{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.

📗 ادامه کتابِ
《 راستي دردهایم کو ؟ 》

۲۶

... این پا و آن پا کردم که بگویم یا نگویم. کفه‌ی گفتن سنگین‌تر شد. نگاهم را دوختم به زمین که چشم‌های حاجی را نبینم:«حاجی! تو رو خدا بذار برم سوریه!» هی گفتم و گفتم! از لحن حاج‌حمید پیدا بود که فهمیده است، جنس این خواستن‌ها با خواستن‌های قبل فرق دارد. شاید حدس می‌زد اما می‌خواست از زبان خودم بشنود:«طوری شده؟» اصل ماجرا را گفتم:«دارم زمین‌گیر میشم حاجی!»
حاجی گفته بود که عاشق‌پیشه می‌شوم. او مرا از خودم بهتر می‌شناسد. پیش‌بینی‌اش درست از آب درآمده بود. «عَشَقه» داشت می‌پیچید به دور دست و پایم. و این نعمت است! اگر ترجیحات آدم، ساده باشند که اهمیتی ندارند؛ اگر انتخاب بین دو رفتار و دو تصمیم، ساده باشد که لذتی ندارد. من می‌خواهم خودم را و عشق را در مسیر هدفم به خدمت بگیرم. «این تازه هنوز اول بسم‌الله است!»
حرف‌هایم را زدم اما حاج‌حمید هیچ نگفت:«خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت!» سکوتش را نشانه رضا گرفتم.
...
#قسمت_بیست_ششم
#ادامه_دارد
#یادشهداباصلوات
📔#راستی_دردهایم_کو
🌷─┅─🍃🌸🍃─┅─
💠 @shahiddaneshgar
دیدگاه ها (۰)

واقعا حجاب مانعِ چی میشه؟؟؟؟چرا اینقد اصرار دارند حجاب برداش...

*کتایون ریاحی در 61 سالگی کشف حجاب کرده و گفته اصلا از اول ه...

شهوتِ توییت زدن ، درد بی درمان امروز خیلی ها استآیا به تمام ...

دختر ۱۶ ساله معروف به (سمیه) کردستان توسط همین کوموله که این...

پارت ۴ ویو تهیونگ وقتی که دیدمش از زیباییش شکه شدم چشمایی با...

« مردی بین ما »پارت ۶: «چیزی که نباید منتظرش می‌موندم» صبح، ...

این ساحلِ آرام، پناهِ جانِ من استبا هر نفس کشیدن، نامِ او بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط