{ادامه سناریوی شماره ۴ }
{ادامه سناریوی شماره ۴ }
|| پارت ششم ||
نام سناریوی:
《 تولد دوباره 》
وقتی به سلول پسرک رسید خشکش زد فقط به قیافه پسرک نگاه میکرد
موهای سبز پسر
انگار قبلا باهاش زندگی کرده انکار قبلا از دستش داده بود احساس گناه داشت نسبت به اون ولی حتی نمیدونست چرا
باکوگو با خودش گفت
شاید توی کودکی دیدمش ولی نه خیلی آشناس خیلی مگه میشه اون با توجه به لباساش مال اون پادشاهی و امکان نداره تاحالا این جاها بوده باشه
یادمه وقتی هم توی اون غار بودم یه چیز سبز دیدم آره دوتا چشم سبز بود با موهای سبز ولی نمیتونم مطمعن باشم ... به هر حال قابل اعتماد نیست ممکن جاسوس دشمن باشه ...
(اول میخواست با داد و بیداد بیدارش کنه ولی بعد دید نمی صرفه بیخیالش شد )
ساعاتی بعد
از زبون ایزوکو
آخ آخ سرم ... صبرکن ؟؟؟ کجام ؟
^سرش رو کمی تکون داد حدودا چند ثانیه بعد یادش اومد چرا اینجاست آهی از سر کلافگی کشید ^
^دستاش قفل بود از جاش بلند شد و رفت سمت نگهبان از پشت میله ها گفت^
_"عاااا جناب نگهبان ؟؟ میتونم با ریس قبلیه صحبت کنم ؟؟؟"
^جوابی نگرفت تک خنده ای کرد و دوباره تکرار کرد^
_"باید ریس قبیله رو بینم من از طرف پادشاه امپراطوریی اومدم پیام مهمی دارم مهر سلطنتی هم خورده میتونید چک کنید !"
^بازم جوابی نگرفت^
_"جناب باشمامممم"
^نگهبان برگشت و نگاهی به ایزوکو انداخت و گفت ^
_"بازپرسی یک ساعت دیگه اس"
<ایزوکو تشکر کرد و با پکری نشست سر جاش ... این یعنی یه بازجویی طولانی ... در راه>
|| پارت ششم ||
نام سناریوی:
《 تولد دوباره 》
وقتی به سلول پسرک رسید خشکش زد فقط به قیافه پسرک نگاه میکرد
موهای سبز پسر
انگار قبلا باهاش زندگی کرده انکار قبلا از دستش داده بود احساس گناه داشت نسبت به اون ولی حتی نمیدونست چرا
باکوگو با خودش گفت
شاید توی کودکی دیدمش ولی نه خیلی آشناس خیلی مگه میشه اون با توجه به لباساش مال اون پادشاهی و امکان نداره تاحالا این جاها بوده باشه
یادمه وقتی هم توی اون غار بودم یه چیز سبز دیدم آره دوتا چشم سبز بود با موهای سبز ولی نمیتونم مطمعن باشم ... به هر حال قابل اعتماد نیست ممکن جاسوس دشمن باشه ...
(اول میخواست با داد و بیداد بیدارش کنه ولی بعد دید نمی صرفه بیخیالش شد )
ساعاتی بعد
از زبون ایزوکو
آخ آخ سرم ... صبرکن ؟؟؟ کجام ؟
^سرش رو کمی تکون داد حدودا چند ثانیه بعد یادش اومد چرا اینجاست آهی از سر کلافگی کشید ^
^دستاش قفل بود از جاش بلند شد و رفت سمت نگهبان از پشت میله ها گفت^
_"عاااا جناب نگهبان ؟؟ میتونم با ریس قبلیه صحبت کنم ؟؟؟"
^جوابی نگرفت تک خنده ای کرد و دوباره تکرار کرد^
_"باید ریس قبیله رو بینم من از طرف پادشاه امپراطوریی اومدم پیام مهمی دارم مهر سلطنتی هم خورده میتونید چک کنید !"
^بازم جوابی نگرفت^
_"جناب باشمامممم"
^نگهبان برگشت و نگاهی به ایزوکو انداخت و گفت ^
_"بازپرسی یک ساعت دیگه اس"
<ایزوکو تشکر کرد و با پکری نشست سر جاش ... این یعنی یه بازجویی طولانی ... در راه>
- ۹۹۷
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط