part10
هانول: آت... صبر کن
برگشتم به عقب
ات: بله. کاری داشتی
هانول: ات ببین من یه مهمونی ترتیب دادم و میخوام توهم باشی. میای دیگه؟ آخه به لونا و یونا گفتم اونا گفتن میان
ات: اوکی میام پس من برم
حرفی نزدم و سوار ماشین شدم حالا لباس رو چیکار کنم من هنوز نرفتم خرید کنم انقدر خسته بودم که همین که وارد اتاقم شدم خوابیدم
یوری ( خدمتکار خونه ات): خانم... خانم غذا آماده است
ات: یوری بود که صدام میزد یوری از وقتی بچه بودم توی این خونه بود و منم خیلی دوستش داشتم البته اون فقط تا شب میموند و اکثر مواقع میدیدمش بلند شدم. وارد سرویس شدم دست و صورتم رو شستم پایین رفتم و غذام رو خوردم بعد از تموم شدن غذام به اتاقم رفتم و یه زنگ به لونا زدم که سریع جواب داد
ات: هانول تورو دعوت کرد برای مهمونی
لونا: آره چطور
ات: آخه منم دعوت کرد ولی من لباسی ندارم
لونا: منم ندارم خب... چطوره فردا بریم بگیریم
ات: اره خوبه فردا دانشگاهم که نداریم
لونا: خوبه پس فردا اماده باش من برم فعلا
(پرش زمانی فردا)
ویو ات: آماده شده بودم و منتظر لونا بودم بالاخره اومد
ات: سلام بریم
لونا: سلام
راه افتادیم داشتیم لباس هارو نگاه میکردیم که لباسی رو دیدم و بعد رفتم تن زدم که لونا اومد و نگام میکرد
لونا: خیلی بهت میاد... خیلی ناز شدی
ات: ممنون پس همینو میخرم
لونا:: اوکی
بعد از حساب کردن دیگه کلا خریدامون تکمیل شده بود و برگشتیم خونه ساعت هنوز ۶ بود و مهمونی ساعت 8 شروع میشد برای همین رفتم یه دوش گرفتم
(پرش زمانی بعد از اماده شدن ات)
لونا: بریم
ات: بریم
لایک و حمایت کنید🩵
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.