{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همیشه فکر می کردم هر کسی که وارد زندگیم می شود باید برای

همیشه فکر می کردم هر کسی که وارد زندگیم می شود باید برای همیشه بماند... شاید برای همین بود که هیچوقت از آدم های زندگیم ناراحت نمی شدم و سعی می کردم برایشان سنگ تمام بگذارم... فکر می کردم آن ها را باید به هر قیمتی نگه دارم ، حتی به قیمت اینکه بیشتر وقتم را برایشان بگذارم و انرژیم را خرجشان کنم ...
بارها و بارها اتفاق می افتاد که از رفتارهایشان ،از حرف هایشان، از فکرهایشان می رنجیدم ولی سکوت می کردم تا آن ها را در زندگیم حفظ کنم...
هر چه می گذشت بیشتر از کسی که می خواستم باشم فاصله می گرفتم... حتی اگر مقصر نبودم خودم را محکوم می کردم تا در ذهنم تیره نشوند ، آنقدر مثل آن ها فکر کردم که دیگر چیزی از خودم باقی نماند ...کاملا تغییر کرده بودم ، اما این تغییر را تحمل می کردم ... تفاوت ها و اشتباهاتشان را می دیدم و خودم را توجیه می کردم...ناراحتی هایم را پنهان می کردم و با خودم می گفتم باید در زندگی ام بمانند...
اما همیشه اینطور است که هر تحملی یک روز تمام می شود... یک روز چشم هایم را باز کردم و دیدم حالا نه کسی را برای خودم نگه داشته ام؛ نه دیگر خودم هستم... آن روز بود که فهمیدم آدم ها را نباید به هر قیمتی نگه داشت...همه برای ماندن نمی آیند ؛آدمی که می ماند جنسش با دیگران فرق دارد...برای ماندنش مجبور نمی شوی خودت را تغییر دهی...
فهمیدم برای نگه داشتن آدم ها نباید خودت را زیر پا له کنی... آدم ها باید با دلشان بمانند نه با جسمشان...
دیدگاه ها (۷)

از یک‌جایی به بعد هم دیگه آدم سخت میشه. دلش میخواد مهربون با...

تو که رفتی من پشتِ سرت دندان هایم خراب شد...!مرض قند گرفتم ....

هرکس باید در مخاطبینِ تلفن همراهششماره ای داشته باشدکه هروقت...

حتی اگر مقصر هم بود ، با یک عذر خواهی سر و‌تهش را هم می آورد...

نامه ای برای احساساتم/پارت سوم

*𓂃.•🕯●❥*🌼❀𓂃*✍🏻گاهی آدم میان هیاهوی زندگی، خیال می‌کند تنهاست...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭 ²⁵ یه گوی بود سایزش تقریباً بزرگ بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط