توضیح ها
توضیح ها
**آنیا ۱۶ سالشه** و بقیه (آیدن، کیان، لوکاس، دامیان و بکی) **۱۷ سالشون** هست. یعنی آنیا یه سال از همه کوچیکتره، ولی از ۶ سالگی تو آکادمی درس میخونه، پس ۱۰ ساله که اونجاست! 🎓✨ آیدن پسر رهبر کیان پسر ریس جمهور و لوکاس پسر وزیر و دامیان پسر ریس هیت وزیران و اسم پسرا رو از چند تا کمیک مرداشتم
اینم **قسمت ۱ (نسخه نهایی)**:
---
# 🌸 قسمت ۱: محافظ و جنگجوی کوچک 🛡️⚔️
هوای پاییزی آکادمی «دانه» رو پوشونده بود. برگهای زرد و نارنجی روی زمین ریخته بودن و باد ملایمی میوزید. این روز، یک روز معمولی نبود؛ امروز اولین روز بازگشت به مدرسه بعد از تعطیلات تابستون بود.
آنیا، با موهای صورتی بلند و چشمان سبز درخشانش، روی نیمکت سنگی حیاط نشسته بود. او **۱۶ سالش** بود و چون از **۶ سالگی** اینجا درس میخوند، انگار پیرترین دانشآموز مدرسه بود. همه بچهها به خاطر هوش و قدرتش بهش احترام میذاشتن.
بکی، با موهای کوتاه مشکی و چشمان آبی پرانرژی، با دویدن اومد و کنارش نشست. بکی **۱۷ سالش** بود و قدش کمی بلندتر از آنیا بود. همیشه مثل یه نگهبان قوی کنار آنیا ایستاده بود.
— «سلام قهرمان! خوشحالم که برگشتی!» — بکی با لبخند گفت و یه سیب قرمز به آنیا داد.
آنیا سیب رو گرفت و گفت:
— «سلام بکی جان. منم خوشحالم که تو رو دیدم. امسال چه خبر؟»
بکی با جدیت گفت:
— «خب، شنیدم امسال چندتا تغییر بزرگ قراره بیفته. میگن چهار نفر جدید میان، ولی این بار... خیلی خطرناکتر از قبل.»
آنیا اخم کرد:
— «چهار نفر؟ باز همون مدل پسرهای مزاحم؟ من از اینا خسته شدم. تو ۱۰ ساله که اینجا هستم، دیگه هیچی نمیترسم.»
بکی دست آنیا رو گرفت و محکم گفت:
— «منم همینطور فکر میکنم. ولی یادت باشه، من همیشه پیشتم. اگه کسی بخواد بهت آسیب بزنه، اول باید از روی بدن من رد بشه!»
آنیا لبخند زد و چشمک زد:
— «میدونم بکی. تو بهترین دوست و محافظ دنیایی.»
ناگهان صدای موتورهای سنگین از دور شنیده شد. این بار نه مثل سالهای قبل، بلکه با هیجان و سرعتی عجیب. همه بچهها برگشتن نگاه کنن.
چهار تا موتورسیکلت مشکی و لوکس وارد حیاط شدن و جلوی ساختمون اصلی ایستادن. چهار پسر پیاده شدن. اما این بار... فرق داشت.
- **آیدن** — با موهای مشکی و چشمهای نافذ، لباس سفید پوشیده بود و یه گردنبند طلایی به گردن داشت.
- **کیان** — با قد بلند و لبخند مرموز، عینکش رو برداشته بود و چشمان قهوهای روشنی داشت.
- **لوکاس** — با موهای طلایی و نگاه گرم، لباس رسمی پوشیده بود و خیلی جدی به نظر میرسید.
- **دامیان** — با چهره آرام و مهربون، یه زخم کوچک روی پیشونیش داشت.
همه بچهها با ترس و کنجکاوی بهشون نگاه کردن. آنیا فقط به آیدن خیره شد. انگار چیزی بینشون تغییر کرده بود.
آیدن که آنیا رو دید، مستقیم سمتش اومد. بکی خواست جلو بره، ولی آنیا دستشو گرفت و نگاشت.
آیدن جلوی آنیا ایستاد و با صدای آروم گفت:
— «سلام آنیا. فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
آنیا با تعجب پرسید:
— «تو... منو میشناسی؟»
آیدن لبخند زد:
— «البته که میشناسم. ما سه سال پیش همدیگه رو دیدیم. یادت نیست؟»
آنیا فکر کرد. بله، یه خاطره کوچیک داشت. سه سال پیش، وقتی تازه وارد آکادمی شده بود، آیدن یه بار باهاش حرف زده بود. ولی بعدش هیچ خبری از اون نشده بود.
آنیا گفت:
— «آره... یادمه. ولی چرا الان اینجا هستی؟»
آیدن گفت:
— «چون قراره امسال با هم باشیم. ما چهار نفر، از امروز، بخشی از آکادمی هستیم.»
بکی با نگرانی گفت:
— «یعنی شما چهار نفر دانشآموز جدید هستید؟»
آیدن جواب داد:
— «نه. ما چهار نفر، مدیران جدید آکادمی هستیم.»
همه بچهها شوکه شدن. آنیا هم شوکه شد.
آیدن ادامه داد:
— «ما قراره امسال نظم و انضباط رو به آکادمی برگردونیم. و تو، آنیا، اولین کسی هستی که باید با ما همکاری کنی.»
آنیا با تعجب پرسید:
— «من؟ چرا من؟»
آیدن لبخند زد:
— «چون تو تنها کسی هستی که میتونیم اعتماد کنیم. چون تو قویترین دانشآموز آکادمی هستی.»
آنیا سکوت کرد. نمیدونست چه واکنشی نشون بده.
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، مطمئنی؟ اینا خطرناکن!»
آنیا به بکی نگاه کرد و بعد به آیدن. بعد گفت:
— «باشه. من با شما همکاری میکنم. ولی شرط دارم.»
آیدن با کنجکاوی پرسید:
— «چه شرطی؟»
آنیا گفت:
— «شرط اینه که هیچکس رو اذیت نکنید. مخصوصاً بچههای ضعیفتر.»
آیدن لبخند زد:
— «قبوله. قول میدم.»
و اینطوری، زندگی آنیا دوباره تغییر کرد. نه به خاطر ورود به آکادمی، بلکه به خاطر بازگشت چهار نفری که قرار بود سرنوشتش رو عوض کنن.
**— پایان قسمت ۱ —**
**آنیا ۱۶ سالشه** و بقیه (آیدن، کیان، لوکاس، دامیان و بکی) **۱۷ سالشون** هست. یعنی آنیا یه سال از همه کوچیکتره، ولی از ۶ سالگی تو آکادمی درس میخونه، پس ۱۰ ساله که اونجاست! 🎓✨ آیدن پسر رهبر کیان پسر ریس جمهور و لوکاس پسر وزیر و دامیان پسر ریس هیت وزیران و اسم پسرا رو از چند تا کمیک مرداشتم
اینم **قسمت ۱ (نسخه نهایی)**:
---
# 🌸 قسمت ۱: محافظ و جنگجوی کوچک 🛡️⚔️
هوای پاییزی آکادمی «دانه» رو پوشونده بود. برگهای زرد و نارنجی روی زمین ریخته بودن و باد ملایمی میوزید. این روز، یک روز معمولی نبود؛ امروز اولین روز بازگشت به مدرسه بعد از تعطیلات تابستون بود.
آنیا، با موهای صورتی بلند و چشمان سبز درخشانش، روی نیمکت سنگی حیاط نشسته بود. او **۱۶ سالش** بود و چون از **۶ سالگی** اینجا درس میخوند، انگار پیرترین دانشآموز مدرسه بود. همه بچهها به خاطر هوش و قدرتش بهش احترام میذاشتن.
بکی، با موهای کوتاه مشکی و چشمان آبی پرانرژی، با دویدن اومد و کنارش نشست. بکی **۱۷ سالش** بود و قدش کمی بلندتر از آنیا بود. همیشه مثل یه نگهبان قوی کنار آنیا ایستاده بود.
— «سلام قهرمان! خوشحالم که برگشتی!» — بکی با لبخند گفت و یه سیب قرمز به آنیا داد.
آنیا سیب رو گرفت و گفت:
— «سلام بکی جان. منم خوشحالم که تو رو دیدم. امسال چه خبر؟»
بکی با جدیت گفت:
— «خب، شنیدم امسال چندتا تغییر بزرگ قراره بیفته. میگن چهار نفر جدید میان، ولی این بار... خیلی خطرناکتر از قبل.»
آنیا اخم کرد:
— «چهار نفر؟ باز همون مدل پسرهای مزاحم؟ من از اینا خسته شدم. تو ۱۰ ساله که اینجا هستم، دیگه هیچی نمیترسم.»
بکی دست آنیا رو گرفت و محکم گفت:
— «منم همینطور فکر میکنم. ولی یادت باشه، من همیشه پیشتم. اگه کسی بخواد بهت آسیب بزنه، اول باید از روی بدن من رد بشه!»
آنیا لبخند زد و چشمک زد:
— «میدونم بکی. تو بهترین دوست و محافظ دنیایی.»
ناگهان صدای موتورهای سنگین از دور شنیده شد. این بار نه مثل سالهای قبل، بلکه با هیجان و سرعتی عجیب. همه بچهها برگشتن نگاه کنن.
چهار تا موتورسیکلت مشکی و لوکس وارد حیاط شدن و جلوی ساختمون اصلی ایستادن. چهار پسر پیاده شدن. اما این بار... فرق داشت.
- **آیدن** — با موهای مشکی و چشمهای نافذ، لباس سفید پوشیده بود و یه گردنبند طلایی به گردن داشت.
- **کیان** — با قد بلند و لبخند مرموز، عینکش رو برداشته بود و چشمان قهوهای روشنی داشت.
- **لوکاس** — با موهای طلایی و نگاه گرم، لباس رسمی پوشیده بود و خیلی جدی به نظر میرسید.
- **دامیان** — با چهره آرام و مهربون، یه زخم کوچک روی پیشونیش داشت.
همه بچهها با ترس و کنجکاوی بهشون نگاه کردن. آنیا فقط به آیدن خیره شد. انگار چیزی بینشون تغییر کرده بود.
آیدن که آنیا رو دید، مستقیم سمتش اومد. بکی خواست جلو بره، ولی آنیا دستشو گرفت و نگاشت.
آیدن جلوی آنیا ایستاد و با صدای آروم گفت:
— «سلام آنیا. فکر نمیکردم دوباره ببینمت.»
آنیا با تعجب پرسید:
— «تو... منو میشناسی؟»
آیدن لبخند زد:
— «البته که میشناسم. ما سه سال پیش همدیگه رو دیدیم. یادت نیست؟»
آنیا فکر کرد. بله، یه خاطره کوچیک داشت. سه سال پیش، وقتی تازه وارد آکادمی شده بود، آیدن یه بار باهاش حرف زده بود. ولی بعدش هیچ خبری از اون نشده بود.
آنیا گفت:
— «آره... یادمه. ولی چرا الان اینجا هستی؟»
آیدن گفت:
— «چون قراره امسال با هم باشیم. ما چهار نفر، از امروز، بخشی از آکادمی هستیم.»
بکی با نگرانی گفت:
— «یعنی شما چهار نفر دانشآموز جدید هستید؟»
آیدن جواب داد:
— «نه. ما چهار نفر، مدیران جدید آکادمی هستیم.»
همه بچهها شوکه شدن. آنیا هم شوکه شد.
آیدن ادامه داد:
— «ما قراره امسال نظم و انضباط رو به آکادمی برگردونیم. و تو، آنیا، اولین کسی هستی که باید با ما همکاری کنی.»
آنیا با تعجب پرسید:
— «من؟ چرا من؟»
آیدن لبخند زد:
— «چون تو تنها کسی هستی که میتونیم اعتماد کنیم. چون تو قویترین دانشآموز آکادمی هستی.»
آنیا سکوت کرد. نمیدونست چه واکنشی نشون بده.
بکی با نگرانی گفت:
— «آنیا، مطمئنی؟ اینا خطرناکن!»
آنیا به بکی نگاه کرد و بعد به آیدن. بعد گفت:
— «باشه. من با شما همکاری میکنم. ولی شرط دارم.»
آیدن با کنجکاوی پرسید:
— «چه شرطی؟»
آنیا گفت:
— «شرط اینه که هیچکس رو اذیت نکنید. مخصوصاً بچههای ضعیفتر.»
آیدن لبخند زد:
— «قبوله. قول میدم.»
و اینطوری، زندگی آنیا دوباره تغییر کرد. نه به خاطر ورود به آکادمی، بلکه به خاطر بازگشت چهار نفری که قرار بود سرنوشتش رو عوض کنن.
**— پایان قسمت ۱ —**
- ۲۶۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط