{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p3

p3
چند روز بعد :
اذیت های تئودور نات همچنان ادامه داشت نامه های ایتالیایی معذرت خواهی های پشت سر هم گذاشتن هدیه هایی جلوی در اتاقم و ...
امروز تعطیل بود هودی سفیدی و شلوار جین پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم ساعت ۱ ظهر بود روی تیمکنی نشستیم و شروع کردم کتاب خواندن کسی بغلم نشست متوجه نشدم کی بود یعنی سرمو بالا نیاوردم که ببینم غرق کتابم بودم گل رزي بین صفحات کتابم انداخته شد سرمو بالا آوردم میدونستم تئودوره یه حسی بهم میگفت اما بازم نگاهش کردم ناخودآگاه دمی با صدای هه که توش ترس بودم دادم و روی نیمکت ازش فاصله گرفتم
لبخندی بهم زد حس نامیدی و شکستش توش بود
تئو : دوستت دارم
و پاشد رفت با تردید گلو برداشتم و نگاهش کردم منم دوستش داشتم ولی هنوز نمیتونستم اعتماد کنم اگه دروغ میگفت چی اگه واقعا دوستم نداشت چی
هفته بعد
همش تو شک و تردید بودم منم دوستش داشتم شاید واقعا پشیمونه با اینکه همیشه از قلب مهربونم صدمه میخورم ولی جلوی عشقم رو نمیشد گرفت این ساده نبود عشق بین ۲ شخص بود ۲ طرفه و عجیب .
امروز کلاس نداشتیم پس تصمیم گرفتم بخوابم
در اتاقمو میزدن
ویکتوریا بود با لباس خواب و موهای آشفته درو باز کردم و نگاه کردم
تئودور بود
چشمام گرد شد
تئو : تورو جون هرکی دوست داری درو نبند چرا نیومدی
مارتینا : چی کی ؟
پرفسور دامبلدور گقته همه باید تا یه ربع دیگه سر سرا باشن با فرم
مارتینا : اوه باشه اومدم
درو بستم و صورتمو تو مستر شستمو لباسمو پوشیدم
و اومدم و درو باز کردم هنوز پشت در بود
تئو : دو دقیقه مونده کرواتت کو
مارتینا : وای صبر کن
رفتم و گشتم ولی پیداش نمیکردم
تئو : یه دقیقه مونده بدو مارتینا
مارتینا : ولش کن بدون کروات بریم
تئو : نمیتونیم اسنیپ دعوات میکنه من یه دونه اضافه دارم
مارتینا: من مال تورو نمیپوشم
تئو : لج نکن بیا
کفشمو که دم در بود پوشیدم و رفتم
به خوابگاهش رفتیم مشترک با آدریان بود
تئو : بیا آدریان نیست
مارتینا : کفش پامه
تئو : پیداش کردم
مارتینا : من چیز زود بهت پسش میدم
تئو در حینی که برام میبستش
تئو : نمیخواهد بریم
مارتینا : باشه
دستمو گرفت و دویدیم به سمت سر سرا
اسنیپ : هرموسو نات ۴ دقیقه تاخیر داشین
هرموسو : پرفسور من خ
اسنیپ : مهم نیست ساعت ۲ ظهر اتاق من باشید الانم برید بشینید
رفتم کنار ویکتوریا
ویکتوریا : با نات چیکار میکنی
مارتینا : تو نباید بیای منو بیدار کنی
ویکتوریا : دیشب اعلام کرد کفتم فهمیدی گفتی آره
مارتینا : اوهوم راست میگی حیف که به دست سوسک سیاه تنبیه شدم با اون ديوونه
ساعت ۲ ظهر :
خودمو به دفتر اسنیپ رسوندم تئودور هنوز نیومده بود اسنیپ منو یه اتاقی برد و گفت : هر وقت نات اومد شروع کنید پرونده هارو به ترتیب حروف الفبا بچینید
چشمی گفتی و مشغول شدم وستای حرف الف بودم که تئودور اومد
تئو : سلام
مارتینا: سلام ندیدمت کرواتتو پس بدم اتاقمه برات میارم
تئو : گفتم که مهم نیست
تئو : خب بگو ببینم باید اینارو بچینیم
بعد از کلی کار و کمی استراحت ساعت ۵ کارا تموم شد
تئو : مارتینا ببین میدونم خیلی اذیتت کردم ولی
گردنبندی رو از جیبش در آورد
تئو : دوستت دادم
با ترس و لرز گفتم : منم همینطور
با خوشحال پرید هوا خندیدم گردنبندی گردنم کرد و همو بوسیدیم
به اتاق تئودور رفتیم اتاقش مشترک با آدریان بود یکی از دوستاش که قبلا تو لشگر تئو بود خیلی اذیتم میکرد
مارتینا : من تو نمیام
تئو : چرا
مارتینا : آدریان خب اون
تئو : میدونه چجوری باید با ملکه من رفتار کنه
مارتینا : چی ?
تئو : فقط باهاش صحبت کردم و بهش گفتم دوستت دارم
مارتینا : باشه
دستمو گرفت و باهم وارد اتاق شدیم
آدریان : سلام تئو
تئو : سلام
نشستم رو تختش اونم رو تخت نشست رو پاهاش کشوندم و سرمو بین سينه هاش گذاشتم
آدریان برگشت
آدریان : سلام مارتینا ندیدمت
به خاطر رفتارش تعجب کرده بودم
مارتینا: سلام
یه سگ قهوه ای کوچولو پرید رو تخت و میخواست خودشو تو بغل تئو بندازه
تئو : هی ! هی ! پسره ی حسود
مارتینا : این چیه دیگه
تئو : این ویتوریو عه به معنای برنده و پیروز در ایتالیایی
مارتینا : انگار حسودیش میشه
تئو : نه ویت این دوست دختر باباعه مارتینا
و دستشو رو سرش کشید
بعد هم در کشوی عسلی اش رو باز کرد و یه اسباب بازی سگ پرت کرد اونطرف اتاق و ویتوریو مشغول شد
تئو منو بغل کرد و تو بغلش خوابم برد
The End
دیدگاه ها (۰)

مجددا سناریو های قدیمی بنده را دارید 😊😅🙃سناریو وقتی با لباس ...

p2فردای اون روزاز خواب بیدار شدم موهامو مثل همیشه بالا بستم ...

اینم از این دوست دارید رمانمون تو تابستون از تام باشه یا ریگ...

چند پارتی تئو p1۳ پارتی تئو موهای پر کلاغیمو دم اسبی بستم رد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط