{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل سوم

فصل سوم
نی
ُ
س
ِ
اهل تسنن بیاید، با لحنی لبریز تردید پاسخ دادم: «مجید این مسجد
تکاند،
کرد و شن و ماسه ها را می
که شلوارش را وارسی می
هاست!» و او همچنان
لبخندی زد و با شیطنت پرسید: «یعنی من رو راه نمیدن؟» و من که از این
تصمیمش به هیجان آمده بودم، با خوشحالی پاسخ دادم: «چرا، فقط تعجب
کردم!» و فکری به ذهنم رسید که به نیم رخ صورتش نگاه کردم و با لحنی محطاتانه
هر نداره!» به آرامی خندید، جانماز کوچکی را از جیبش
ُ
جا م
اطلاع دادم: «آخه این
شدیم،
تر می
هر همرامه الهه جان!» و هر چه به مسجد نزدیک
ُ
در آورد و گفت: «م
جا الان فقط نماز مغرب می خونن.
شد که گفتم: «این
ذهن من بیشتر مشوش می
خونن.» به سمتم صورت چرخاند و با حالتی ناباورانه جواب
می



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%b4%db%8c%d8%b9%d9%87-%d8%a7%d9%87%d9%84-%d8%b3%d9%86%d8%aa-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

حکایت اول: زندگانی امام علی بن ابیطالب(ع)نویسنده: قمی، عباسق...

محمد بن اسماعیل علوی می گوید:امام عسکری (ع) را زمانی در نزد ...

کارشناسا خوندنش و کلی خوششون اومده بود . باور نمی کردن اولین...

صبح به اندیمشک رسیدند و همه با وسایلشان ۱ ساعت های پیاده شدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط