چند هفته ی پیش یکی از بچه ها اومد گفت : چرا ادامه ی اینو
چند هفته ی پیش یکی از بچه ها اومد گفت : چرا ادامه ی اینو نمیزاری؟؟؟
خب داداش من قرار بود برای این سناریو هنتای بنویسم . چون ی اسکلی اومد از اون سناریو هنتای اکازا گزارش کرد و بهم گفت سناریو هات ب درد نمیخوره الکی ، سنایو ننویس
از اون موقع زد تو ذوقم و دیگه هنتای ننوشتم .
خب حالا خلاصه ی این سناریو رو براتون میگم .
_________________________________________
خلاصه ی سنایو
پارت ۶
ایزتسو میوفته ب جون گنیا : کار های هنتایی😂
و تا ساعت ۵ صبح ادامه پیدا میکند .
گنیا تا اخر عمرش از ایزتسو متنفر میمونه .
صبح وقتی ک ایزتسو حواسش نبود گنیا لباس هاشو میپوشه و از خونه ی ایزتسو فرار میکنه .
اون ب خونشون میره و کل ماجرا رو برای خانواداش تعریف میکنه .
پدر خانواده ک اعصابش حسابی خورده از خونه میزنه بیرون .
همون لحظه ایزتسو متوجه میشه ک گنیا توی خونه نیست و فرار کرده .
خلاصه . . .
اون هم لباس هاشو میپوشه ، سوار ماشینش و ب امید اینکه گنیا رو پیدا کنه میره خونه ی گنیا اینا . . .
بیخبر از اینکه اون رفته همه چیز رو ب خانواده گفته .
ایزتسو ی دسته گل میخره و ب سمت خونه ی گنیا اینا میره .
در رو میزنه و میره تو .
خشبختانه پدر خانواده اینجا نبود . . .
واگرنه وا ویلا . . .
سانمی ب شدت از دست ایزتسو عصبانیه اما بخاطر مادر خانواده کاری نمیکنه .
خلاصه
ایزتسو مثل ادم میاد از گنیا خاستگار میکنه و مادر خانواده هم قبول میکنه .
ب شرط اینکه گنیا رو دیگه اذیت نکنه .
و اونها باهم ازدواج میکنن و . . .
تمام . . .
خب داداش من قرار بود برای این سناریو هنتای بنویسم . چون ی اسکلی اومد از اون سناریو هنتای اکازا گزارش کرد و بهم گفت سناریو هات ب درد نمیخوره الکی ، سنایو ننویس
از اون موقع زد تو ذوقم و دیگه هنتای ننوشتم .
خب حالا خلاصه ی این سناریو رو براتون میگم .
_________________________________________
خلاصه ی سنایو
پارت ۶
ایزتسو میوفته ب جون گنیا : کار های هنتایی😂
و تا ساعت ۵ صبح ادامه پیدا میکند .
گنیا تا اخر عمرش از ایزتسو متنفر میمونه .
صبح وقتی ک ایزتسو حواسش نبود گنیا لباس هاشو میپوشه و از خونه ی ایزتسو فرار میکنه .
اون ب خونشون میره و کل ماجرا رو برای خانواداش تعریف میکنه .
پدر خانواده ک اعصابش حسابی خورده از خونه میزنه بیرون .
همون لحظه ایزتسو متوجه میشه ک گنیا توی خونه نیست و فرار کرده .
خلاصه . . .
اون هم لباس هاشو میپوشه ، سوار ماشینش و ب امید اینکه گنیا رو پیدا کنه میره خونه ی گنیا اینا . . .
بیخبر از اینکه اون رفته همه چیز رو ب خانواده گفته .
ایزتسو ی دسته گل میخره و ب سمت خونه ی گنیا اینا میره .
در رو میزنه و میره تو .
خشبختانه پدر خانواده اینجا نبود . . .
واگرنه وا ویلا . . .
سانمی ب شدت از دست ایزتسو عصبانیه اما بخاطر مادر خانواده کاری نمیکنه .
خلاصه
ایزتسو مثل ادم میاد از گنیا خاستگار میکنه و مادر خانواده هم قبول میکنه .
ب شرط اینکه گنیا رو دیگه اذیت نکنه .
و اونها باهم ازدواج میکنن و . . .
تمام . . .
- ۱.۰k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط