ازدواج اجباری(part 6♡)
ازدواج اجباری(part 6♡)
ویو کوک:
احساس می کنم ی حساسی بهش دارم...نه
اصلا من ازش خوشم نمیاد رفتم توی اتاقم و لباسامو در اوردم رفتم حموم تا ی دوش ۱۵ مینی بگیرم(یاد خودم افتادم وقتی می رم حموم بعد از روزها يا ماه ها منو میبینن😁)
لباس خوابمو پوشیدم و رفتیم تا بخوابم ولی همش فکرم به ات بود(خب داش بگو عاشقشی دیگه هی بهش فکر می کنی)
ویو ات:
ساعت ۱۲ بیدار شدم رفتم تا کارای لازمو انجام دادم و رفتم پایین که دیدم همه سر میز منتظر من بودم نشستیم سر میز
پ/ب:دخترم چقدر دیر بیدار شدی
ات:پدربزرگ من دیشب دیر خوابیدم برای همین دیر بیدار شدم معذرت میخوام
پ/ب:مهم نیست
ات:خب امروز منو دعوت کردن برم خونشون
لیا:خوانواده جئول(با عجله)
ات:بله
پ/ب:باشه دخترم کی قراره بری
ات:هنوز ساعتشو بهم نگفته
پ/ب:خب میگه ولی وقتی رفتی اونجا رفتارت خوب باشه ها
ات:چشم
ویو کوک:
احساس می کنم ی حساسی بهش دارم...نه
اصلا من ازش خوشم نمیاد رفتم توی اتاقم و لباسامو در اوردم رفتم حموم تا ی دوش ۱۵ مینی بگیرم(یاد خودم افتادم وقتی می رم حموم بعد از روزها يا ماه ها منو میبینن😁)
لباس خوابمو پوشیدم و رفتیم تا بخوابم ولی همش فکرم به ات بود(خب داش بگو عاشقشی دیگه هی بهش فکر می کنی)
ویو ات:
ساعت ۱۲ بیدار شدم رفتم تا کارای لازمو انجام دادم و رفتم پایین که دیدم همه سر میز منتظر من بودم نشستیم سر میز
پ/ب:دخترم چقدر دیر بیدار شدی
ات:پدربزرگ من دیشب دیر خوابیدم برای همین دیر بیدار شدم معذرت میخوام
پ/ب:مهم نیست
ات:خب امروز منو دعوت کردن برم خونشون
لیا:خوانواده جئول(با عجله)
ات:بله
پ/ب:باشه دخترم کی قراره بری
ات:هنوز ساعتشو بهم نگفته
پ/ب:خب میگه ولی وقتی رفتی اونجا رفتارت خوب باشه ها
ات:چشم
- ۳۷۵
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط