{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم

دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی‌دانم

به چشم خویش می‌بینم که خواهد ریخت خون دل

ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی‌دانم
دیدگاه ها (۱)

خــــــــدایــــــا .....بــــــابــت آن روز ڪــہ ....ســرت ...

بنازم عزت اشکی...که ریزد بر کویر دل،ولی آخر بسوزد دل...چو دا...

زخم شدم...شیشه به زخمم نشستشیشه شدم...سنگ سرم را شکستیا رب ا...

دارم از تــو حـرف می زنـماما روحــت هم از نوشـته هـایم خبــر...

چو گفتی "توانی زنی خنجرم،فرو بر به ژرفای این پیکرم.اگر خون ر...

داریوش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط