{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"حکایت رفاقت" حکایت سنگ‌های کنار

"حکایت رفاقت" حکایت سنگ‌های کنار
ساحله! اول یکی‌یکی جمع‌شون
می‌کنی تو بغلت‌و بعدش یکی‌یکی پرت
می‌کنی تو آب! اما بعضی سنگ‌ها که
قیمتی‌ان دلت نمیاد پرت کنی!
دیدگاه ها (۲)

سکوت کن...بگذار انسان ها تا انتهای "قضاوت"اشتباهشان نسبت به ...

به موقع دوستم داشته باشاحساس سنگ خارا نیست که همین‌طور بماند...

اولین‌جمعه پاییز بود خوب‌می‌دانست من‌عاشقاین فصلم، سه روز از...

چند وقتی است که هرچه می‌گردم هیچحرفی بهتر از سکوت پیدانمی‌کن...

موشک رستاخیز؛ وقتی یک نام قبل از شلیک وارد محاسبات جنگ می‌شو...

بعضی جدایی‌ها نه دعوا دارند، نه خداحافظیِ درست؛ فقط یک روز چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط