به نام خدا
به نام خدا
توی راه همش ذهنم درگیر رهام مختاری بود وارد خونع شدم وسلام بلندی دادم مامان وبابا باهم:علیک سلام خسته نباشی ممنونی گفتم وبه سمت اتاقم راه افتادم لباسام رو تعویض کردم و روتختم خوابیدم گوشی رو روشن کردم رفتم تو ویسگون ویکم پسرا رو اسکول کردم با چندتا دوستی نیم ساعتی کردم خلاصه حسابی با این پسرای اسکول خندیدم گوشی رو پرت کردم کنارو شروع به فکر کردن درباره فردا شدم
رهام
گوشی رو بلند کردم وبه رضا زنگ زدم
من:رضا میگم دختره چیشد؟
رضا:داداش حله!
من فردا ساعت چند قرار گذاشتی
رضا:هنوز زنگ نزدم ولی بهش میگم ۹بیاد خوبه
من: اره خوبه خداحافظ
دوست داشتم ببینم دختره چه شکلیه اخه رضا خیلی تعریفشو میکرد بلند شدم به سمت اتاق بابارفتم بابایی که اصلا برام پدری نکرد مادرم رو هم به خاطر شغلش کشت اصلا جز کارش کسه دیگه ایی رو نمیدید بی خیالش شدم راهم رو کج کردم به سمت پله ها .... سوار ماشین شدم ...........
رها
صدای الارم گوشیم نمی ذاشت بخوام ای خدا صاحبت بمیره 😐 وایسا بینم صاحبش کیع خودمم دیگه اوففففف
از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت هشته با دست به سرم کوبیدم ای وای من ساعت نه قرار دارم
سریع دست وصورتم شستم اومدم لباس بپوشم یه تاپ سفید استین سه رب با یه روپوش مشکی باشلور قد نودسفید وشال سه متری مشکی دایی گفته بود که باید مد امروزی بزنی کع کمکت کنع
سریع دولقمه خوردم و وارد حیاط شدم کفش ال استار هامم پوشیدم به دو سوار ماشین شدم
اوففففف به موقع رسیدم از ماشین پیاده شدم ودر ماشین رو قفل کردم وبه سمت کافی شاپ رفتم
به قول بهتاش تو پایتخت (اَی خِدا)منکه قیافه این مختاری رو نمی شناسم
شونع ایی بالا انداختمو وارد شدم نشستم روی میزی یه دفعه در باز شدو یه مرده اومد داخل
هیییییییییی وای چه خوشگل بود وای تیپشو نگو .......
**************************** * ********************************************************************
در پارت بعدی اتفاقات جدیدی میوفه پارت بعد رو از دست ندید😇 😇 😇 😍
خواهشا بعد خوندن نظر بدید😍 😍 😍
توی راه همش ذهنم درگیر رهام مختاری بود وارد خونع شدم وسلام بلندی دادم مامان وبابا باهم:علیک سلام خسته نباشی ممنونی گفتم وبه سمت اتاقم راه افتادم لباسام رو تعویض کردم و روتختم خوابیدم گوشی رو روشن کردم رفتم تو ویسگون ویکم پسرا رو اسکول کردم با چندتا دوستی نیم ساعتی کردم خلاصه حسابی با این پسرای اسکول خندیدم گوشی رو پرت کردم کنارو شروع به فکر کردن درباره فردا شدم
رهام
گوشی رو بلند کردم وبه رضا زنگ زدم
من:رضا میگم دختره چیشد؟
رضا:داداش حله!
من فردا ساعت چند قرار گذاشتی
رضا:هنوز زنگ نزدم ولی بهش میگم ۹بیاد خوبه
من: اره خوبه خداحافظ
دوست داشتم ببینم دختره چه شکلیه اخه رضا خیلی تعریفشو میکرد بلند شدم به سمت اتاق بابارفتم بابایی که اصلا برام پدری نکرد مادرم رو هم به خاطر شغلش کشت اصلا جز کارش کسه دیگه ایی رو نمیدید بی خیالش شدم راهم رو کج کردم به سمت پله ها .... سوار ماشین شدم ...........
رها
صدای الارم گوشیم نمی ذاشت بخوام ای خدا صاحبت بمیره 😐 وایسا بینم صاحبش کیع خودمم دیگه اوففففف
از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت کردم دیدم ساعت هشته با دست به سرم کوبیدم ای وای من ساعت نه قرار دارم
سریع دست وصورتم شستم اومدم لباس بپوشم یه تاپ سفید استین سه رب با یه روپوش مشکی باشلور قد نودسفید وشال سه متری مشکی دایی گفته بود که باید مد امروزی بزنی کع کمکت کنع
سریع دولقمه خوردم و وارد حیاط شدم کفش ال استار هامم پوشیدم به دو سوار ماشین شدم
اوففففف به موقع رسیدم از ماشین پیاده شدم ودر ماشین رو قفل کردم وبه سمت کافی شاپ رفتم
به قول بهتاش تو پایتخت (اَی خِدا)منکه قیافه این مختاری رو نمی شناسم
شونع ایی بالا انداختمو وارد شدم نشستم روی میزی یه دفعه در باز شدو یه مرده اومد داخل
هیییییییییی وای چه خوشگل بود وای تیپشو نگو .......
**************************** * ********************************************************************
در پارت بعدی اتفاقات جدیدی میوفه پارت بعد رو از دست ندید😇 😇 😇 😍
خواهشا بعد خوندن نظر بدید😍 😍 😍
- ۳۱.۷k
- ۱۸ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط