(Pt.15)✨💜
(Pt.15)✨💜
ما اینجا ماندیم و نیرویی که داشتیم. به سرعت به رئیسمون پارک لیهو(park-lee hwo) گفتم که به نیروی کمکی زیادی نیاز داریم...ولی ناگهان جونگ سو وقتی که بیسیم را در دستم دید که دارم خبر میدم ناگهان با هفت تیر آن را زد با لحنی تند و خشن به او گفتم:«چیکار میکنی!؟!؟ ، تو تیم مایی چرا برخلاف ما عمل میکنی؟!؟!» جوابم را داد و گفت:«خیلی وقته که این باند رو رها کردم.» جانگ گیوُ جونگ سو رو صدا میزند و او سری برمیگرداند. جونگ گیو به او با لحنی شیطانی می گوید:«ممنون ، بدون تو نمیتوانستیم این اینجا را با خاک یکسان کنیم...» و الان تازه متوجه قضیه میشوم که...که او به باند خیانت کرده... .
قدم هایم را محکم به زمین می کوبم و با صدایی بلند به او می گویم:«چطور تونستی؟برای چی اینکار رو کردی؟» جونگ سو می گوید:«معلوم است ، قدرت و ثروت.» همون خواسته های همیشگی... خیلی عصبانی شده بودم من و باند در مقابل آنها ایستادیم چون تمام نقشه ها لو رفته بود شکست دادن ما مثل آب خوردن برای باند جانگ بود. من داشتم با بقیه میجنگیدم و درحال شکست دادن باند جانگ بودیم که ناگهان جونگ سو سمتم هدف گرفت که من را با هفتتیر بزند ولی جونگین متوجه آن میشود...»
من داشتم با تمام وجود به حرف های جونگ کوک گوش میدادم ، بم هم که گوشه ای نشسته بود آمد و کنارم نشست... . جونگ کوک انگار این قسمت داستان برایش توضیح دادن سخت شده بود... ادامه میدهد:«و....و بلند اسم من را داد میزند ، سرم به سمتش برمیگرده و ادامه میده :«مراقب باش!» و به جونگ سو اشاره میکنه... جونگین با دیدن این صحنه سرعتش را بیشتر میکند و موقع رها شدن تیر جونگین مثل سپر می ایستد و...» نگاهش را به سمت بالا میکند و به ستارگان نگاه میکند و اشکی درخشان از چشمش سرازیر میشود...من داشتم با چهره ای ناراحت به او نگاه میکردم. با مکثی کوتاه ادامه میده:«اون موقع خیلی ناراحت شدم، به بدن نیمه جانش خیره بودم...به او می گفتم:« نباید از پیشم بری من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...» جونگین با صدایی گرفته و لرزان جواب داد:«اشکال نداره.....تو بهترین دوستم بودی...و ...و خوشحالم که با همچین کسی آشنا شدم... تو آنقدر قدرت داری که باند جانگ رو از بین ببری...» جوری که خشم کنترل من را به دست میگیرد...
#جونگکوک #فیکشن #راز_ستارۀ_درخشان
ما اینجا ماندیم و نیرویی که داشتیم. به سرعت به رئیسمون پارک لیهو(park-lee hwo) گفتم که به نیروی کمکی زیادی نیاز داریم...ولی ناگهان جونگ سو وقتی که بیسیم را در دستم دید که دارم خبر میدم ناگهان با هفت تیر آن را زد با لحنی تند و خشن به او گفتم:«چیکار میکنی!؟!؟ ، تو تیم مایی چرا برخلاف ما عمل میکنی؟!؟!» جوابم را داد و گفت:«خیلی وقته که این باند رو رها کردم.» جانگ گیوُ جونگ سو رو صدا میزند و او سری برمیگرداند. جونگ گیو به او با لحنی شیطانی می گوید:«ممنون ، بدون تو نمیتوانستیم این اینجا را با خاک یکسان کنیم...» و الان تازه متوجه قضیه میشوم که...که او به باند خیانت کرده... .
قدم هایم را محکم به زمین می کوبم و با صدایی بلند به او می گویم:«چطور تونستی؟برای چی اینکار رو کردی؟» جونگ سو می گوید:«معلوم است ، قدرت و ثروت.» همون خواسته های همیشگی... خیلی عصبانی شده بودم من و باند در مقابل آنها ایستادیم چون تمام نقشه ها لو رفته بود شکست دادن ما مثل آب خوردن برای باند جانگ بود. من داشتم با بقیه میجنگیدم و درحال شکست دادن باند جانگ بودیم که ناگهان جونگ سو سمتم هدف گرفت که من را با هفتتیر بزند ولی جونگین متوجه آن میشود...»
من داشتم با تمام وجود به حرف های جونگ کوک گوش میدادم ، بم هم که گوشه ای نشسته بود آمد و کنارم نشست... . جونگ کوک انگار این قسمت داستان برایش توضیح دادن سخت شده بود... ادامه میدهد:«و....و بلند اسم من را داد میزند ، سرم به سمتش برمیگرده و ادامه میده :«مراقب باش!» و به جونگ سو اشاره میکنه... جونگین با دیدن این صحنه سرعتش را بیشتر میکند و موقع رها شدن تیر جونگین مثل سپر می ایستد و...» نگاهش را به سمت بالا میکند و به ستارگان نگاه میکند و اشکی درخشان از چشمش سرازیر میشود...من داشتم با چهره ای ناراحت به او نگاه میکردم. با مکثی کوتاه ادامه میده:«اون موقع خیلی ناراحت شدم، به بدن نیمه جانش خیره بودم...به او می گفتم:« نباید از پیشم بری من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...» جونگین با صدایی گرفته و لرزان جواب داد:«اشکال نداره.....تو بهترین دوستم بودی...و ...و خوشحالم که با همچین کسی آشنا شدم... تو آنقدر قدرت داری که باند جانگ رو از بین ببری...» جوری که خشم کنترل من را به دست میگیرد...
#جونگکوک #فیکشن #راز_ستارۀ_درخشان
- ۶۷
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط