رمان گناهکار قسمت هفتم (564 )

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
با لبخند کمرنگی سرمو زیر انداختم.
از روی لجبازی با تو اون کارو کردم و گرنه حتی چشم دیدنشو هم نداشتم. اون روز وقتی ارسلان تو مغازه بود داشتم یکی یکی ویترین مغازه ها رو نگاه میکردم که چشمم افتاد به این پلاک زنجیر مردونه ازش خوشم اومد نمی دونم چرا ولی دوست داشتم اونو بخرم. شاید چون اونو تو گردن تو تصور میکردم از خودم پول نداشتم واسه همین گردنبندم رو از گردنم باز کردم و به فروشندش گفتم می خوام تعویض کنم. با هزار بدبختی قبول کرد میگفت تا رسید خریدش نباشه نمی تونم تعویض کنم منم کلی واسش دلیل آوردم بماند که چقدر به خاطرش دروغ گفتم.
سرمو بلند کردم نگاهش چقدر عمیق بود.
ارسلان بهم گفته بود که تولدته و میخواستم اونو جای هدیه ی تولد بهت بدم با اینکه ازت دلگیر بودم.
مکث کوتاهی کردم.
اون شب نتونستم با اتفاقاتی که پیش اومد نشد؟ که پیش اومد نشد د نشد گردنبند و پیش خودم نگه داشتم تا تو به فرصت مناسب اونو بهت بدم. امروز وقتی گفتی
حاضر بشم تا بریم بیرون وقتی داشتم لباسام و می پوشیدم یادش افتادم انداختم گردنم تا اگه فرصتی پیش اومد.
مکت کردم.
C همیشه این صلیبو به گردنت میدیدم گرچه برام جای سوال داشت اما زمانی که گفتی از وقتی تصمیم گرفتی سرسخت و مغرور باشی
یادگار کسی رو به گردنت انداختی که همیشه با غرور رفتار می کرده خواستم که دیگه اونو تو گردنت نبینم؛
چون حالا تصمیم گرفتی که تغییر کنی و میگی که دیگه نمی خوای به گذشتت برگردی پس باید هر اونچه که به قبل مربوط می شه رو فراوش کنی.
و در همون حال با لحنی دلنشین و نگاهی خواستنی سرمو کمی به راست کج کردم و گفتم حالا این هدیه رو از من قبول می کنی؟
هیچ حرکتی نمی کرد. بدون اینکه حتی پلک بزنه نگاهشو تو جزء جزء اعضای صورتم چرخوند دستمو تو دستش گرفت و بدون مکث منو
کشید سمت خودش و بین بازوهاش نگهم داشت.
دستامو گذاشتم روی سینش و حین اینکه نگاهم میکرد زیر گوشم زمزمه کرد دلارام دلارام .... دختر تو منو دیوونه می کنی هر دقیقه هر ثانیه هر روز که تو رو میبینم حس میکنم بهترین لحظاتمو دارم میگذرونم و باز یه حس مبهم و تلخ بهم می که شاید عمر این لحظات کوتاه باشه میخوام این حسو پس بزنم ولی نمی تونم.
صورتمو تو دستاش گرفت و در حالی که تو چشمام زل زده بود با صدایی که تپشهای قلبمو بالاتر از حد معمول می برد، نجوا کرد تو
زندگیو به من برگردوندی
و آروم تر از قبل در حالی که جوشش اشکو توی چشمام حس میکردم ادامه داد چطور شد که مال من شدی؟
قطره ای اشک روی گونم نشست پلک زدم نگاهم بارونی بود .... مثل آسمون امشب با بغض نگاهش کردم صورتشو تو دستام قاب گرفتم نگاهمو مملو از عشق کردم و توی چشماش دوختم سرشو روی صورتم خم کرد. این بار چشمامو نیستم. صورتشو نزدیک و نزدیک تر کرد؛ تا جایی که مرزی بین لبامون نموند.
دیدگاه ها (۰)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

سرنوشت پارت(۱۴)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

چند پارتی

مافیای من

رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

True Love①①تهیونگهمون‌طور که به درِ بسته خونه‌ی پدربزرگش خیر...

عاشقانه های شبنم

شاهکاری به نام دروغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط