{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( ظهور ازدواج )

( ظهور ازدواج )
پارت ۴۷

طرح و نقش و برشي نداشت.. گرد و ساده..داخ خداا...
احساس خفگي داشتم.. لرزون برش داشتم و تند تو انگشتش فرو کردم.
پدر روحانی : به نام پدر پسر و روح القدس من با قدرتي کهداز پاپ و خداوند دارم شما رو زن و شوهر اعلام میکنم..
آنالی و دنیل تند دست زدن..دچشمامو خيلي محکم به هم فشردم. تموم شد.. همه چیز تموم شد..
پدر : حالا ميتوني عروست رو ببوس شوکه و وحشت زده چشمامو باز کردم. نه.. تمام وجودم داشت میلرزید.
جیمین عمیق زل زد تو چشمام. با ترس و غم عجيبي زل زدم بهش. حق نداره اینکارو بکنه. نباید بکنه.. من.. من آمادگیشو ندارم.. حداقل الان نه...
اشك باز تو چشمام جمع شد و با نگاهم بهش التماس کردم. خودشو جلو کشید. اخ.. داشتم سکته میکردم.. از درد تند میلرزیدم
دستش رو روی گونه ام گذاشت و لبهاشو نرم روي پیشونیم گذاشت و خيلي طولاني بوسيدش. نفس حبس شده ام از سینه خارج شد و تند چشمامو بستم

شاید همه چیز به بدي که ما تصور میکنیم نشد و برعکس.. با بغض شديدي به زور گفتم
الا : ببخشید
و خودمو ازش جدا کردم و درمونده و سریع از کلیسا دویدم بیرون
هواش برام خيلي سنگين بود.. داشتم خفه میشدم.. به محض خروجم هق هق پردردي کردم. پاهام میلرزید. لرزون دستمو به ستون گرفتم.
معده ام میسوخت و احساس تهوع خيلي خيلي شديدي داشتم. اخ خداا...
دیگه تموم شد.. یه دفعه دستاي مردونه اش بازومو گرفت
گفت
جیمین : تموم شد..
به زور صاف شدم و تند بازومو از دستش بیرون کشیدم و لرزون سمت ماشینش رفتم. حرف و درمونده نشستم و سرمو به شیشه تکیه دادم و
چشمامو بستم. بي حرف کنارم نشست و حرکت کرد.
از دلشوره زیر یه سقف بودن باهاش داشتم خفه میشدم و احساس ترسم هر لحظه بیشتر میشد. يه دفعه هجوم مواد رو به دهنم احساس کردم و تند و به زور گفتم
الا : نگه دار..
تند نگام کرد. به زور دستمو به دهنم گرفتم و کوبیدم رو داشتبردش..
سریع گفت
جیمین : خیله خوب..خیله خوب...
و تند زد کنار. به محض وایستادن ماشین در رو باز کردم و خودمو پرت
کردم بیرون و بالا آوردم..
دیدگاه ها (۱)

رمان آرام باش

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 186♡⁠。⁠)⁩نفسش ر...

رقص مرگ و عشقp³یهو در اتاق با شدت باز شد که جونگکوک رو دیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط