{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو(★)تک‌پارتی

سناریو(★)تک‌پارتی
†‌ ( ضیافتِ خون و شراب تلخ )
عمارتِ دازای در حومه شهر، جایی که خورشید همیشه زودتر از موعد پشت کوه‌ها پنهان می‌شد، غرق در سکوتی سنگین بود. چویا، با کتِ بلندِ همیشگی‌اش، در حالی که از پیاده‌رویِ طولانی در مه سرد به ستوه آمده بود، به سمت کتابخانه قدیمی دازای رفت.

درِ سنگین چوبی با صدای ناله‌مانندی باز شد. دازای، با پیراهنی که دکمه‌های بالایش باز بود، روی صندلی چرمی مقابل پنجره نشسته بود. نور ضعیف ماه روی پوستِ رنگ‌پرده‌اش می‌رقصید. او حتی برنگشت؛ انگار صدای قدم‌های چویا را قبل از رسیدن به آنجا شنیده بود.

«دیر کردی، چویا. گلوی من سال‌هاست که از تشنگی خشک شده…»

چویا قدمی به جلو گذاشت، ضربان قلبش در سینه‌اش کوبیده می‌شد. نه از ترس، بلکه از همان کششِ ممنوعی که سال‌ها بینشان بود.

«می‌دونی که از این بازی‌های مسخره‌ت متنفرم، دازای..»

دازای به آرامی بلند شد. حرکاتش مثل یک شکارچی، کشیده و بی‌صدا بود. او فاصله را در یک پلک‌زدن طی کرد و پشتِ چویا ایستاد. دست‌های سردش را دور کمر او حلقه کرد و سرش را در گودی گردن چویا فرو برد. نفس‌هایش –که حالا دیگر بویی از گرمای زندگی نداشت– پوست چویا را به مورمور انداخت.

دازای زمزمه کرد
«این بازی نیست، عزیزترین دشمن من،»

صدایش در فضای اتاق طنینی مخملی داشت.

«این تنها راهی است که می‌توانم مطمئن شوم هنوز به من تعلق داری.»

دازای سرِ چویا را با دستش به عقب خم کرد. چشم‌های چویا از سرِ لذت و ترسی مبهم درخشید. دازای با دندان‌های نیشِ تیزش، به آرامی روی رگِ گردن چویا کشید، نه برای دریدن، بلکه برای لمس کردن؛ بوسه‌ای که بوی مرگ و اشتیاق می‌داد.

چویا دستش را لای موهای دازای فرو برد و او را به خود فشرد. در آن فضای تاریک، دیگر کسی اهمیتی نمی‌داد که دازای یک موجودِ شب‌زی است و چویا انسانی که با آتشِ وجودش او را به جنون می‌کشد. بوسه‌های دازای روی گردن و شانه‌های چویا، خطی از آتش بر جای می‌گذاشت.

چویا با لحنی که از شدتِ احساسات می‌لرزید، گفت.

«بخورش،»

«تمامش رو بگیر، تا وقتی که دیگه چیزی جزتو توی رگ‌هام نباشه.»

دازای نیش‌هایش را وارد پوست کرد؛ دردی شیرین، انفجاری از لذت که تمام وجود چویا را در بر گرفت. این یک تصاحبِ محض بود. در آن لحظه، ترسِ از دست دادن، جای خود را به پیوندی داد که حتی مرگ هم قادر به شکستنِ آن نبود. چویا غرق در آغوشِ خون‌آشامِ بی‌رحمِ خود، فهمید که این تاریک‌ترین و در عین حال، صادقانه‌ترین عشقی است که تا به حال تجربه کرده است.

دازای عقب کشید و با چشمانی که حالا به سرخی می‌زد، به چویا خیره شد. خونِ باریکی از گوشه لبش جاری بود. او با شستش آن را پاک کرد و به صورتِ سرخ و مبهوتِ چویا لبخند زد؛ لبخندی که می‌گفت: حالا تو هم بخشی از شبِ من شدی.

حوصله نوشتن نداشتم دادم چت‌جی‌پی‌تیِ عزیزم برام تایپ کنه🤓
خوشتون اومد بگید👆🤓
درخواستی بود-
اگر درخواستی دیگه ای داشتید بگید🙏
دیدگاه ها (۲)

جوجو ها بیدارید؟💔

:: آخرین شب ::

آینه جادویی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط