{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فاطمه گودرزی

فاطمه گودرزی





داستان عاشقانه مرا بغل کن !







روزي زني روستائي که هرگز حرف دلنشيني از همسرش نشنيده بود، بيمار شد. شوهر او که راننده موتور سيکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کرد براى اولين بار همسرش را سوار موتورسيکلت خود کرد. زن با احتياط سوار موتور شد و از دست پاچگي و خجالت نمي دانست دست هايش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: «مرا بغل کن.»


زن پرسيد: «چه کار کنم؟» و وقتي متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خيس نمود. به نيمه راه رسيده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.


شوهرش با تعجب پرسيد: «چرا؟ تقريبا به بيمارستان رسيده ايم.»


زن جواب داد: «ديگر لازم نيست، بهتر شدم. سرم درد نمي کند.»


شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همين مسير کوتاه، سردردش را خوب کرده است.


عشق چنان عظيم است که در تصور نمي گنجد. فاصله ابراز عشق دور نيست. فقط از قلب تا زبان است و کافي است که حرف هاي دلتان را بيان کنيد.
دیدگاه ها (۲)

واقعاً راسته؟؟؟

دکتر وین دایر توی سخنرانی بوستن میگفت: طرف توی خونش بود و م...

نگار جواهریان در ایتالیاترانه'خونه مادربزرگه'2014خونه...

نگار جواهریان و ریما رامين فر در ایتالیاشب سردی بود …. پیرز...

حکایت💞مردی از همسرش پرسید نمازت را خوانده ای ؟همسرش گفت: نهش...

چپتر نهم

I like this mistake.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط