{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت نهم | مهمانی

پارت نهم | مهمانی

پارک لارا

صدای موسیقی از چند متر اون‌طرف‌تر هم شنیده می‌شد.

همین که وارد سالن شدیم، برای چند ثانیه ایستادم.

همه‌چیز بزرگ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کردم.

نورهای طلایی، میزهای مرتب، لباس‌های رسمی و آدم‌هایی که انگار همه همدیگه رو می‌شناختن.

میچا آروم کنار گوشم گفت:

ـ دهنت رو ببند، تابلوئه.

ـ من فقط دارم نگاه می‌کنم.

ـ خیلی قشنگ داری نگاه می‌کنی.

ـ خفه شو.

قبل از اینکه جواب دیگه‌ای بدم، صدای رُزا رو شنیدم.

ـ لارا!

برگشتم.

رُزا با لبخند به سمتمون می‌اومد.

ـ بالاخره اومدین!

میچا بغلش کرد.

ـ فکر کردی نمیایم؟

ـ راستش آره.

ـ بی‌اعتماد.

رُزا خندید و بعد من رو بغل کرد.

ـ خیلی خوشحالم که اومدین.

ـ اینجا خیلی بزرگه.

ـ صبر کن، هنوز چیزی ندیدی.

میچا با کنجکاوی پرسید:

ـ داداشت کجاست؟

ـ پیش دوستاشه.

ـ کدوم دوستاش؟

رُزا لبخند زد.

ـ همونایی که دیشب درباره‌شون حرف می‌زدیم.

نگاهش کردم.

ـ منظورت...

ـ آره.

قبل از اینکه چیزی بگم، رُزا دست هر دومون رو گرفت.

ـ بیاین.

ـ کجا؟

ـ پیش جمعمون.

میچا با ذوق گفت:

ـ بریم.

من کمی مکث کردم.

ـ رُزا، لازم نیست...

ـ لارا، من اگه لازم نبود نمی‌بردمتون.

با خنده دستم رو کشید.

ـ فقط عادی رفتار کن.

ـ من همیشه عادی رفتار می‌کنم.

میچا زیر لب گفت:

ـ دروغ گفت.

با آرنج زدم بهش.

ـ تو ساکت.

چند لحظه بعد به قسمتی از سالن رسیدیم که چند نفر دور یک میز نشسته بودن.

اولین کسی که متوجه رُزا شد، پسری بود که با دیدنمون لبخند زد.

ـ بالاخره اومدی.

رُزا گفت:

ـ آره، این دوتا رو هم آوردم.

پسر از جا بلند شد.

ـ میچا رو که می‌شناسم.

میچا دستش رو بالا برد.

ـ سلام آقای محترم.

ـ خیلی وقته ندیدمت.

بعد نگاهش سمت من رفت.

ـ تو هم لارا هستی؟

ـ آره.

ـ خوشبختم. من کیم لیام هستم.

ـ منم خوشبختم.

رُزا با خنده گفت:

ـ برادرم.

میچا آروم کنار گوشم گفت:

ـ بالاخره برادر رُزا رو دیدی.

ـ آره.

لیام به سمت چند نفر دیگه اشاره کرد.

ـ اینا دوستای منن.

نگاهم به آدم‌هایی افتاد که دور میز نشسته بودن.

و بعد...

چشمم روی یکی از اون‌ها ثابت موند.

همون مرد.

همونی که دیشب فقط برای چند ثانیه دیده بودمش.

جئون جونگ‌کوک.

این بار از نزدیک می‌دیدمش.

لباس مشکی پوشیده بود و با آرامش روی صندلی نشسته بود.

کنارش همون پسری بود که دیشب اسمش رو شنیده بودم.

بَک جی‌هان.

رُزا متوجه نگاهم شد.

ـ آشنا نیستین، نه؟

قبل از اینکه جواب بدم، گفت:

ـ بچه‌ها، این لارا و میچان. دوستای منن.

جی‌هان لبخند کوتاهی زد.

ـ خوشبختم.

ـ منم همین‌طور.

لیام با خنده گفت:

ـ اینم جی‌هانه، فکر کنم قبلاً اسمش رو شنیده باشین.

میچا گفت:

ـ آره، یه بار.

جی‌هان ابرو بالا انداخت.

ـ یه بار؟

میچا خندید.

ـ مهم نیست.

رُزا به جونگ‌کوک اشاره کرد.

ـ و ایشون هم...

ـ جئون جونگ‌کوک.

صدای خودش بود.

برای اولین بار مستقیم نگاهم کرد.

چند ثانیه سکوت شد.

ـ خوشبختم.

لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ منم.

نگاهش دوباره از من گرفته شد.

همین.

نه اتفاق خاصی افتاد.

نه لبخند عجیبی.

نه چیزی شبیه فیلم‌ها.

فقط یک معرفی ساده.

اما قبل از اینکه بشینن، صدای دختری از پشت سرموشون اومد.

ـ جونگ‌کوک!

دختر با عجله به سمتش اومد و بدون توجه به بقیه، کنار صندلیش ایستاد.

ـ بالاخره پیدات کردم.

جونگ‌کوک نگاه کوتاهی بهش کرد.

ـ چی می‌خوای؟

دختر لبخند زد.

ـ چرا این‌قدر سردی؟

جی‌هان زیر لب خندید.

ـ شروع شد.

دختر بهش نگاه کرد.

ـ تو دخالت نکن جی‌هان.

رُزا آروم کنار گوشم گفت:

ـ دخترخاله‌شه.

نگاهش کردم.

ـ جدی؟

ـ آره.

ـ خیلی صمیمیه.

رُزا خنده‌ی کوتاهی کرد.

ـ بیشتر از چیزی که باید.

دختر دوباره خودش رو به جونگ‌کوک نزدیک کرد.

ـ امشب که نمی‌خوای منو تنها بذاری، نه؟

جونگ‌کوک بدون اینکه حتی لبخند بزنه گفت:

ـ برو پیش بقیه.

ـ چرا؟

ـ چون حوصله ندارم.

صورت دختر برای لحظه‌ای جمع شد، اما خیلی زود دوباره لبخند زد.

میچا آروم به گوشم گفت:

ـ من از همین الان ازش خوشم نمیاد.

خندم گرفت.

ـ منم.

رُزا خنده‌ش رو پنهان کرد.

ـ آروم باشین.

همون لحظه یکی از دخترهای جمع، دستش رو بالا برد.

ـ رُزا! بیا اینجا.

رُزا به سمتش رفت و ما هم دنبالش رفتیم.

هنوز چند دقیقه از ورودمون نگذشته بود، اما حس می‌کردم این مهمونی قرار نیست به اون آرومی باشه که فکر می‌کردم.

خصوصاً وقتی دیدم دخترخاله‌ی جونگ‌کوک دوباره به سمتش برگشت.

و این بار...

نگاهش قبل از رسیدن به جونگ‌کوک، روی من ثابت موند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اولی استایل جونگ کوک همراه با کُت.
دومی استایل جی هان همراه با کُت.
و اینم یه پارت دیگه.
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتم | امشبپارک لاراـ میچا، این قسمت رو ببین!بالش رو سم...

پارت هفتم | دیدار دوبارهپارک لاراـ لارااااا!تو خواب نازم بود...

پارت پنجم | نگاه اولپارک لارامیچا دستم رو گرفت و از بین آدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط