{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۲

----

در سوی دیگر، در اعماق جنگل تمرینی...

کازو او را به منطقه‌ای دورافتاده در جنگل برد؛ جایی که درختان چنان بلند و در هم تنیده بودند که نور خورشید به سختی به زمین می‌رسید. هوایش سنگین و مرطوب بود و سکوتش، با هیچ‌چیز شکسته نمی‌شد جز صدای نفس‌های خودشان.

کازو دست نوا را مثل یک عروسک پارچه‌ای رها کرد.

نوا تلوتلو خورد و به سختی تعادلش را حفظ کرد.

کازو نگاهش هم نکرد. پشتش به نوا بود و با همان لحن سرد و بی‌احساسی که انگار با یک شیء حرف می‌زد، گفت: «بدنت ضعیفه. از امروز تا سه روز، فقط روی تایجیتسو کار می‌کنیم. بدون چاکرا. بدون اعتراض. بدون مکث. هر چی می‌گم انجام میدی. اگه نتونی...» مکث کرد و برای اولین بار سرش را کمی چرخاند، طوری که نوا توانست گوشهٔ چشم بی‌رحمش را ببیند.

«...اینجا جنگله... لاشخورها شکمشون سیر می‌شه.»

نوا که دلش می‌خواست گریه کند، فقط سر تکان داد. دیگر یاد گرفته بود که اشک‌هایش را قورت بدهد.

کازو شروع کرد. از ساعت شش صبح تا ده شب، بدون هیچ وقفه‌ای جز چند جرعه آب. تایجیتسو. فقط تایجیتسو. نه چاکرا، نه نینجوتسو، نه استراحت. کازو نوا را روبه‌روی تنهٔ یک درخت کهنسال و عظیم قرار داد و گفت: «مشت بزن. با ریتم.»

نوا با دست‌های کوچکش بر پوست زبر درخت کوبید. اول آرام، بعد محکم‌تر. کازو ریتم را با ضربات چوبی که به یک سنگ می‌زد مشخص می‌کرد. تَپ-تَپ-تَپتَپ-تَپ!

نوا باید دقیقاً با همان ریتم ضربه می‌زد. اول، پوست لطیف دستانش ترک برداشت. بعد، خون از بند انگشتانش جاری شد و روی تنهٔ زبر درخت نقش بست. ریتم اشتباه که می‌زد، کازو با یک شلاق نازک بامبو به پشتش می‌زد. مجبور بود دقت کند، بشمرد، و درد را نادیده بگیرد.

کازو فقط نگاه می‌کرد و می‌گفت: «دوباره.»

بعد، نوبت لگد بود. باید به شاخه‌های بالایی درخت لگد می‌زد. پاهایش آن‌قدر کوتاه بود که مجبور بود بپرد. پرش‌های مکرر، عضلات ران و ساق پایش را به آتش می‌کشید. هر بار که می‌افتاد، بلند می‌شد. هر بار که ناله‌اش درمی‌آمد، صدای کازو در گوشش می پیچید : «ساکت.»

کازو برخلاف مربی‌های دیگر، فریاد نمی‌زد. صدایش همیشه آرام و سرد بود، اما همین آرامش، ترسناک‌تر از هر فریادی بود. انگار خشمی عمیق و یخ‌زده پشت هر کلمه‌اش کمین کرده بود. وقتی نوا اشتباه می‌کرد، کازو فقط یک قدم نزدیک‌تر می‌آمد و با همان صدای آرام و مرگبارش می‌گفت: «پس نمی‌خوای زنده بمونی. باشه...»

بعد، تمرین سرعت بود. کازو او را به محوطه‌ای پر از کنده‌های چوبی در اندازه‌های مختلف برد. «از این سر تا اون سر، روی کنده‌ها بدو. بهتره که نیفتی، چون مارهای زیر کنده‌ها سمی اند.» و واقعاً هم مار بود.

مارهایی که صدای خش‌خششان از لای برگ‌های پوسیده می‌آمد. نوا با وحشتی که ضربان قلبش را به مرز انفجار می‌رساند، می‌پرید و می‌دوید. بارها افتاد، بارها مارها به سمتش خیز برداشتند، و بارها خودش را به بالا کشید.

 نوا در حالی که بدنش از شدت خستگی می‌لرزید و سر تا پایش پوشیده از باند و چسب زخم بود، به سالن ناهارخوری فرستاده شد.

ناهارخوری بخش داخلی، مخصوص بچه‌های بخش نگهداری بود، اتاقی کوچک اما تمیز.

بچه‌ها پشت یک میز بلند فلزی می‌نشستند و غذای ساده‌شان را می‌خوردند. آن‌جا فقط بچه‌ها و مراقبانشان بودند. نوا با چشم‌هایی که از خستگی گود افتاده بودند، غذایش را می‌خورد، بی‌آنکه چیزی بگوید. یومی گاهی با نگرانی نگاهش می‌کرد، اما نوا فقط به بشقابش خیره بود.

دوباره باید برمیگشت..



----

بعدازظهر، کازو تمرین سرعت را شروع کرد. چوب‌های نازکی را از جهات مختلف به سمت نوا پرتاب می‌کرد. «جاخالی بده. اگه یکی بهت بخوره، از اول.» نوا با پاهایی که از خستگی می‌لرزیدند، می‌پرید و می‌چرخید. چوب‌ها به شانه‌اش خوردند، به پشتش، به پاهایش. هر بار که می‌خورد، کازو بدون ذره‌ای مکث می‌گفت: «از اول.» و نوا دوباره می‌ایستاد، دوباره می‌دوید، دوباره جاخالی می‌داد.

غروب که شد، نوا دیگر روی پاهایش بند نبود. بدن نحیفش از شدت خستگی می‌لرزید و لب‌هایش از تشنگی ترک خورده بود. اما کازو هنوز تمام نکرده بود. «حالا تمرین دقت. اون سنگ رو می‌بینی؟» به تخته‌سنگی در بیست متری اشاره کرد. «باید با این چوب بزنی‌اش. پرتاب کن. تا وقتی که هدفت رو نزنی، متوقف نمی‌شیم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۳

ادامه

پارت ۱۱

پارت ۱۰

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط