تکپارتی از چویا
تکپارتی از چویا
ژانر :نمد ببینیم داستان چجوری میشه
نویسنده:فرنیا
بریم ک داشته باشیم
///////////////////
ا/ت با چویا تو ی یک مدرسه هست
ثبح زود
ا/ت از جاش بلند میشه میره دسشوری ی کاری میکنه (معلومه دیگه تو دسشوری میرینن و میشاشن) لباسهای مدرسشو میپوشه و از خونه میره بیرون
میرسه ب مدرسه و طبق معمول دازای و چویا با هم دعوا میکنن
دازای:حیف ک اینجا نمیتونم بزنم شل و پلت کنم جرئت داری بیا پارک سر کوچمون
چویا:معلومه ک میام پارک سر کوچتون صبر کن تا بیام سر تو کنم ت کونت
دازای:معلومه ک صبر میکنم(خودش میدونه سرش میره ت کونش👁️👄👁️💔)
ا/ت میره سرجاش میشینه و درس برا امتحان ریاضی میخونه
ا/ت:کمتر سر و صدا کنید امتحان داریم میخام بخونم
چویا:مگه امتحان داشتیم(وای بخدا همیشه برای منم همین میشه💔)
دازای: آسکولی دیگر (این خودشم نمیدونست👁️👄👁️)
چویا:گوه نخور
دازای:چشم عباس آقا شب بود سیبلیاتو ندیدیم (کی گفته اینا شبیه فوشای منن؟)
ا/ت:الان فرق دونستن اینکه امتحان داشتیم برا شما چی بود؟(راس میگه در هر صورت ک دعوا میکردن)
دازای:ب خدا تقصیر نویسندس
نویسنده:زر نزن باوا
چویا:....
ا/ت:خفه شید میخام درس بخونم کثمغزای کیری
دازای:چشم عباس آقا شب بود سیبلیاتو ندیدیم
ا/ت:چقدر شما ها عبدل آبادی هستید(اینا فوشای من نیست༼;´༎ຶ ༎ຶ༽ من با ادبم༼;´༎ຶ ༎ຶ༽)
چویا:منو با دازای جمع نبند
دازای:در اصل منو با چویا جمع نبند
چویا:ت فقط بیا اون پارک من مادرتو
دازای:چیکار مامانم داری
چویا:نمد
دازای:💔🗿
ا/ت:خفه شید ت رو خدا
و ایندفعه خفه شدن👁️👄👁️
بعد مدرسه
چویا از ساعت ۲ اومد ت پارک منتظر دازای
۱۰ ساعت بعد
چویا:چرا نمیاد این پفیوز
ساعت ۱۲ شب
چویا:تا ثبح منتظر میمونم
و دازایی ک فکر میکرد دیگه چویا رفته و میاد پارک...(کور خوندی چویا تا ت رو نزنه نمیره 👁️👄👁️)
ولی جدا از شوخی دلم برا دازای سوخت🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
فردا ثبح در مدرثه
ا/ت:چویا میدونی من خیلی دوست دارم👈🏻👉🏻
چویا:من عاشقتم
ا/ت:من شوخی کردم
چویا:نکنه فکر کردی من راست گفتم؟🤣🤣🤣🤣
ا/ت و چویا:🤣🤣🤣🤣
دازای:من فک کردم قرارع چصمانتیک شه
چویا:ت مگ فکرم میکنی
دازای: حداقل بیشتر از ت فک میکنم
چویا هم اومد دازای رو گرفت ت وست حیاط کطک زد
تلفات :
اخراج شدن چویا
بگا رفتن دازای
این سناریو رو زودتر نوشتم چون با طرف حال کردم کارشو انداختم جلو
ژانر :نمد ببینیم داستان چجوری میشه
نویسنده:فرنیا
بریم ک داشته باشیم
///////////////////
ا/ت با چویا تو ی یک مدرسه هست
ثبح زود
ا/ت از جاش بلند میشه میره دسشوری ی کاری میکنه (معلومه دیگه تو دسشوری میرینن و میشاشن) لباسهای مدرسشو میپوشه و از خونه میره بیرون
میرسه ب مدرسه و طبق معمول دازای و چویا با هم دعوا میکنن
دازای:حیف ک اینجا نمیتونم بزنم شل و پلت کنم جرئت داری بیا پارک سر کوچمون
چویا:معلومه ک میام پارک سر کوچتون صبر کن تا بیام سر تو کنم ت کونت
دازای:معلومه ک صبر میکنم(خودش میدونه سرش میره ت کونش👁️👄👁️💔)
ا/ت میره سرجاش میشینه و درس برا امتحان ریاضی میخونه
ا/ت:کمتر سر و صدا کنید امتحان داریم میخام بخونم
چویا:مگه امتحان داشتیم(وای بخدا همیشه برای منم همین میشه💔)
دازای: آسکولی دیگر (این خودشم نمیدونست👁️👄👁️)
چویا:گوه نخور
دازای:چشم عباس آقا شب بود سیبلیاتو ندیدیم (کی گفته اینا شبیه فوشای منن؟)
ا/ت:الان فرق دونستن اینکه امتحان داشتیم برا شما چی بود؟(راس میگه در هر صورت ک دعوا میکردن)
دازای:ب خدا تقصیر نویسندس
نویسنده:زر نزن باوا
چویا:....
ا/ت:خفه شید میخام درس بخونم کثمغزای کیری
دازای:چشم عباس آقا شب بود سیبلیاتو ندیدیم
ا/ت:چقدر شما ها عبدل آبادی هستید(اینا فوشای من نیست༼;´༎ຶ ༎ຶ༽ من با ادبم༼;´༎ຶ ༎ຶ༽)
چویا:منو با دازای جمع نبند
دازای:در اصل منو با چویا جمع نبند
چویا:ت فقط بیا اون پارک من مادرتو
دازای:چیکار مامانم داری
چویا:نمد
دازای:💔🗿
ا/ت:خفه شید ت رو خدا
و ایندفعه خفه شدن👁️👄👁️
بعد مدرسه
چویا از ساعت ۲ اومد ت پارک منتظر دازای
۱۰ ساعت بعد
چویا:چرا نمیاد این پفیوز
ساعت ۱۲ شب
چویا:تا ثبح منتظر میمونم
و دازایی ک فکر میکرد دیگه چویا رفته و میاد پارک...(کور خوندی چویا تا ت رو نزنه نمیره 👁️👄👁️)
ولی جدا از شوخی دلم برا دازای سوخت🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
فردا ثبح در مدرثه
ا/ت:چویا میدونی من خیلی دوست دارم👈🏻👉🏻
چویا:من عاشقتم
ا/ت:من شوخی کردم
چویا:نکنه فکر کردی من راست گفتم؟🤣🤣🤣🤣
ا/ت و چویا:🤣🤣🤣🤣
دازای:من فک کردم قرارع چصمانتیک شه
چویا:ت مگ فکرم میکنی
دازای: حداقل بیشتر از ت فک میکنم
چویا هم اومد دازای رو گرفت ت وست حیاط کطک زد
تلفات :
اخراج شدن چویا
بگا رفتن دازای
این سناریو رو زودتر نوشتم چون با طرف حال کردم کارشو انداختم جلو
- ۱۵.۸k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط