شرابی از جنس نفرت
شرابی از جنس نفرت
پارت ۳۸
ویو چویا:(فلش بک)
دلش برام تنگ شده بود؟
تچ... چرا با همین جمله کاری کرد که قلبم بلرزه؟
لعنتی...
با حرص گفتم:«ولی من دلم برای درازی مثل تو تنگ نمیشه!»
قیافه ای ناراحت به خودش گرفت و ولم کرد.
بهم پشت کرد و دست به سینه وایستاد و گفت:«خیلی بدی!اصلا قهرم!»
تا اومدم چیزی بگم در باز شد و موری سان اومد تو، دازای در لحظه رفت سمت موری و غر زد:«موری سانننن...چویا منو اذیت میکنهههه»
گفتم:«هــــــــا؟تو الان داشتی منو حرص میدادی چرا چرند میگییی؟»
موری اهی کشید و گفت:«شما بازم دعواتون شد؟چویا چی شده؟»
دازای با حرص الکی و بچگونه گفت:«چرا از اون میپرسی؟قربانی اینجا منمممم»
موری هم در جواب گفت:«اخه تو داستانو به نفع خودت میپیچونی چویا کلا حقیقتو میگه!»
دازای دیگه حرفی نزد و نگاهم کرد.
تا اومدم بگم چی شده یه حسی بهم گفت نمیخوام دازای ناراحت باشه...
لعنتی... دستام واقعا مشت بودن و میخواستن دازای رو بزنن چرا وقتی قهر میکنه انقدر کیوت میشه...
گفتم:«خ...خب...من داشم سعی میکردم که دستبندمو دربیارم که...که...»
اگه حقیقت رو میگفتم مقصر دازای میشد... بای قیافه ناراحت و بچگونه بهم زل زده، خدایا اون چشمارو از رو من بردار نمیتونم حقیقتو بگمممممم.
موری گفت:«که چی چویا؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«که دازای از در اومد تو و بلند گفت سلام چویا و منم ترسیدم،حرصم گرفت و کلی تو اتاق دنبالش کردم که افتاد زمین واسه همین ناراحته...»
موری اول کمی فکر کرد ولی چون تو دروغ گفتن واقعا ماهر بودم چیزی نفهمید و گفت:«اها پس واقعا مقصر خودت بودی...چویا مافیا جای بچه بازی نیست باید یکم چند تا چیز رو برات یاداوری کنم اینجا گروه گوسفند نیست که چند تا بچه باشین و هرکاری میخواید بکنین! دنبالم بیا»
و از در رفت بیرون و منم پشتش رفتم و نگاهی گذرا به دازای که با چشمایی گشاد نگاهم میکنه انداختم و رفتم.
موری سان رفت تو دفترش و در رو برای من باز گذاشت و منم وارد شدم و...
_
پایان پارت ۳۸
شرط پارت بعد ۱۵ تا لایک و کامنت
پارت ۳۸
ویو چویا:(فلش بک)
دلش برام تنگ شده بود؟
تچ... چرا با همین جمله کاری کرد که قلبم بلرزه؟
لعنتی...
با حرص گفتم:«ولی من دلم برای درازی مثل تو تنگ نمیشه!»
قیافه ای ناراحت به خودش گرفت و ولم کرد.
بهم پشت کرد و دست به سینه وایستاد و گفت:«خیلی بدی!اصلا قهرم!»
تا اومدم چیزی بگم در باز شد و موری سان اومد تو، دازای در لحظه رفت سمت موری و غر زد:«موری سانننن...چویا منو اذیت میکنهههه»
گفتم:«هــــــــا؟تو الان داشتی منو حرص میدادی چرا چرند میگییی؟»
موری اهی کشید و گفت:«شما بازم دعواتون شد؟چویا چی شده؟»
دازای با حرص الکی و بچگونه گفت:«چرا از اون میپرسی؟قربانی اینجا منمممم»
موری هم در جواب گفت:«اخه تو داستانو به نفع خودت میپیچونی چویا کلا حقیقتو میگه!»
دازای دیگه حرفی نزد و نگاهم کرد.
تا اومدم بگم چی شده یه حسی بهم گفت نمیخوام دازای ناراحت باشه...
لعنتی... دستام واقعا مشت بودن و میخواستن دازای رو بزنن چرا وقتی قهر میکنه انقدر کیوت میشه...
گفتم:«خ...خب...من داشم سعی میکردم که دستبندمو دربیارم که...که...»
اگه حقیقت رو میگفتم مقصر دازای میشد... بای قیافه ناراحت و بچگونه بهم زل زده، خدایا اون چشمارو از رو من بردار نمیتونم حقیقتو بگمممممم.
موری گفت:«که چی چویا؟»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:«که دازای از در اومد تو و بلند گفت سلام چویا و منم ترسیدم،حرصم گرفت و کلی تو اتاق دنبالش کردم که افتاد زمین واسه همین ناراحته...»
موری اول کمی فکر کرد ولی چون تو دروغ گفتن واقعا ماهر بودم چیزی نفهمید و گفت:«اها پس واقعا مقصر خودت بودی...چویا مافیا جای بچه بازی نیست باید یکم چند تا چیز رو برات یاداوری کنم اینجا گروه گوسفند نیست که چند تا بچه باشین و هرکاری میخواید بکنین! دنبالم بیا»
و از در رفت بیرون و منم پشتش رفتم و نگاهی گذرا به دازای که با چشمایی گشاد نگاهم میکنه انداختم و رفتم.
موری سان رفت تو دفترش و در رو برای من باز گذاشت و منم وارد شدم و...
_
پایان پارت ۳۸
شرط پارت بعد ۱۵ تا لایک و کامنت
- ۹.۲k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط