این شبها...
این شبها...
در اسارت دستان "سکوت" به سر می برم...
و
تازیانه های "غم" به دلم ریش می زنند...
جلاد بی رحم "حسرت"
طناب "بغض" به گردنم می آویزد...
و توده های
ابرهای سیاه بارانی
"چشمانم" را احاطه کرده اند...
این یاغیان بی انصاف
مرا به هلاکت می رسانند..
در اسارت دستان "سکوت" به سر می برم...
و
تازیانه های "غم" به دلم ریش می زنند...
جلاد بی رحم "حسرت"
طناب "بغض" به گردنم می آویزد...
و توده های
ابرهای سیاه بارانی
"چشمانم" را احاطه کرده اند...
این یاغیان بی انصاف
مرا به هلاکت می رسانند..
- ۶۸۹
- ۱۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط