اسم سناریو عشق غیره منتظره
اسم سناریو: عشق غیره منتظره
_________________________________________پارت یک
از زبان میساکی :
میساکی: ههوووففف چقدر خسته شدم امروز تو شرکت کلی کار ریخت روی سرم . پنج ساعت گذشته و تازه تموم شده بهتره سریع تر برم خونه و استراحت کنم . در راه خانه داخل ماشین :
پیاده شدم و داشتم به سمت خونه می رفتم که یهو با صدایی که شنیدم تعجب کردم .
؟: سلام بدرد نخور خیلی وقته که ندیدمت .
روم و برگردونم نگاش کردم اون خواهر کوچکترم بود . با لبخند و خونسردی گفتم: درسته، خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چی؟ ( با یک لحن تمسخر آمیز )
خ.م ( از این به بعد خواهر میساکی رو اینطوری می نویسم ):
تو می دونی بعد از کاری که کردی چقدر سختی کشیدم ( با داد )
میساکی: خوب که چی ( همچنان با لبخند )
خ.م: همه ی سختی هایی که کشیدم تقصیر تو الان وقتش که تقاص پس بدی ( با داد و عصبانیت ) بعدش یک چاقو در آورد و به سمت میساکی دویید . میساکی که کاراته کار بود خیلی راحت چاقو رو گرفت و خواهرش رو پرت کرد که خورد زمین .
توی ذهن میساکی: هه خیلی راحت بود ولی اون که باید می دونست من کاراته کارم و نمی تونه جلوم بیاره . وایستا ! پس داداشم کجاست ؟ رشته ی افکار میساکی با صدایی که از پشت سرش اومد پاره شد به پشت سرش نگاه کرد و داداشش رو دید
که یک اسلحه به سمتش گرفته .
ب.م ( برادر میساکی ): تقاص کارایی که کردی رو پس می دی و شلیک کرد گلوله خورد توی شکم میساکی . توی ذهن میساکی :لعنتی ! خیلی درد می کنه . یعنی اینجا آخر راه به خودت بیا فاطمه ( بچه ها اینجا هنوز اسمش فاطمه است وای ما میساکی صداش می زنیم ) امروز فیگور سوکونا که سفارش داده بودم رسید باید ببینمش . در همین هین همسایه ها که با صدای گلوله بیرون اومده بودن دور میساکی جمع شدن و به آمبولانس زنگ زدن . ادامه ی افکار میساکی: چه مرگ الکی و مسخره ای . ای کاش زندگی بهتری داشتم یا حداقل یک مرگ بهتر و کم کم چشمای میساکی بسته شد و سیاهی مطلق .
بعد از چند دقیقه میساکی یک نور دید .
نور: هی فاطمه تو انتخاب شدی تا آرزوی آخرت به حقیقت بپیونده ما به تو یک زندگی جدید می دیم .
میساکی: تو فرشته ی تناسخی ؟
نور: بله و همینطور نگهبان تو در زندگی بعدی ات .
میساکی: که اینطور . می تونم خودم انتخاب کنم که به کجا تناسخ پیدا می کنم و هویت و ظاهر و قدرت هام ؟
نور: بله . بگو ببینم
میساکی: خب می خوام توی جوجوتسو کایسن تناسخ پیدا کنم قدرت ظاهرم و قدرت هام هم ....... ( ظاهر و هویت که توی پارت قبل بو قدرت ها هم توی پارت بعد مشخص می شن )
نور: خیلی خب آماده ای ؟
میساکی: بله
و بعدش .....
#########################راز های این پارت
_خواهر و برادر میساکی وقتی همسایه ها اومدن فرار کردن اما بعد چند روز پلیس اون هارو گرفت.
_پدر و مادر میساکی اون رو خیلی شکنجه می کردن برای همین کلی جای زخم روی بدنش بود .
_میساکی هیچ دوست و آدم قابل اعتمادی نداشته .
پایان 💚 و لطفاً برای قدرت های میساکی نظر بدید چون هیچی به ذهنم نمی رسه
_________________________________________پارت یک
از زبان میساکی :
میساکی: ههوووففف چقدر خسته شدم امروز تو شرکت کلی کار ریخت روی سرم . پنج ساعت گذشته و تازه تموم شده بهتره سریع تر برم خونه و استراحت کنم . در راه خانه داخل ماشین :
پیاده شدم و داشتم به سمت خونه می رفتم که یهو با صدایی که شنیدم تعجب کردم .
؟: سلام بدرد نخور خیلی وقته که ندیدمت .
روم و برگردونم نگاش کردم اون خواهر کوچکترم بود . با لبخند و خونسردی گفتم: درسته، خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چی؟ ( با یک لحن تمسخر آمیز )
خ.م ( از این به بعد خواهر میساکی رو اینطوری می نویسم ):
تو می دونی بعد از کاری که کردی چقدر سختی کشیدم ( با داد )
میساکی: خوب که چی ( همچنان با لبخند )
خ.م: همه ی سختی هایی که کشیدم تقصیر تو الان وقتش که تقاص پس بدی ( با داد و عصبانیت ) بعدش یک چاقو در آورد و به سمت میساکی دویید . میساکی که کاراته کار بود خیلی راحت چاقو رو گرفت و خواهرش رو پرت کرد که خورد زمین .
توی ذهن میساکی: هه خیلی راحت بود ولی اون که باید می دونست من کاراته کارم و نمی تونه جلوم بیاره . وایستا ! پس داداشم کجاست ؟ رشته ی افکار میساکی با صدایی که از پشت سرش اومد پاره شد به پشت سرش نگاه کرد و داداشش رو دید
که یک اسلحه به سمتش گرفته .
ب.م ( برادر میساکی ): تقاص کارایی که کردی رو پس می دی و شلیک کرد گلوله خورد توی شکم میساکی . توی ذهن میساکی :لعنتی ! خیلی درد می کنه . یعنی اینجا آخر راه به خودت بیا فاطمه ( بچه ها اینجا هنوز اسمش فاطمه است وای ما میساکی صداش می زنیم ) امروز فیگور سوکونا که سفارش داده بودم رسید باید ببینمش . در همین هین همسایه ها که با صدای گلوله بیرون اومده بودن دور میساکی جمع شدن و به آمبولانس زنگ زدن . ادامه ی افکار میساکی: چه مرگ الکی و مسخره ای . ای کاش زندگی بهتری داشتم یا حداقل یک مرگ بهتر و کم کم چشمای میساکی بسته شد و سیاهی مطلق .
بعد از چند دقیقه میساکی یک نور دید .
نور: هی فاطمه تو انتخاب شدی تا آرزوی آخرت به حقیقت بپیونده ما به تو یک زندگی جدید می دیم .
میساکی: تو فرشته ی تناسخی ؟
نور: بله و همینطور نگهبان تو در زندگی بعدی ات .
میساکی: که اینطور . می تونم خودم انتخاب کنم که به کجا تناسخ پیدا می کنم و هویت و ظاهر و قدرت هام ؟
نور: بله . بگو ببینم
میساکی: خب می خوام توی جوجوتسو کایسن تناسخ پیدا کنم قدرت ظاهرم و قدرت هام هم ....... ( ظاهر و هویت که توی پارت قبل بو قدرت ها هم توی پارت بعد مشخص می شن )
نور: خیلی خب آماده ای ؟
میساکی: بله
و بعدش .....
#########################راز های این پارت
_خواهر و برادر میساکی وقتی همسایه ها اومدن فرار کردن اما بعد چند روز پلیس اون هارو گرفت.
_پدر و مادر میساکی اون رو خیلی شکنجه می کردن برای همین کلی جای زخم روی بدنش بود .
_میساکی هیچ دوست و آدم قابل اعتمادی نداشته .
پایان 💚 و لطفاً برای قدرت های میساکی نظر بدید چون هیچی به ذهنم نمی رسه
- ۱۰.۶k
- ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط