«✍️اگر روزی در پیشگاه خدا از من بپرسند، برای آخرتت چه آور
«✍️اگر روزی در پیشگاه خدا از من بپرسند، برای آخرتت چه آوردهای؟»
سکوت میکنم...
نه از آنکه پاسخی نداشته باشم،
از آنکه هرچه داشتم، در برابر عظمت آن محکمه، هیچ است.
نه ادعای بندگی دارم، نه به عبادتهایم دل بستهام، نه نامهی اعمالم آنقدر پربار است که به آن تکیه کنم...
فقط با امیدی که تمام عمر در سینه پنهان کردهام، سر بلند میکنم و میگویم:
«پروردگارا...
همهی سرمایهی من این بود که در روزگار حیاتِ سید علی، زندگی کردم؛ او را شناختم، به او دل سپردم، و در روزگاری که بسیاری تردید کردند، من شرمندهی اعتقادم نشدم»
تمام دارایی من همین یک جمله است...
[من در زمانِ حیاتِ سید علی، با او بودم]
برای آنکه باور داشتم در روزگارِ فتنه، نجات، در رها نکردنِ ولیّ خداست.
شاید در کارنامهی عمرم هزاران نقص باشد،
هزاران کوتاهی و هزاران حسرت...
اما دلم به همین یک سطر آرام است؛
«او در زمانِ حیاتِ سید علی، از او روی برنگرداند»
اگر تمام دنیا روبهرویش ایستاده بود، اگر ماندن بهای سنگینی داشت، باز هم آرزویم این بود که نامم در شمار همراهانش نوشته شود، نه در فهرست آنان که سکوت را به حق ترجیح دادند!
من در زمانِ حیاتِ سید علی، او را تنها نگذاشتم.
اگر دستم کوتاه بود، دلم با او بود.
اگر زبانم ناتوان بود، دعایم بدرقهی او بود.
و اگر چیزی برای تقدیم نداشتم، تمام وجودم آرزو میکرد که از راهش جدا نشوم و جانم را فدای او کنم.
شاید این، همهی سرمایهی من باشد...
_۱۳تیر ۰۵
سکوت میکنم...
نه از آنکه پاسخی نداشته باشم،
از آنکه هرچه داشتم، در برابر عظمت آن محکمه، هیچ است.
نه ادعای بندگی دارم، نه به عبادتهایم دل بستهام، نه نامهی اعمالم آنقدر پربار است که به آن تکیه کنم...
فقط با امیدی که تمام عمر در سینه پنهان کردهام، سر بلند میکنم و میگویم:
«پروردگارا...
همهی سرمایهی من این بود که در روزگار حیاتِ سید علی، زندگی کردم؛ او را شناختم، به او دل سپردم، و در روزگاری که بسیاری تردید کردند، من شرمندهی اعتقادم نشدم»
تمام دارایی من همین یک جمله است...
[من در زمانِ حیاتِ سید علی، با او بودم]
برای آنکه باور داشتم در روزگارِ فتنه، نجات، در رها نکردنِ ولیّ خداست.
شاید در کارنامهی عمرم هزاران نقص باشد،
هزاران کوتاهی و هزاران حسرت...
اما دلم به همین یک سطر آرام است؛
«او در زمانِ حیاتِ سید علی، از او روی برنگرداند»
اگر تمام دنیا روبهرویش ایستاده بود، اگر ماندن بهای سنگینی داشت، باز هم آرزویم این بود که نامم در شمار همراهانش نوشته شود، نه در فهرست آنان که سکوت را به حق ترجیح دادند!
من در زمانِ حیاتِ سید علی، او را تنها نگذاشتم.
اگر دستم کوتاه بود، دلم با او بود.
اگر زبانم ناتوان بود، دعایم بدرقهی او بود.
و اگر چیزی برای تقدیم نداشتم، تمام وجودم آرزو میکرد که از راهش جدا نشوم و جانم را فدای او کنم.
شاید این، همهی سرمایهی من باشد...
_۱۳تیر ۰۵
- ۱۴۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط