{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوکSherlock

شرلوک*Sherlock
part 27 (3)🌀✒️
شرلوک جعبه‌ی فلزی را با دقت در دست گرفت. نور آبی‌رنگ آن همچنان ضعیف اما مداوم بود و حسی از انرژی ناشناخته را ساطع می‌کرد. جان، با وجود درد بازویش، در کنار شرلوک ایستاده بود و به جعبه خیره شده بود. صدای آژیر پلیس که نزدیک‌تر می‌شد، آنها را از غرق شدن در افکارشان بیرون کشید.

«باید اینجا رو ترک کنیم.» جان گفت و به سمت در اشاره کرد. «لستراد که بفهمه قضیه چیه، همه‌چی رو مصادره می‌کنه.»

شرلوک سر تکان داد. «درسته. ولی قبلش…» او به شکاف روی جعبه نگاه کرد. «این جعبه دیگه امن نیست. ممکنه هر لحظه اتفاقی براش بیفته.»

ناگهان، نور آبی جعبه به شدت درخشید و سپس خاموش شد. سکوت مطلق حاکم شد.

«چی شد؟» جان پرسید.

شرلوک جعبه را تکان داد. «انگار… انگار انرژیش تموم شد. یا شاید… قفل شد؟»

آنها به سرعت از آزمایشگاه خارج شدند و خود را در میان کوچه‌های مه‌آلود لندن پنهان کردند. لستراد و نیروهایش در ورودی آزمایشگاه مشغول بررسی صحنه بودند.

«کجا بریم؟» جان پرسید و بازویش را فشار داد.

«اول به آپارتمان. باید این جعبه رو از نزدیک بررسی کنم. و تو هم باید به پزشک مراجعه کنی.» شرلوک پاسخ داد.

در آپارتمانشان در خیابان بیکر، شرلوک جعبه را روی میز مخصوصش گذاشت. نور دیگر وجود نداشت، اما حس سنگینی و رازآلودی همچنان در هوا موج می‌زد. شرلوک با ابزار دقیقش شروع به بررسی شکاف روی جعبه کرد.

«این فقط یه شکاف نیست، جان.» شرلوک گفت. «انگار یه جور… پورت ورودی یا خروجیه. اما نه برای اطلاعات معمولی. شاید برای… انرژی؟ یا خاطرات؟»

در همین حین، جان در حالی که سعی می‌کرد درد بازویش را نادیده بگیرد، به یاد آورد. «شرلوک، دکتر پمبرتون! اون گفت که جعبه‌ی اولی… اون ساخته‌ی پمبرتونه. ممکنه اون از این دستگاه خبر داشته باشه.»

شرلوک سرش را بلند کرد. «درسته. روباه هم دنبال پمبرتون بود. پس اولین قدم ما باید پیدا کردن دکتر پمبرتون باشه. اون کلید این جعبه و شاید… تمام ماجراست.»

«اما چطور پیداش کنیم؟» جان پرسید. «اون مدام در حال فراره.»

شرلوک لبخندی زد. «روباه‌ها حیوانات باهوشی هستن، ولی همیشه رد پا از خودشون به جا می‌ذارن. اون مرد نقاب‌دار که گفت دستور می‌گیره. این یعنی یه نفر دیگه پشت پرده است. و اون نفر، کسیه که می‌تونه دکتر پمبرتون رو پیدا کنه یا پنهان کنه.»

شرلوک شروع به جستجو در میان کاغذها و یادداشت‌هایش کرد. او به دنبال هرگونه ارتباط احتمالی بین پمبرتون، گروه روباه و افراد مرموز پشت پرده بود. ناگهان، چشمانش به نامی در یکی از یادداشت‌های قدیمی‌اش افتاد: «پروژه ققنوس».

«پروژه ققنوس…» شرلوک زیر لب تکرار کرد. «این اسم رو قبلاً شنیدم. یه پروژه تحقیقاتی فوق سری که چند سال پیش به دلایل نامعلومی لغو شد. مربوط به… دستکاری حافظه بود. ولی نه به این شکل.»

«دستکاری حافظه؟» جان با تعجب پرسید. «مثل کاری که جعبه‌ی سیاه می‌کنه؟»

«شاید.» شرلوک گفت. «ولی پروژه‌ی ققنوس خیلی گسترده‌تر بود. اگه روباه و افرادش به این پروژه مرتبط باشن…»

در همین لحظه، صدای زنگ در آپارتمان به صدا درآمد. شرلوک و جان با احتیاط به سمت در رفتند. شرلوک از چشمی در نگاه کرد. مردی با کت و شلوار رسمی و چهره‌ای ناشناس پشت در ایستاده بود.

«کیه؟» شرلوک پرسید.

«پیک هستم.» صدای مرد از پشت در آمد. «بسته‌ای برای آقای شرلوک هولمز دارم. حاوی اطلاعاتی درباره‌ی دکتر آملی پمبرتون.»

شرلوک و جان با تردید به هم نگاه کردند. آیا این یک تله بود؟ یا یک فرصت؟

«جالبه.» شرلوک گفت. «به نظر میاد بالاخره داریم به جواب نزدیک می‌شیم.»

او دستش را روی قفل در گذاشت. «جان، آماده باش.»

نور آبی جعبه‌ی سیاه، هرچند خاموش، در ذهن شرلوک سوسو می‌زد. او حس می‌کرد که این جعبه، فقط وسیله‌ای برای دسترسی به خاطرات نیست، بلکه دروازه‌ای به سوی حقایقی بسیار عمیق‌تر و خطرناک‌تر است. و حالا، با سرنخ جدیدی درباره‌ی «پروژه ققنوس» و نامه‌ای مرموز که پشت در منتظرشان بود، شکارچی و شکار، در میان مه غلیظ لندن، وارد مرحله‌ی تازه‌ای از این بازی مرگبار شده بودند.

ادامه دارد...

پایان پارت ۲۷(بخش سوم)...
دیدگاه ها (۲)

عررررررررررررررررررر 😭🥹✨یعنی واقعا این قسمت مترو که جان رو ا...

تو کی هستی؟شرلوک هلمز.الان باید از کارت شگفت زده بشم؟شدی!🌚🗿🕶...

عرررررررررر🥹😭🫧✨

اصلا عالی🙌🏻😅🤣

شرلوک-*Sherlock part 28(3)🌀✒️نامه رسید. مردی ناشناس، با چهره...

شرلوک*Sherlock part 25 (3)🌀✒️هوا سرد و نم‌دار بود و مه غلیظی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط