{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

"Part2"

همینکه وارد خونه شدم... احساس کردم پا تو جهنم گذاشتم!
دوباره... دوباره امشب قراره بیشتر کتک بخورم چون سرکار نرفتم و تا دیر وقت هم از داداشام فرار کنم...!

مادرم خیلی سال پیش از دنیا رفت و بابام دوباره زن گرفت و خودشم دو سال بعد مرد!
و من... الان چندین ساله که در کنار نامادریم و دو تا برادر ناتنیم زندگی میکنم.

نامادریم منو فرستاد تا توی یه بار کار کنم... مثل خودش ک توی اون خونه های کثیف کار میکنه و پول درمیاره!
ولی من اصلا توی بار راحت نبودم بخاطر همین یواشکی توی یه رستوران کار میکنم و اونجارو تمیز میکنم و ساعت ۱۱ میرم خونه و پولایی که بهم دادن رو به نامادریم تحویل میدم.

بعدش برنامه ی شب بیداریم با ترس شروع میشه!
هر شب داداشام ک مست میکنن، کل خونه رو دنبالم میدوئن تا منو گیر بندازن و بهم تجاوز کنن!...
عجیب؟ عادت کردم! خوش شانس بودم ک هرشب خودمو توی اتاقم حبس میکردم و از این طرف ب اون طرف فرار میکردم و از ترس تا صبح خوابم نمیبرد... و.... هر روز همیجوری تکرار میشد!

نامادریم سیلی محکمی توی گوشم خوابوند: چرا الان اومدی خونه!؟؟؟

ساعت ۹ شب بود. اگه الان میرفتم سرکار منو راه نمیدادن چون همیشه باید سر موقع میرفتم!

لگدی توی شکمم زد: پس من از کجا پول بیارم دختره ی هرزه!؟؟؟؟

بی حال نگاهش کردم... حق نداشتم چیزی بگم!
پس فقط خم شدم و همینطور که خون بالا میاوردم معذرت خواهی کردم!

بلاخره بیخیالم شد و رفت: پاشو تنه لشتو جم کن!

کشون کشون خودمو تا اتاقم رسوندم...
در اتاقمو قفل کردم چون الانه که حمله های شبانه شروع بشه!

میز و صندلیم رو به زور کشوندم و پشت درگذاشتم تا نتونن درو باز کنن...
وارد حموم شدم... آبو که باز کردم... لحظه ای بعد خون تموم حموم رو برداشت!(خون از زخماشه://)

بعد از حموم، زخمام رو بستم و با صدای لگد های داداشام ب در، خودم رو به دست خواب سپردم... هر چند ک الان ساعت پنج صبحه و من باید دو ساعته دیگه برم سرکار!


بلاخره این شب جهنمی تموم شد و ب بهونه ی سرکار از خونه فرار کردم...
لنکان لنگان راه افتادم تا برم رستوران... اونجا هم قراره کلی دعوا بشم ک دیشب نرفتم سرکار! من یه روز شب شیفتم و روز بعدش صبح شیفت!

توی راه... رسیدم به مغازه فیگور فروشی...
یاد دیشب افتادم... وقتی با جونگکوک داشتیم میرفتیم، این مغازه توجهمون رو جلب کرد. جونگکوک به فیگور فرشته ی صورتی اشاره کرده بود: چقد شبیه توعه!

یهو انگشتی به فیگور اشاره کرد:هی فرشته! اینو میخوایش؟

سریع پشت سرمو نگاه کردم.... جونگکوککک!؟؟؟



⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
🖤ادامه دارد...


#جونگکوک
#فیک_عاشقانه
#فیک_جونگکوک
دیدگاه ها (۶)

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» "Part1"... عوضیا! هیچکس...

فیک جدیدمون😎اسم: My little girl~دختر کوچولوی منژانر: عاشقانه...

پارت اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط