part : ⁸
part : ⁸
صدای قدمهای بکهیون در راهروهای بلند قصر میپیچید.
هر قدمی که برمیداشت، بیشتر احساس میکرد این جلسه فقط درباره یک غریبه نیست.
درباره پسری بود که در یک شب طوفانی از ناکجا آمده بود...
پسری که هیچکس چیزی از گذشتهاش نمیدانست.
وقتی به تالار اصلی رسید، درهای بزرگ باز شدند.
پادشاه پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و چند مقام در اطرافش ایستاده بودند.
بکهیون تعظیم کرد.
+پدر.
پادشاه نگاه آرام اما جدیای به او انداخت.
°بکهیون، درباره پسری که به قصر آوردهای صحبت کنیم.
بکهیون سکوت کرد.
میدانست این لحظه خواهد رسید.
°نامش جونگکوک است، درست است؟
+بله.
یکی از افراد حاضر جلو آمد.
°سرورم، هیچ اطلاعاتی درباره او وجود ندارد. نه خانوادهای، نه گذشتهای... حتی لباسهایش هم مانند مردم این سرزمین نیست.
پادشاه نگاهش را به بکهیون دوخت.
°پس چرا او را در قصر نگه داشتهای؟
سؤال ساده بود، اما جوابش برای بکهیون سخت بود.
چون خودش هم نمیدانست.
چرا باید از کسی دفاع کند که فقط یک روز بود او را میشناخت؟
چند لحظه سکوت کرد.
+چون...
مکث کرد.
+چون او مانند کسی نیست که قصد آسیب رساندن داشته باشد.
پادشاه کمی متعجب شد.
°تو از کجا این را میدانی؟
بکهیون نگاهش را پایین انداخت.
تصویر نگاه جونگکوک در ذهنش آمد.
نگاهی که برخلاف دیگران، ترس در آن نبود.
+از چشمانش.
تالار برای لحظهای ساکت شد.
همه میدانستند شاهزاده بکهیون به ندرت درباره کسی قضاوت احساسی میکند.
پادشاه آرام گفت:
°تو به یک غریبه اعتماد کردهای؟
بکهیون جواب نداد.
چون شاید خودش هم نمیدانست اسم این احساس چیست.
اعتماد؟
کنجکاوی؟
یا چیزی که هنوز جرئت نداشت به آن فکر کند؟
پادشاه بعد از سکوتی طولانی گفت:
°بگذار بماند.
بکهیون سرش را بالا آورد.
°اما...
مکث کرد.
°مراقب باش. گاهی چیزهایی که از آسمان میافتند، میتوانند سرنوشت یک پادشاهی را تغییر دهند.
بکهیون تعظیم کرد.
+اطاعت میکنم.
...
وقتی از تالار بیرون آمد، برای اولین بار احساس کرد این تصمیم فقط برای محافظت از جونگکوک نیست.
شاید...
برای پیدا کردن پاسخی بود که خودش هم نمیدانست چیست.
در گوشه دیگری از قصر، جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
نمیدانست چرا، اما احساس میکرد اتفاق بزرگی در راه است.
اتفاقی که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر خواهد داد.
~~~
ادامه دارد...
صدای قدمهای بکهیون در راهروهای بلند قصر میپیچید.
هر قدمی که برمیداشت، بیشتر احساس میکرد این جلسه فقط درباره یک غریبه نیست.
درباره پسری بود که در یک شب طوفانی از ناکجا آمده بود...
پسری که هیچکس چیزی از گذشتهاش نمیدانست.
وقتی به تالار اصلی رسید، درهای بزرگ باز شدند.
پادشاه پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و چند مقام در اطرافش ایستاده بودند.
بکهیون تعظیم کرد.
+پدر.
پادشاه نگاه آرام اما جدیای به او انداخت.
°بکهیون، درباره پسری که به قصر آوردهای صحبت کنیم.
بکهیون سکوت کرد.
میدانست این لحظه خواهد رسید.
°نامش جونگکوک است، درست است؟
+بله.
یکی از افراد حاضر جلو آمد.
°سرورم، هیچ اطلاعاتی درباره او وجود ندارد. نه خانوادهای، نه گذشتهای... حتی لباسهایش هم مانند مردم این سرزمین نیست.
پادشاه نگاهش را به بکهیون دوخت.
°پس چرا او را در قصر نگه داشتهای؟
سؤال ساده بود، اما جوابش برای بکهیون سخت بود.
چون خودش هم نمیدانست.
چرا باید از کسی دفاع کند که فقط یک روز بود او را میشناخت؟
چند لحظه سکوت کرد.
+چون...
مکث کرد.
+چون او مانند کسی نیست که قصد آسیب رساندن داشته باشد.
پادشاه کمی متعجب شد.
°تو از کجا این را میدانی؟
بکهیون نگاهش را پایین انداخت.
تصویر نگاه جونگکوک در ذهنش آمد.
نگاهی که برخلاف دیگران، ترس در آن نبود.
+از چشمانش.
تالار برای لحظهای ساکت شد.
همه میدانستند شاهزاده بکهیون به ندرت درباره کسی قضاوت احساسی میکند.
پادشاه آرام گفت:
°تو به یک غریبه اعتماد کردهای؟
بکهیون جواب نداد.
چون شاید خودش هم نمیدانست اسم این احساس چیست.
اعتماد؟
کنجکاوی؟
یا چیزی که هنوز جرئت نداشت به آن فکر کند؟
پادشاه بعد از سکوتی طولانی گفت:
°بگذار بماند.
بکهیون سرش را بالا آورد.
°اما...
مکث کرد.
°مراقب باش. گاهی چیزهایی که از آسمان میافتند، میتوانند سرنوشت یک پادشاهی را تغییر دهند.
بکهیون تعظیم کرد.
+اطاعت میکنم.
...
وقتی از تالار بیرون آمد، برای اولین بار احساس کرد این تصمیم فقط برای محافظت از جونگکوک نیست.
شاید...
برای پیدا کردن پاسخی بود که خودش هم نمیدانست چیست.
در گوشه دیگری از قصر، جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان نگاه میکرد.
نمیدانست چرا، اما احساس میکرد اتفاق بزرگی در راه است.
اتفاقی که مسیر زندگیاش را برای همیشه تغییر خواهد داد.
~~~
ادامه دارد...
- ۲.۰k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط