به هشت گردو فرو...

فروش پیامبر به چند گردو:روزی پیامبر برای اقامه نماز عازم مسج...

#دین_واندیشه5اثبات معراج پیامبر (ص) به مشرکان #اثبات_معراج_...

#دین_واندیشه5اثبات معراج پیامبر (ص) به مشرکان#اثبات_معراج_پی...

#بخون 😌مسجدُ النّبی یا مسجد نبوی، مسجدی در شهر مدینه در کشور...

بسم الله الرحمن الرحيم وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ...

داستان تابوت مرد عاصی و غبار کربلامرحوم تاج الدّین حسن سلطان...

در زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردند که در بین انه...

یک_زن_یک_همسر_یک_مادردر زمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط