۲۳ سالگی…
۲۳ سالگی…
چه عدد عجیبی.
سال گذشته ۲۲ سالگی را با ذوق و شوق شروع کردم؛ با دوربینی که روشن شد و من وارد کلاس سوم «ج» شدم. دخترها منظم ایستادند و گفتند: «برپا!»
بعد هم محکم بغلم کردند و روز معلم و تولدم را به یکی از بهترین خاطرههای زندگیام تبدیل کردند.
اما ۲۲ سالگی…
فقط شروعش قشنگ بود.
سالی که گذشت، ماهها و روزهایش یکی یکی تلخ و غیرقابلانتظار از راه رسیدند.
داغ دیدم، زمین خوردم، استرس کشیدم، گریه کردم، انتظار کشیدم…
از تابستانی که پلههای اداره را دوتا یکی میکردم برای انتقالی گرفتن،
تا جنگ ۱۲ روزه و عقب افتادن دانشگاه و امتحانها و دیرتر فارغالتحصیل شدن.
از نامشخص بودن مدرسه و کلاس گرفته
تا مریض شدن آقاجونم و رفتنش به رحمت خدا…
از آن روزی که قلب مادرم گرفت و در تمام مسیر بیمارستان فقط دعا میکردم که همهچیز به خیر بگذرد.
و بعد…
این آخرینش.
جنگ و فشاری که مثل منگنه به جانمان افتاد.
جنگی که به جان دایی هم افتاد و ۴۵ روز تمام، یک چشممان اشک بود و یک چشممان انتظار…
انتظار بیمارستان، انتظار دکتر، انتظار پرستار، انتظار یک خبر.
آنجا فهمیدم «انتظار» چقدر کلمهی سنگینی است.
چقدر سخت است...
چقدر درد دارد کسی که تا همین یک ماه پیش وقتی راه میرفت زمین میلرزید، حالا برای یک نفس کشیدن روی تخت ICU اشک بریزد.
۴۵ روز تمام دکترها میگفتند دعا کنید، شاید معجزه شود.
و ما ۴۵ روز دعا کردیم.
۴۵ روز نخوردیم، نخوابیدیم…
ماه رمضان بود؛
روزهایی که بغضی به بزرگی هندوانه در گلو داشتم و باز ادامه میدادم.
اذان که میگفتند، دعا میکردیم.
شب قدر دعا میکردیم.
زیر صدای موشکها دعا میکردیم.
تا اینکه بعد از ۴۵ روز…
دو روز مانده بود که دایی برود.
خدا انداخت به دلم که بروم بیمارستان.
به هر زحمتی بود وارد ICU شدم.
اما چه دایی…
هزار دستگاه به او وصل بود. گلویش سوراخ شده بود. مانیتورهای زیادی بالای سرش بود.
و با هر نفسی که میکشید، چسبهای سفید روی چشمهایش از اشک خیستر میشد.
میگفتند دعای معراج بخوانید، میگفتند فلان ذکر بگویید، خاک کربلا ببرید، نذر کنید…
با کمی خاک کربلا، پارچهی سبز متبرک و دعای معراج رفتم بالای سرش.
خاک را روی دستش کشیدم و گفتم:
«من اول به خدا و بعد به قدرت بندههایش، دکترها، ایمان دارم.
اما راضی نیستم زجر بکشی…
اگر قرار است زجر کشیدن سهم این دنیاست، دلم نمی آید اینطور ببینمت.
خدایا اگر صدایم را میشنوی، هرطور مصلحت میدانی همان را رقم بزن...
بدنش با هر نفس میلرزید.
دعای معراج که پخش شد، صدا میخواند و دایی با هر آیه اشک میریخت.
رسید به این آیه:
«اَللّهُمَّ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنیا حَسَنَهً وَ فِی الآخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنا عَذابَ النّارِ وَ عَذابَ القَبرِ بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرّاحِمین.»
دیدم وقتی به این آیه رسید، نفسهایش بلندتر شد، سرش را تکان داد و لرزید…
انگار به دل خودم هم افتاد که چیزی شده.
اما وقتی دعا تمام شد، آرامتر شد.
روز بعدش رفتم، اما راهم ندادند. گفتند حالش وخیم است.
روز بعدتر گفتند کلیههایش دارد از کار میافتد…
و عصر همان روز،
خدا مصلحت را جور دیگری دید.
بردش پیش خودش.
ما ۴۵ روز یک چشممان اشک بود،
از آن روز به بعد کلاً اشک شدیم.
آنقدر گریه کردم که اشکم تمام نشد.
جلوی بقیه خودم را محکم نشان میدادم، اما وقتی تنها میشدم آنقدر گریه میکردم که چشمهایم تار میشد.
چون میدیدم هزار آرزو داشت…
مثل من.
صدتا هدف داشت…
چندین امید داشت…
یادت هست میگفتی:
«نازی معلم شده؛ حریف صد نفره با همین قد و قوارهاش!»
یادت هست هر وقت استوری میگذاشتم ریپلای میزدی و تشویقم میکردی؟
یادت هست چقدر از انتقالی غر زدم و تو گفتی همهچیز درست میشود؟
گفتی اگر هم نشد، خودم هرچه بخواهی برایت فراهم میکنم.
من همهچیز را یادم هست…
از همان عکسهایی که وقتی چند روزه بودم با من گرفتی
تا آن شبهایی که با اینکه شام خورده بودم، باز کنار سفرهات مینشستم چون سوسیس و نانهای تو خوشمزهتر بود…
حتی همان روزی که روی تخت بیمارستان با درد و اشک نفس میکشیدی.
حالا نیستی ببینی
نازی دیگر نمیخندد…
مثل قبل پرحرفی نمیکند…
مدام دنبال جایی برای قایم شدن از غمهاست.
هر کاری میکنم کنار بیایم، نمیشود.
هر جا میروم نشانی از تو هست.
خانه و وسایلت ماندهاند…
اما تو نیستی.
دیگر نیستی بگویی «نازو…»
و حالا ماندهام من و زندگیای که چه باشی چه نباشی، میگذرد.
چون هیچکس ماندنی نیست.
۲۳ سالگی…
خیلی تلخ شروع شدی.
امیدوارم بخیر بگذری...
۱۴۰۵/۰۲/۰۶
پ.ن: ببخشید اگر تلخ نوشتم.
همیشه تولدهایم را با روایتهای خوب و روشن ثبت میکردم، اما امسال بخشی از دردناکترین روزهایم همینها بود.
#تلخ_اما_واقعی#خاطره#یادگاری#زندگی_ادامه_دارد#غم#سوگ#تلخ#تولد#دایی#زندگی
چه عدد عجیبی.
سال گذشته ۲۲ سالگی را با ذوق و شوق شروع کردم؛ با دوربینی که روشن شد و من وارد کلاس سوم «ج» شدم. دخترها منظم ایستادند و گفتند: «برپا!»
بعد هم محکم بغلم کردند و روز معلم و تولدم را به یکی از بهترین خاطرههای زندگیام تبدیل کردند.
اما ۲۲ سالگی…
فقط شروعش قشنگ بود.
سالی که گذشت، ماهها و روزهایش یکی یکی تلخ و غیرقابلانتظار از راه رسیدند.
داغ دیدم، زمین خوردم، استرس کشیدم، گریه کردم، انتظار کشیدم…
از تابستانی که پلههای اداره را دوتا یکی میکردم برای انتقالی گرفتن،
تا جنگ ۱۲ روزه و عقب افتادن دانشگاه و امتحانها و دیرتر فارغالتحصیل شدن.
از نامشخص بودن مدرسه و کلاس گرفته
تا مریض شدن آقاجونم و رفتنش به رحمت خدا…
از آن روزی که قلب مادرم گرفت و در تمام مسیر بیمارستان فقط دعا میکردم که همهچیز به خیر بگذرد.
و بعد…
این آخرینش.
جنگ و فشاری که مثل منگنه به جانمان افتاد.
جنگی که به جان دایی هم افتاد و ۴۵ روز تمام، یک چشممان اشک بود و یک چشممان انتظار…
انتظار بیمارستان، انتظار دکتر، انتظار پرستار، انتظار یک خبر.
آنجا فهمیدم «انتظار» چقدر کلمهی سنگینی است.
چقدر سخت است...
چقدر درد دارد کسی که تا همین یک ماه پیش وقتی راه میرفت زمین میلرزید، حالا برای یک نفس کشیدن روی تخت ICU اشک بریزد.
۴۵ روز تمام دکترها میگفتند دعا کنید، شاید معجزه شود.
و ما ۴۵ روز دعا کردیم.
۴۵ روز نخوردیم، نخوابیدیم…
ماه رمضان بود؛
روزهایی که بغضی به بزرگی هندوانه در گلو داشتم و باز ادامه میدادم.
اذان که میگفتند، دعا میکردیم.
شب قدر دعا میکردیم.
زیر صدای موشکها دعا میکردیم.
تا اینکه بعد از ۴۵ روز…
دو روز مانده بود که دایی برود.
خدا انداخت به دلم که بروم بیمارستان.
به هر زحمتی بود وارد ICU شدم.
اما چه دایی…
هزار دستگاه به او وصل بود. گلویش سوراخ شده بود. مانیتورهای زیادی بالای سرش بود.
و با هر نفسی که میکشید، چسبهای سفید روی چشمهایش از اشک خیستر میشد.
میگفتند دعای معراج بخوانید، میگفتند فلان ذکر بگویید، خاک کربلا ببرید، نذر کنید…
با کمی خاک کربلا، پارچهی سبز متبرک و دعای معراج رفتم بالای سرش.
خاک را روی دستش کشیدم و گفتم:
«من اول به خدا و بعد به قدرت بندههایش، دکترها، ایمان دارم.
اما راضی نیستم زجر بکشی…
اگر قرار است زجر کشیدن سهم این دنیاست، دلم نمی آید اینطور ببینمت.
خدایا اگر صدایم را میشنوی، هرطور مصلحت میدانی همان را رقم بزن...
بدنش با هر نفس میلرزید.
دعای معراج که پخش شد، صدا میخواند و دایی با هر آیه اشک میریخت.
رسید به این آیه:
«اَللّهُمَّ رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنیا حَسَنَهً وَ فِی الآخِرَهِ حَسَنَهً وَ قِنا عَذابَ النّارِ وَ عَذابَ القَبرِ بِرَحمَتِکَ یا اَرحَمَ الرّاحِمین.»
دیدم وقتی به این آیه رسید، نفسهایش بلندتر شد، سرش را تکان داد و لرزید…
انگار به دل خودم هم افتاد که چیزی شده.
اما وقتی دعا تمام شد، آرامتر شد.
روز بعدش رفتم، اما راهم ندادند. گفتند حالش وخیم است.
روز بعدتر گفتند کلیههایش دارد از کار میافتد…
و عصر همان روز،
خدا مصلحت را جور دیگری دید.
بردش پیش خودش.
ما ۴۵ روز یک چشممان اشک بود،
از آن روز به بعد کلاً اشک شدیم.
آنقدر گریه کردم که اشکم تمام نشد.
جلوی بقیه خودم را محکم نشان میدادم، اما وقتی تنها میشدم آنقدر گریه میکردم که چشمهایم تار میشد.
چون میدیدم هزار آرزو داشت…
مثل من.
صدتا هدف داشت…
چندین امید داشت…
یادت هست میگفتی:
«نازی معلم شده؛ حریف صد نفره با همین قد و قوارهاش!»
یادت هست هر وقت استوری میگذاشتم ریپلای میزدی و تشویقم میکردی؟
یادت هست چقدر از انتقالی غر زدم و تو گفتی همهچیز درست میشود؟
گفتی اگر هم نشد، خودم هرچه بخواهی برایت فراهم میکنم.
من همهچیز را یادم هست…
از همان عکسهایی که وقتی چند روزه بودم با من گرفتی
تا آن شبهایی که با اینکه شام خورده بودم، باز کنار سفرهات مینشستم چون سوسیس و نانهای تو خوشمزهتر بود…
حتی همان روزی که روی تخت بیمارستان با درد و اشک نفس میکشیدی.
حالا نیستی ببینی
نازی دیگر نمیخندد…
مثل قبل پرحرفی نمیکند…
مدام دنبال جایی برای قایم شدن از غمهاست.
هر کاری میکنم کنار بیایم، نمیشود.
هر جا میروم نشانی از تو هست.
خانه و وسایلت ماندهاند…
اما تو نیستی.
دیگر نیستی بگویی «نازو…»
و حالا ماندهام من و زندگیای که چه باشی چه نباشی، میگذرد.
چون هیچکس ماندنی نیست.
۲۳ سالگی…
خیلی تلخ شروع شدی.
امیدوارم بخیر بگذری...
۱۴۰۵/۰۲/۰۶
پ.ن: ببخشید اگر تلخ نوشتم.
همیشه تولدهایم را با روایتهای خوب و روشن ثبت میکردم، اما امسال بخشی از دردناکترین روزهایم همینها بود.
#تلخ_اما_واقعی#خاطره#یادگاری#زندگی_ادامه_دارد#غم#سوگ#تلخ#تولد#دایی#زندگی
- ۱۰.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط