قهوه های جاویدان
قهوه های جاویدان ☕
قسمت ۱۱
صبح را مثل همیشه از جا برخاست ، قهوه اش را خورد و برگه ی وصیت نامه ی مادربزرگش را از لای دفتر خاطرات مهموم خویش درآورد . وقتی برگه را برداشت چشمش به صفحهی دفتر افتاد : « امروز سالگرد مادرم بود ، دلتنگش نیستم و نخواهم بود آخر چگونه میتوان دلتنگ کسی بود که تا به حال حتی روی او را هم ندیده و هیچ لطف و بدی از طرف او بر تو وارد نشده باشد ؟ شاید که زیادی از فرط خشم سنگدل شده باشم . اما به هرحال حق را به خویشتن میدهم . این کاری است که هر کسی در ذهن خود میکند . هفده سال پیش مادرم بعد از یک دعوای سنگین با پدرم بار و بنه ی خود را جمع کرد و از خانه رفت . پدرم هیچوقت برایم توضیحی از جانب آن دعوا نداد اما مادربزرگ میگوید که مادرم خیلی وقت بود که مصرف میکرده و سر همون با پدرم دعوایی کرده که از شدت خشم تمام وسایل خود را جمع کرده و رفته . خیال میکردند که مادرم بازخواهد گشت. اما حال جنازه اش به طرف شهرمان بازگشته . چقدر ظالمانه ، نه برای مادرم ، نه برای پدرم ، نه برای فرانک ، بلکه برای کودکی که سالها منتظر مادری ماند که حتی وقت خود را صرف فکردن به من هم نمیداده است . حال این گناه من است که از او خشمگینم ؟ از نظرم حتی نباید کلمهی مقدس مادر را در کنار نام ننگین او گذاشت...»
صدای زنگ در به گوش رسید ، معلوم بود که بود . زنگ در را زد . هنوز لباس هایش را بر تن نکرده بود . موهایش را گوجه کرد و حتی شانه ای به آنها نزد ولی در عوض پیراهن مشکی و شلواری اتو کشیده و صاف و تمیزی را بردن کرد که با خودش تضادی عجیب داشت . پسر در پارکینگ منتظر ایستاده بود . وقتی که تژا به سمتش آمد نمی دانست به او چه گوید ، سلام دهد یا بگوید که چقدر زیبا و در عین حال عجیب شده . قبل آنکه او سخنی بر زبان آورد تا لب به سخن باز کرد و بعد از سلام به او برگه ی وصیت نامه را داد . پسر بعد از باز کردن برگه که تا شده بود ، نتوانست چیزی بگوید ، خشک زد ؛ برگه فقط و فقط چهار خط بود .
.
.
.
.
.
قسمت ۱۱
صبح را مثل همیشه از جا برخاست ، قهوه اش را خورد و برگه ی وصیت نامه ی مادربزرگش را از لای دفتر خاطرات مهموم خویش درآورد . وقتی برگه را برداشت چشمش به صفحهی دفتر افتاد : « امروز سالگرد مادرم بود ، دلتنگش نیستم و نخواهم بود آخر چگونه میتوان دلتنگ کسی بود که تا به حال حتی روی او را هم ندیده و هیچ لطف و بدی از طرف او بر تو وارد نشده باشد ؟ شاید که زیادی از فرط خشم سنگدل شده باشم . اما به هرحال حق را به خویشتن میدهم . این کاری است که هر کسی در ذهن خود میکند . هفده سال پیش مادرم بعد از یک دعوای سنگین با پدرم بار و بنه ی خود را جمع کرد و از خانه رفت . پدرم هیچوقت برایم توضیحی از جانب آن دعوا نداد اما مادربزرگ میگوید که مادرم خیلی وقت بود که مصرف میکرده و سر همون با پدرم دعوایی کرده که از شدت خشم تمام وسایل خود را جمع کرده و رفته . خیال میکردند که مادرم بازخواهد گشت. اما حال جنازه اش به طرف شهرمان بازگشته . چقدر ظالمانه ، نه برای مادرم ، نه برای پدرم ، نه برای فرانک ، بلکه برای کودکی که سالها منتظر مادری ماند که حتی وقت خود را صرف فکردن به من هم نمیداده است . حال این گناه من است که از او خشمگینم ؟ از نظرم حتی نباید کلمهی مقدس مادر را در کنار نام ننگین او گذاشت...»
صدای زنگ در به گوش رسید ، معلوم بود که بود . زنگ در را زد . هنوز لباس هایش را بر تن نکرده بود . موهایش را گوجه کرد و حتی شانه ای به آنها نزد ولی در عوض پیراهن مشکی و شلواری اتو کشیده و صاف و تمیزی را بردن کرد که با خودش تضادی عجیب داشت . پسر در پارکینگ منتظر ایستاده بود . وقتی که تژا به سمتش آمد نمی دانست به او چه گوید ، سلام دهد یا بگوید که چقدر زیبا و در عین حال عجیب شده . قبل آنکه او سخنی بر زبان آورد تا لب به سخن باز کرد و بعد از سلام به او برگه ی وصیت نامه را داد . پسر بعد از باز کردن برگه که تا شده بود ، نتوانست چیزی بگوید ، خشک زد ؛ برگه فقط و فقط چهار خط بود .
.
.
.
.
.
- ۶.۷k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط