اسم رمان : رزق
اسم رمان : رزق
پارت چهار
صبح با اصرار مامان روسری مشکیم رو عوض کردم یه سارافون ابی سفید پوشیدم با روسری سفید که روش گلای آبی داشت ،
چادرم رو سرم کردم زدم به بازار !
خیلی وقت بود سری با کانالم نزده بودم رفتم توی کانال و توی متن توضیح دادم چرا نمیومدم !
اسنپ وایساد پیاده شدم و رفتم محل قرار نرگس رو از دور دیدم و دستم رو براش تکون دادم بغلم کرد و محکم بوسم کرد .
منم با مهربونی نگاش کردم بعد کلی صحبت رسیدیم مغازه رویاهام!
یه مغازه شیک و سبز پر از عطر و گل و لوازم تزئین کادو
برای تک تک بچه ها یه عطر کوچیک خریدم ، کارمون تموم شد نرگس گیر داده بود یه چیزی هم برا امین بگیرم
ـــ اخه که چی بشه زشته!
+کجاش زشته بابا زهرا میدونی چه قدر کمک کرد و هوای تو مامانت رو داشتن بگیر بابا !
_با حرص گفتم باشههههه
رفتیم مغازه انگشتر فروشی برای خودم و نرگس یه انگشتر نقره ایی گرفتم برای امین هم یه عقیق
خدایا خودت ابروم رو حفظ کن ...
امشب هیئت بود مامان میخواست بره خونه دایی منم با نرگس رفتم کمک .
خاله طیبه به منو نرگس چادر رنگی داد تا راحت باشیم
بعد بسته بندی رفتم یه چایی برا همه ریختم بعدم نرگس رو صدا کردم که چایی رو بده به داداشش پخش کنه بین پسرا
نرگس با شیطونی اشاره کرد خودت بده
چادرم رو محکم گرفتم رفتم حیاط همون اول دیدم امین نگاه گذارایی بهم کرد و امد جلو سینی رو گرفت زیر لب سر پایین سلام کرد .
به چهره اش نگاه کردم یه پسر سفید با موی مشکی و خوش تیپ دیدم داره صدام میکنه وایی ابروم رفت الان میگن چه قدر پرت
+ببخشید
_بله
+حالتون بهتره الحمدالله؟
_بله خداروشکر ممنون میخواستم تشکر کنم خیلی کمک کردید
+نه بابا وظیفه بود خدا به شما و مادر سلامتی بده
نزاشت جواب بدم راهشو گرفت رفت سمت بچه ها
منتظر یه فرصت بودم انگشتر رو بدم روم نمیشد اخه به چی مناسبت
اخر نرگس به زور ازم گرفت که بده به داداشش اونم بده به امین
هیئت و معاشرت با بچه هایی که ذکر لبشون یا مهدی واقعا حالمو خوب کرد رسیدم خونه که بی هوش شدم !
پارت چهار
صبح با اصرار مامان روسری مشکیم رو عوض کردم یه سارافون ابی سفید پوشیدم با روسری سفید که روش گلای آبی داشت ،
چادرم رو سرم کردم زدم به بازار !
خیلی وقت بود سری با کانالم نزده بودم رفتم توی کانال و توی متن توضیح دادم چرا نمیومدم !
اسنپ وایساد پیاده شدم و رفتم محل قرار نرگس رو از دور دیدم و دستم رو براش تکون دادم بغلم کرد و محکم بوسم کرد .
منم با مهربونی نگاش کردم بعد کلی صحبت رسیدیم مغازه رویاهام!
یه مغازه شیک و سبز پر از عطر و گل و لوازم تزئین کادو
برای تک تک بچه ها یه عطر کوچیک خریدم ، کارمون تموم شد نرگس گیر داده بود یه چیزی هم برا امین بگیرم
ـــ اخه که چی بشه زشته!
+کجاش زشته بابا زهرا میدونی چه قدر کمک کرد و هوای تو مامانت رو داشتن بگیر بابا !
_با حرص گفتم باشههههه
رفتیم مغازه انگشتر فروشی برای خودم و نرگس یه انگشتر نقره ایی گرفتم برای امین هم یه عقیق
خدایا خودت ابروم رو حفظ کن ...
امشب هیئت بود مامان میخواست بره خونه دایی منم با نرگس رفتم کمک .
خاله طیبه به منو نرگس چادر رنگی داد تا راحت باشیم
بعد بسته بندی رفتم یه چایی برا همه ریختم بعدم نرگس رو صدا کردم که چایی رو بده به داداشش پخش کنه بین پسرا
نرگس با شیطونی اشاره کرد خودت بده
چادرم رو محکم گرفتم رفتم حیاط همون اول دیدم امین نگاه گذارایی بهم کرد و امد جلو سینی رو گرفت زیر لب سر پایین سلام کرد .
به چهره اش نگاه کردم یه پسر سفید با موی مشکی و خوش تیپ دیدم داره صدام میکنه وایی ابروم رفت الان میگن چه قدر پرت
+ببخشید
_بله
+حالتون بهتره الحمدالله؟
_بله خداروشکر ممنون میخواستم تشکر کنم خیلی کمک کردید
+نه بابا وظیفه بود خدا به شما و مادر سلامتی بده
نزاشت جواب بدم راهشو گرفت رفت سمت بچه ها
منتظر یه فرصت بودم انگشتر رو بدم روم نمیشد اخه به چی مناسبت
اخر نرگس به زور ازم گرفت که بده به داداشش اونم بده به امین
هیئت و معاشرت با بچه هایی که ذکر لبشون یا مهدی واقعا حالمو خوب کرد رسیدم خونه که بی هوش شدم !
- ۴۰
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط