چپتر دختر یتیم
چپتر ۱ _ دختر یتیم
عصر بود. سایه دیوار های بلند و ترک خورده یتیم خانه مثل دست های سردی روی حیاط افتاده بود. بوی نم و رطوبت از راهرو ها می آمد و رنگ های پوسته پوسته دیوارها، همه جا را خسته و قدیمی نشان می داد.
گوشه حیاط، روی یک نیمکت چوبی، دختری نشسته بود؛ دختری با موهای سیاه، صورت لاغر و چشمانی که انگار هیچ وقت از فکر کردن خالی نمی شدند؛ لیندا.
از وقتی یادش می آمد، همه مربی ها درباره اش یک چیز تکراری می گفتند:
«این بچه یه چیزیش فرق داره... ضریب هوشی اش غیرعادی.»
معماهایی که بقیه بچه ها با آن مشکل داشتند، برای لیندا شبیه سرگرمی های ساده بود. مسائل سخت ریاضی را مثل جدول حل می کرد، پازل های چند صدتایی را توی یه عصر تابستانی می چید و جواب سوال ها را قبل از اینکه معلم تا آخر جمله اش را بگوئید، حدس می زد.
اما برای خودش، این ها تقریبا هیچ چیز بود.
چیزی که لیندا دلش می خواست، نه معما بود، نه تعریف، نه لقب «باهوش ترین دختر یتیم خونه».
او فقط کمی «محبت واقعی» می خواست؛ یک نفر که کنارش بنشیند و بدون دلیل بگوید: «من اینجام، چون تو برام مهمی.»
روزها شبیه هم می گذشتند. صبح ها صدای زنگ بیدار باش، ظهر ها همهمه غذاخوری و شب ها سکوت سرد خوابگاه. لیندا بیشتر وقتش را با کتاب ها می گذراند؛ کتاب های قدیمی، داستانی، علمی، هر چیزی که پیدا می شد.
گاهی وسط خواندن، ناگهان سرش را بالا می آورد و از پنجره خاکی به آسمان نگاه می کرد. زیر لب می پرسید:
«چرا من باید اینجا باشم؟ چرا هیچ کس برای من نیست؟»
سال ها همینطور گذشت تا بالاخره نوبت مدرسه رسید؛ دنیایی بیرون از دیوارهای یتیم خانه. لیندا با یک روپوش ساده و یک کیف دست دوم، وارد کلاس شد. آنجا همه خیلی زود فهمیدند او با بقیه فرق دارد. معلم ها از جواب هایش تعجب می کردند و بعضی از بچه ها یا از او می ترسیدند، یا به او حسادت می کردند.
اما بین تمام آن چهره های جدید، یک نفر بود که برای لیندا فرق داشت؛
پسری با موهای نامرتب و لبخندی که انگار همیشه گوشه لبش گیر کرده بود؛ دنیل.
او همان همکلاسی ای بود که از اولین روز، نگاهش بیشتر از همه روی لیندا می ماند. سر کلاس وقتی معلم سوال می پرسید و لیندا جواب می داد، دنیل با لبخند سر تکان می داد؛ نه مثل بقیه که زیر لب مسخره کنند، بلکه طوری که انگار واقعا به او افتخار می کند.
کم کم، این نگاه ها برای لیندا مهم شد.
هربار که وارد کلاس می شد، ناخودآگاه دنبال صندلی دنیل می گشت. وقتی او می خندید، انگار فضای سنگین مدرسه کمی سبک تر می شد.
یک روز زنگ تفریح، دنیل با چند کتاب به سمتش آمد و روبرویش نشست.
_«تو هم از معما خوشت میاد، نه؟ اینو حل می کنی؟»
لیندا اول کمی جا خورد. کسی تا حالا اینطور مستقیم با او حرف نزده بود. کتاب را گرفت، چند لحظه به صفحه نگاه کرد و مسئله را حل کرد. دنیل با تعجب خندید:
_«تو واقعا عجیب خوبی... می دونی؟»
این جمله برایش از صدتا تعریف دیگر مهم تر بود. از همان روز، بین شان یک دوستی آرام شکل گرفت؛ دوستی ای که برای لیندا بیشتر شبیه چیزی بود که همیشه دنبالش می گشت.
با خودش فکر می کرد:
«شاید بالاخره کسی پیدا شده که واقعا منو بخواد... نه فقط به خاطر هوشم، بلکه به خاطر خودم.»
او نمی دانست پشت آن لبخند ها چه قدر سایه پنهان شده.
نمی دانست آن نگاه مهربان، همه حقیقت نیست.
لیندا، با تمام بی تجربگی و دل زخمی اش، دلش را به دنیل سپرد و همه چیز را باور کرد...
ادامه دارد...
عصر بود. سایه دیوار های بلند و ترک خورده یتیم خانه مثل دست های سردی روی حیاط افتاده بود. بوی نم و رطوبت از راهرو ها می آمد و رنگ های پوسته پوسته دیوارها، همه جا را خسته و قدیمی نشان می داد.
گوشه حیاط، روی یک نیمکت چوبی، دختری نشسته بود؛ دختری با موهای سیاه، صورت لاغر و چشمانی که انگار هیچ وقت از فکر کردن خالی نمی شدند؛ لیندا.
از وقتی یادش می آمد، همه مربی ها درباره اش یک چیز تکراری می گفتند:
«این بچه یه چیزیش فرق داره... ضریب هوشی اش غیرعادی.»
معماهایی که بقیه بچه ها با آن مشکل داشتند، برای لیندا شبیه سرگرمی های ساده بود. مسائل سخت ریاضی را مثل جدول حل می کرد، پازل های چند صدتایی را توی یه عصر تابستانی می چید و جواب سوال ها را قبل از اینکه معلم تا آخر جمله اش را بگوئید، حدس می زد.
اما برای خودش، این ها تقریبا هیچ چیز بود.
چیزی که لیندا دلش می خواست، نه معما بود، نه تعریف، نه لقب «باهوش ترین دختر یتیم خونه».
او فقط کمی «محبت واقعی» می خواست؛ یک نفر که کنارش بنشیند و بدون دلیل بگوید: «من اینجام، چون تو برام مهمی.»
روزها شبیه هم می گذشتند. صبح ها صدای زنگ بیدار باش، ظهر ها همهمه غذاخوری و شب ها سکوت سرد خوابگاه. لیندا بیشتر وقتش را با کتاب ها می گذراند؛ کتاب های قدیمی، داستانی، علمی، هر چیزی که پیدا می شد.
گاهی وسط خواندن، ناگهان سرش را بالا می آورد و از پنجره خاکی به آسمان نگاه می کرد. زیر لب می پرسید:
«چرا من باید اینجا باشم؟ چرا هیچ کس برای من نیست؟»
سال ها همینطور گذشت تا بالاخره نوبت مدرسه رسید؛ دنیایی بیرون از دیوارهای یتیم خانه. لیندا با یک روپوش ساده و یک کیف دست دوم، وارد کلاس شد. آنجا همه خیلی زود فهمیدند او با بقیه فرق دارد. معلم ها از جواب هایش تعجب می کردند و بعضی از بچه ها یا از او می ترسیدند، یا به او حسادت می کردند.
اما بین تمام آن چهره های جدید، یک نفر بود که برای لیندا فرق داشت؛
پسری با موهای نامرتب و لبخندی که انگار همیشه گوشه لبش گیر کرده بود؛ دنیل.
او همان همکلاسی ای بود که از اولین روز، نگاهش بیشتر از همه روی لیندا می ماند. سر کلاس وقتی معلم سوال می پرسید و لیندا جواب می داد، دنیل با لبخند سر تکان می داد؛ نه مثل بقیه که زیر لب مسخره کنند، بلکه طوری که انگار واقعا به او افتخار می کند.
کم کم، این نگاه ها برای لیندا مهم شد.
هربار که وارد کلاس می شد، ناخودآگاه دنبال صندلی دنیل می گشت. وقتی او می خندید، انگار فضای سنگین مدرسه کمی سبک تر می شد.
یک روز زنگ تفریح، دنیل با چند کتاب به سمتش آمد و روبرویش نشست.
_«تو هم از معما خوشت میاد، نه؟ اینو حل می کنی؟»
لیندا اول کمی جا خورد. کسی تا حالا اینطور مستقیم با او حرف نزده بود. کتاب را گرفت، چند لحظه به صفحه نگاه کرد و مسئله را حل کرد. دنیل با تعجب خندید:
_«تو واقعا عجیب خوبی... می دونی؟»
این جمله برایش از صدتا تعریف دیگر مهم تر بود. از همان روز، بین شان یک دوستی آرام شکل گرفت؛ دوستی ای که برای لیندا بیشتر شبیه چیزی بود که همیشه دنبالش می گشت.
با خودش فکر می کرد:
«شاید بالاخره کسی پیدا شده که واقعا منو بخواد... نه فقط به خاطر هوشم، بلکه به خاطر خودم.»
او نمی دانست پشت آن لبخند ها چه قدر سایه پنهان شده.
نمی دانست آن نگاه مهربان، همه حقیقت نیست.
لیندا، با تمام بی تجربگی و دل زخمی اش، دلش را به دنیل سپرد و همه چیز را باور کرد...
ادامه دارد...
- ۳۱.۱k
- ۱۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط