"کافهای که نادری نبود"
"کافهای که نادری نبود"
بالا میبری فنجان قهوه را
با دَه توتفرنگی سرانگشتانت
و بخار میگیرند
چشمهای عمیقی که درههای هرازند
و هزار ماشینِ مجنونِ سربههوا را
به قراضه بدل کردهاند.
پس من جوان میشوم
در چشمانِ تو
و تارهای سفیدِ ریشم
چریکوار،
در مهِ قهوهای کوبایی مخفی میشوند.
حالا جرات میکنم بگویم
تقویمهای غبار گرفته را
به چخماقِ چشمانت آتش بزن!
در زیر این کتِ مخمل
قلبی هجدهساله میتپد
که رسیدن به استوای عمر را
باور ندارد. //
یغما گلرویی
بالا میبری فنجان قهوه را
با دَه توتفرنگی سرانگشتانت
و بخار میگیرند
چشمهای عمیقی که درههای هرازند
و هزار ماشینِ مجنونِ سربههوا را
به قراضه بدل کردهاند.
پس من جوان میشوم
در چشمانِ تو
و تارهای سفیدِ ریشم
چریکوار،
در مهِ قهوهای کوبایی مخفی میشوند.
حالا جرات میکنم بگویم
تقویمهای غبار گرفته را
به چخماقِ چشمانت آتش بزن!
در زیر این کتِ مخمل
قلبی هجدهساله میتپد
که رسیدن به استوای عمر را
باور ندارد. //
یغما گلرویی
- ۳۹۷
- ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط