{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاب بیستم ماه عسل

قاب بیستم ماه عسل
امشب روح الله مهمان ماست. پسری که میگوید ٢٧ ساله است و تک پسر خانواده. اول دبیرستان به خاطر کمک کردن به خانواده در زمینه های مالی ترک تحصیل میکند و شاگرد یک کاشی کار میشود. میگوید همیشه دوست داشتم معلم بشوم اما... این ابتدای روایت پر رمز و راز روح الله است.

روح الله: در دوران نوجوانی به شیراز رفت و آمد داشتم، آنجا یک خواهر ناتنی داشتم. در شیراز مشغول به کار بودم و یک دفعه با یکی از اقوامم در شیراز مواجه شدم که آنها در کار خلاف بودند و مواد مخدر جا به جا میکردند. به من پیشنهاد کار دادند و گفتند پولی که تو در یک ماه درمی آوری ما در دو_سه روز به دست می آوریم. این پیشنهاد برای من وسوسه کننده بود....

روح الله: به خاطر حمل یک کیلو و نیم هروئین من را بازداشت کردند. وارد بند شدم و همان ابتدا با یک نَفَر دعوایم شد و درگیری سختی رخ داد. آرام آرام به من گفتند که به خاطر جرمت محکوم به إعدام هستی.....

روح الله: پیشنهاد هم بندی ام را برای حفظ قرآن پذیرفتم. شروع کردم به حفظ قرآن و نه به خاطر تخفیف حکم که برای دل خودم این کار را کردم. فقط متن فارسی و ترجمه آن را میخواندم. أواسط سوره آلِ عمران بود که دگرگون شدم. بعد از آن ترجمه آیات سوره نساء من را متحول کرد. با آقای نظری یکی از هم بندی هایم استارت حفظ قرآن را زدیم. مثل یک خواب بود ، به یکباره به خودم آمدم و دیدم که شش ماه گذشته و من ١٥ جزء از قرآن را حفظ شدم.

میگوید در دادگاه أولیه به عنوان متهم ردیف اول شناخته شده و بعد از آنها امیدش ناامید شده و در دیوان عالی کشور هم حکم اعدامش تایید میشود. حالا روح الله به چند قدمی مرگ رسیده!

آیات خدا را خواندم و آرامش گرفتم، در قرآن آمده بود: کسانی که تنگنا قرار گرفتند و توبه کردند را از تلاطم دریا نجات میدهیم و به ساحل أمن خوشبختی میرسانیم.

روح الله از آن شب واقعه برای ما گفت: من به دوستم گفتم میخوابم من را ساعت دوازده بیدار کن. رفتم غسل کردم، لباس سفید پوشیدم، ختم قرآن انجام دادم و بعد از آن شروع کردم با خدا صحبت کردن. به خدا گفتم خدایا دو سه ساله زندان هستم و قرآن خواندم و اگر در این چند سال عمل کننده واقعی نبودم تو مرا حلال کن.... گفتم خدایا من فقط دو ساعت دیگر در این دنیا هستم. شنیدم که حضرت یونس به آسمان نگاه کرده و تو نجاتش دادی.... حضرت یوسف را نجات دادی.... این نجواهای آخر من بود.

رفتیم کنار چوبه دار، رئیس زندان گفت یک نَفَر قرآن بخواند. دوست داشتم قرآن مراسم خودم را خودم بخوانم.آیات سوره یاسین را خواندم. آمدند چشم بند بستند و رئیس زندان برای من گریه کرد. یکی از روحانی ها با قاضی حرف زد و باز قاضی راضی نشد. یکی از زندانیان گفت آب میخوری یکی گفت روح الله روزه است. فضای تلخی شد و همه گریه میکردند. بالاخره ما را بالا بردند و از زیر چشم بند همه چیز را میدیدم. در آخرین لخطه از ائمه کمک خواستم و خدا را به آبروی آنها قسم دادم. وقتی به من رسید قاضی فریاد زد گفت جلیله را اجرا نکنید.....

قاضی مظفری مهمان احسان علیخانی میشود. میگوید :با دادستان حرف زدم و أز او خواهش کردم که اجازه بدهد این حکم اجرا نشود.
روح الله هم میگوید وقتی من را آوردند پایین قرار شد دادستان پنج دقیقه بعد تماس بگیرد و نتیجه قطعی را بگوید آن پنج دقیقه پر از التهاب بود....
دیدگاه ها (۷)

...

....

قاب نوزدهم ماه عسلروایت عشق تمام نشدنی زنی که همسرش را از دس...

پارت سومدر اغوش زندانکه ناگهان... یکی از نگهبان های زندان او...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت 6تاریکی همانند خشم بر تن اف...

رییس مافیایی من⛓🖤❤️‍🔥#پارت۶رفتم سرویس بهداشتی و یکم آرایش ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط