چهار پارتی از هان وقتی که تو و اون
چهار پارتی از هان: (وقتی که تو و اون....)
(شب عروسی قبل اینکه داماد بیاد)
تو آماده ی اجراع نقشه بودی چند دقیقه قبل هان بهت زنگ زد و گفت بیرون منتطرته توهم وقتی همه تنهات گذاشتن تا لباس عروسیتو بپوشی به جای لباس عروس لباس بیرونیتو پوشیدی و با همون میکاپت از در پشتی فرار کردی و سوار ماشین شدی
ات: خب بزن بریم
هان: چقدر خوشگل شدی
ات: خنده- ممنونم عزیزم
هان ماشینو روشن کرد و رفتدو هفته ای بود ازتون خبری نبود بعد اینکه همه چی گذشت تو با هان رفتی جلوی در خونتون و در رو زدی که مامان و باباتو دیدی که کلی نگرانت بودن و ترسیده بودن
مامان ات: حالت خوبه؟؟خوبی؟؟کجا رفته بودی دختر....میدونی چقدر ترسیده بودیم
بابا ات: خداروشکر که حالا خوبی
ات: مامان و بابا من خودم فرار کردم
بابا ات: چی
مامان ات: چی
هان فقط داشت بهت نگا میکرد
ات: من از اول هم گفتم فقط هان رو دوست دارم و شما قبول نکردید
بابا ات: فقط بخاطر این عوضی عروسیتو بهم ریختی -یکم عصبی
ات: بابا همین عوضی ای که میگی بیشتر از هرکس دیگه ای منو میفهمه و دوستش دارم درضمن عروسی؟؟؟ یعنی واقعا فک کردی من دوست داشتم با کسی که دوست ندارم ازدواج کنم
مامان ات: عزیزم به هر حال کارت درست نبود
ات: ولی من دوستش دارم...الآنم اومدیم بگیم که واقعا دوست داریم باهم ازدواج کنیم
بابا ات: ولی.....
ات: بابا....لطفا
مامان ات: نمیشه کاری کرد...
ات: بابا تو چی؟
بابا ات: دیگه آقا پسرمون باید با خانواده بیان
هان: واقعا
ات: مرسی
و بعد این موضوع فردا شب هان و با خانوادش اومدن خواستگاریت و بابات فهمید که آدم درستی رو انتخاب کردین و بعد چند روز باهم ازدواج کردین و زندگی ای که براش تلاش کردین تا خانوادتون رو راضی کنید رو شروع کردید و آنقدری خوشحال بودی که بازم مطمئن بودی دو و هان بهترین زوج هستین
پایان🎀🌸(وایب عکس:🤧😭🥹✨🫂)
(شب عروسی قبل اینکه داماد بیاد)
تو آماده ی اجراع نقشه بودی چند دقیقه قبل هان بهت زنگ زد و گفت بیرون منتطرته توهم وقتی همه تنهات گذاشتن تا لباس عروسیتو بپوشی به جای لباس عروس لباس بیرونیتو پوشیدی و با همون میکاپت از در پشتی فرار کردی و سوار ماشین شدی
ات: خب بزن بریم
هان: چقدر خوشگل شدی
ات: خنده- ممنونم عزیزم
هان ماشینو روشن کرد و رفتدو هفته ای بود ازتون خبری نبود بعد اینکه همه چی گذشت تو با هان رفتی جلوی در خونتون و در رو زدی که مامان و باباتو دیدی که کلی نگرانت بودن و ترسیده بودن
مامان ات: حالت خوبه؟؟خوبی؟؟کجا رفته بودی دختر....میدونی چقدر ترسیده بودیم
بابا ات: خداروشکر که حالا خوبی
ات: مامان و بابا من خودم فرار کردم
بابا ات: چی
مامان ات: چی
هان فقط داشت بهت نگا میکرد
ات: من از اول هم گفتم فقط هان رو دوست دارم و شما قبول نکردید
بابا ات: فقط بخاطر این عوضی عروسیتو بهم ریختی -یکم عصبی
ات: بابا همین عوضی ای که میگی بیشتر از هرکس دیگه ای منو میفهمه و دوستش دارم درضمن عروسی؟؟؟ یعنی واقعا فک کردی من دوست داشتم با کسی که دوست ندارم ازدواج کنم
مامان ات: عزیزم به هر حال کارت درست نبود
ات: ولی من دوستش دارم...الآنم اومدیم بگیم که واقعا دوست داریم باهم ازدواج کنیم
بابا ات: ولی.....
ات: بابا....لطفا
مامان ات: نمیشه کاری کرد...
ات: بابا تو چی؟
بابا ات: دیگه آقا پسرمون باید با خانواده بیان
هان: واقعا
ات: مرسی
و بعد این موضوع فردا شب هان و با خانوادش اومدن خواستگاریت و بابات فهمید که آدم درستی رو انتخاب کردین و بعد چند روز باهم ازدواج کردین و زندگی ای که براش تلاش کردین تا خانوادتون رو راضی کنید رو شروع کردید و آنقدری خوشحال بودی که بازم مطمئن بودی دو و هان بهترین زوج هستین
پایان🎀🌸(وایب عکس:🤧😭🥹✨🫂)
- ۱۸.۱k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط