{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۲

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۲

«رازِ وارث»

صدای قدم‌های مرد ناشناس در راهرو پیچید.

جونگ‌کوک بلافاصله دست ات را گرفت و او را پشت خودش کشید.

— اینجا بمون.

ات زیر لب گفت:

— دوباره می‌خوای نقش قهرمان بازی کنی؟ 🙄

جونگ‌کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

— نه. این دفعه واقعاً ممکنه خطرناک باشه.

ات خواست چیزی بگوید که ناگهان چراغ‌های ساختمان خاموش شدند.

— جونگ‌کوک؟

— من اینجام.

دست جونگ‌کوک هنوز دستش بود.

ات با صدای آهسته گفت:

— خب... حداقل تو تاریکی دستمو ول نکردی. 😏

جونگ‌کوک مکث کرد.

— حتی اگه دنیا هم خاموش بشه، ولت نمی‌کنم.

ات چند ثانیه سکوت کرد.

— این حرفات زیادی قشنگه برای یه رئیس مافیا! 😂

جونگ‌کوک خندید.

— فقط برای تو.

ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.

جونگ‌کوک سریع اسلحه‌اش را بیرون کشید.

— ات، عقب برو.

اما ات این بار عقب نرفت.

— نه.

— ات!

— گفتم نه! من دیگه قرار نیست هر بار پشت سرت قایم بشم.

جونگ‌کوک برای لحظه‌ای به او خیره شد.

بعد لبخند کوتاهی زد.

— بالاخره شجاعتت رو باور کردی.

همان لحظه، مردی از پنجره وارد شد.

اما قبل از اینکه کسی واکنشی نشان دهد، یکی از افراد جونگ‌کوک او را گرفت.

مرد فقط یک لبخند زد.

— خیلی دیر کردید.

جونگ‌کوک جلو رفت.

— برای چی؟

مرد نگاهش را روی ات ثابت کرد.

— برای فهمیدن اینکه اون کیه.

ات خشکش زد.

— من... کی‌ام؟

مرد خندید.

— تو فقط یک دختر معمولی نیستی.

جونگ‌کوک اسلحه را بالا آورد.

— حرف اضافه نزن.

مرد ادامه داد:

— خونِ خاندان سایه‌ها توی رگ‌های اونه.

سکوت.

حتی جیمین که تازه خودش را به اتاق رسانده بود، این بار شوخی نکرد.

ات با ناباوری به جونگ‌کوک نگاه کرد.

— خاندان سایه‌ها...؟

جونگ‌کوک آرام اسلحه‌اش را پایین آورد.

چیزی در نگاهش بود که ات تا آن لحظه ندیده بود.

ترس.

— ات...

— تو از قبل می‌دونستی؟

جونگ‌کوک سکوت کرد.

همین سکوت جوابش بود.

ات یک قدم عقب رفت.

— پس تو هم از اول می‌دونستی من کی‌ام...

جونگ‌کوک به سمتش رفت.

— نه اون‌طور که فکر می‌کنی.

ات با چشمانی پر از اشک گفت:

— پس حقیقت رو بهم بگو.

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

— حقیقت اینه که...

ناگهان صدای انفجار مهیبی از طبقه پایین آمد. 💥

همه به سمت در برگشتند.

مرد ناشناس با لبخند گفت:

— دیر شد.

و درست قبل از اینکه ساختمان در تاریکی فرو بره، جمله‌ای گفت که خون در رگ‌های ات را منجمد کرد:

— وارث واقعی... هنوز زنده‌ست.

ات به جونگ‌کوک خیره شد.

— یعنی چی...؟

جونگ‌کوک دستش را گرفت.

این بار صدایش آرام اما جدی بود:

— یعنی باید قبل از اونا، خودمون حقیقت رو پیدا کنیم.

و این تازه شروع ماجرا بود... 🌑🖤
دیدگاه ها (۰)

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۳«آنچه پنهان مانده بود»دود تمام راهرو...

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱«یک قدم نزدیک‌تر»ات هنوز نمی‌دانست ح...

🌙 وارث سایه‌ها — پارت ۲۰بارون آروم روی شیشه‌های عمارت می‌خور...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط