دوستپسر بخون

#دوست_پسر | بخون!

همیشه چند هفته مونده به ماه محرم ؛
کنارِ دار القرآن حاج بابا یدونه دکّه با فانوس سبز رنگ می‌دیدم که درش همیشه باز بود ..
با دستای کوچولوم چادرم زیرِ بغلم جمع میکردم و میدوئیدم سمتِ اون دکّه و با ذوق توشو نگاه می‌کردم
کُلی شمع مشکی و سبز
با سربندای سبز و قرمزِ یاحسینُ یازهرا ..
و کُلی عود که روشون نوشته بود با بوی سیب!
دوتا دونه شمعِ مشکیُ سبز برداشتم با یدونه عودِ سیب ؛
بچه که بودم فکر می‌کردم پولایی که رنگشون آبیه (دوهزارتومنی) از پولایی که رنگشون طلاییه (پنج تومنی) ارزششون بیشتره و چیزای بیشتری میشه با پولای آبی رنگ خرید و تنها دلیلشم این بود که رنگِ آبی رو خیلی دوست داشتم و دارم ..
بخاطر همینم فکر می‌کردم هرچیزی با رنگِ آبی ، ارزش و عیارِ بیشتری داره💙
قشنگ یادمه سرِ جمع میشد "شیش تومن" ..
هرچی پولِ آبی رنگ داشتم که فکر میکنم یه پنج شیش تایی میشد همه رو دادم به اون پسره و گفتم "مرسی" ..
بعدش کنارِ هیئت روی زمین ؛
شمعارو روشن می‌کردم و عودم کنارش
همیشه وقتی بوی سیب به دماغم می‌خورد یاد امام حسین میفتادم و همه جا میگفتم حسینِ من بوی سیب داره ..
یه بار وقتی از مدرسه میومدم باز اون دکّه رو دیدم و فهمیدم که ماه محرم نزدیکه و میرفتم شمع و عود سیب می‌خریدم که تا عزاداری هیئتا ، شمعا تموم نشن و من جا نمونم ..
فرداش سرِ کلاس ادبیات یا بهتر بگم خوانداری شمع مشکیم به دوستم نشون دادم و با یه لبخند گفتم:"برا حسین خریدمش"
اونم رفته بود به والدینش گفته بود که فُلانی دوست پسر داره و اسمشم حسینه!
روز بعدش کلاس نرفته ناظم صدام زد و با تُرش رویی سرتاپام نگاه کرد و گفت:"بیا دفتر"
وقتی رفتم گفت:" فُلانی دوست پسر داری؟ کجاها می‌بینیش؟"
تته پته افتاده بودم
سرش برگردوند سمت مدیر و نمیدونم چیا گفت زیرِ لب
فقط اون لحظه تند تند اشکام از رو صورتم پاک میکردم
وقتی بزرگترم صدا زدن و اومد دفتر
گفتن:"دخترتون دوست پسر داره می‌دونستید؟"
آخرشم بعدِ کمی بحث فهمیدن که آقا این بچه داره امام حسینشو میگه : )

- دخترِ حاجی ..

پی‌نوشت :
یهو یادِ خاطره ای که وقتی سیزده سالم بود افتادم و گفتم ثبتش کنم باهم بخونیم ..
امّا
حسینِ من ، هنوزم بوی سیب میده🙂
آقا جان می‌طلبی منِ گِدارو؟
دیدگاه ها (۵۲)

‌پس از ابلاغیه وزارت بهداشت عراق برای پذیرش زائران ایرانی ؛س...

امیرالمومنین عَلیهِ السَّلام :[ عَلَيكَ بِالشُّكرِ فِى السَّ...

خسته‌ام از همه‌ی شهر و گرفتارانش ؛فَرَّ الَی الحُسَین عَلیهِ...

السَّلامُ عَلَیکَ یا أمیري ..- ما بر این در ؛گِدای یک نظریم ...

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

You must love me... P14

تکپارتی نامجون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط