{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مال من حتی در تاریکی

.

---

مالِ من، حتی در تاریکی#

بارون ریز و سردی پشت شیشه‌های قدی پنت‌هاوس می‌خورد.
جیا روی مبل چرمی نشسته بود و دست‌هایش آن‌قدر می‌لرزید که لیوان چای بین انگشت‌هایش صدا می‌داد. چشم‌هایش از چند ساعت گریه قرمز شده بود و نگاهش روی صفحه‌ی گوشی ثابت مانده بود؛ همان عکسی که زندگی‌اش را دو نیم کرده بود.

عکس واضح بود.
خیلی واضح.

جونگ‌کوک با کت مشکی، صورت سرد، نگاه بی‌احساس… و چند مردی که دورش ایستاده بودند. روی زمین لکه‌ی خون بود.
و مهم‌تر از همه، اسمی که زیر عکس در یک مقاله‌ی مخفی آمده بود:

**Jeon Jungkook — connected to one of the most dangerous mafia circles in Seoul.**

نفس جیا برید.
تمام آن شب‌هایی که جونگ‌کوک بی‌خبر ناپدید می‌شد…
تمام تماس‌هایی که نصفه‌کاره قطع می‌کرد…
تمام محافظ‌هایی که می‌گفت «برای امنیت توئه»…
حالا همه‌چیز معنا پیدا کرده بود.

صدای باز شدن در، قلبش را تا گلو بالا کشید.

جونگ‌کوک وارد شد. خیس از باران، با پیراهن تیره و موهایی که قطره‌های آب از آن می‌چکید.
همین که نگاهش به صورت رنگ‌پریده‌ی جیا افتاد، قدم‌هایش کند شد.

«جیا؟»

جیا فوراً از جا بلند شد و چند قدم عقب رفت.
همان یک حرکت کافی بود تا چیزی در نگاه جونگ‌کوک تغییر کند. ابروهایش در هم رفت و صدایش آرام اما خطرناک شد.

«چرا ازم فاصله می‌گیری؟»

جیا گوشی را بالا آورد و عکس را نشانش داد.
صدایش شکست.

«این چیه، جونگ‌کوک؟»

سکوت.

فقط صدای باران بود و تیک‌تیک ساعت دیواری.

جونگ‌کوک به عکس نگاه کرد. بعد آرام پلک زد، انگار دیگر راهی برای پنهان‌کاری نمانده باشد. کت خیسش را درآورد و روی صندلی انداخت.
وقتی دوباره سر بلند کرد، آن آرامش ترسناک در صورتش برگشته بود.

«کی اینو بهت نشون داد؟»

جیا ناباور خندید؛ خنده‌ای تلخ، شکسته.

«این الان مهمه؟»
اشک از گوشه‌ی چشمش پایین افتاد. «فقط بهم بگو حقیقت داره یا نه.»

جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد. بعد خیلی آرام گفت:

«آره.»

انگار جهان روی سر جیا خراب شد.

دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق‌هقش بلند نشود.
«نه… نه… تو گفتی فقط کارای تجاری خطرناکه… گفتی اینا شایعه‌ست…»

جونگ‌کوک یک قدم نزدیک شد.
«من دروغ گفتم چون نمی‌خواستم بترسی.»

«ولی الان می‌ترسم!» جیا تقریباً فریاد زد. «از همه‌چی می‌ترسم! از تو می‌ترسم!»

این جمله مثل گلوله‌ای مستقیم به سینه‌ی جونگ‌کوک خورد.
برای لحظه‌ای، درد واقعی در چشم‌هایش دیده شد. نه خشم، نه غرور. فقط درد.

اما جیا آن‌قدر وحشت‌زده بود که نتوانست آن را ببیند.

«من باید برم.» صدایش می‌لرزید. «نمی‌تونم با کسی باشم که… که…»

کلمه‌ی «مافیا» را نتوانست به زبان بیاورد.

جونگ‌کوک راهش را سد کرد. نه با خشونت، فقط با حضور سنگینش.
«کجا می‌خوای بری؟»

«فرقی نداره!»
جیا کیفش را برداشت و با دست لرزان دنبال گوشی و کلیدش گشت. «فقط می‌خوام از اینجا برم. از تو دور شم.»

چشم‌های جونگ‌کوک تاریک شد. فکش منقبض شد.
«نه.»

جیا به او خیره شد.
«نه؟»

«نه، جیا.»

«تو حق نداری منو نگه داری!»

جونگ‌کوک ناگهان مچ دستش را گرفت؛ نه آن‌قدر محکم که درد بگیرد، ولی آن‌قدر محکم که فهمیده شود شوخی نمی‌کند. جیا از ترس نفسش را حبس کرد.
جونگ‌کوک سرش را پایین آورد و با صدایی آهسته،
دیدگاه ها (۴)

مالِ من، حتی در تاریکی---جونگ‌کوک سرش را پایین آورد و با صدا...

فیک بعدی کدوم باشه ؟وقتی عضو هشتم بودی و یونگی و کوک عاشقت ...

آدم های درست زمان اشتباه.. آخر pr10ویوی ا/ت چند روز گذشته ف...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط